Technorati Photo Log Orkut E Mail Yahoo IM About Front Page XML

Sunday, July 24, 2005

یک ازدواج ساده، سنت‌ها و آزمایش‌ها

یک | این‌روزها برای من روزهائی پر از دغدغه و نگرانی‌ست، نمی‌دانم در همه‌ی دنیا برای یک ازدواج ساده این‌همه دنگ و فنگ دارند یا نه؟ نمی‌دانم پسر و دخترهای دنیا این‌همه اضطراب و استرس دارند تا به هم برسند یا نه؟ اما خب! از آن‌جائی که این‌جا ایران است و ایران همه‌چیزش با همه‌چیز دنیا فرق دارد، این‌روزهائی که باید برایم(و هم‌چنین خانم‌م) پر از شادی و خوشی باشد، در نهایت اضطراب و نگرانی و استرس سپری شده است. به اندازه‌ای که پس زمینه‌ی شادی‌اش را کم‌رنگ کرده...
این را بگویم که من با سنت‌ها مخالف نیستم، اما خانواده‌های ایرانی به جای این‌که شرایط را، برای یک ازدواج ساده، برای هم و به خصوص برای دختر و پسر مهیا کنند تا با خاطری آسوده زندگی‌شان را آغاز کنند، اجرا و برگزاری سنت‌ها و مراسم‌ها را ترجیح می‌دهند، خواستگاری، بله‌برون، شیرینی‌خورون و نامزدی و... که برای هر کدام‌شان هم باید کلی تدارک ببینند و ... خلاصه مصیبتی‌ست. باز خدا پدر این پدرخانم لوطی و با معرفت مارا بیامرزد که خیلی از این برنامه‌ها را کنسل کرده و کلی در جهت آسان‌سازی شرایط کمک کرده است. بگذریم!
دو | دیروز همراه با خانم رفته بودیم که آزمایش اعتیاد و تالاسمی و غیره بدهیم، شرایط خنده‌داری بود. مخصوصن آزمایش ادرارش! آن‌هائی که تجربه دارند حتمن می‌دانند که تا نتیجه‌ی آزمایشات نام‌برده مشخص نشود، محضر وقت برای عقد نمی‌دهد و برای این کار چند آزمایشگاه را به شما معرفی می‌کند تا در یکی از آنها آزمایش‌های لازم را انجام دهید.
بله می‌گفتم! بعد از خون‌گیری و واکسن زدن خانم نوبت به آزمایش ادرار ما رسید، اسم‌م را خواندند و وارد اطاقی شدم که خیال می‌کردم اطاق است، در حالی که توالتی بیش نبود، توالتی پر از آینه!! مردی سبیل کلفت هم آنجا ایستاده بود که از قرار معلوم مسئول آزمایش ادرار بود! بعد از ثبت مشخصات لیوان پلاستیکی‌ئی دست‌ام داد و همین طور بر و بر مرا نگاه کرد. هرچه منتظر شدم که برود تا من مشغول به کار شوم دیدم نه! همچنان ایستاده و تازه سعی دارد که زاویه‌های مختلف این همه آینه ادرار کردن ما را تماشا کند، پرسیدم شما نمی‌روی؟ گفت، کجا؟ گفتم بیرون! گفت کارت را بکن من باید آلت! را ببینم تا مطمئن شوم که این ادرار، ادرار توست!!! دیدم نخیر سفت و سخت ایستاده و نمی‌رود، ما هم مشغول شدیم، اما قیافه‌ی جلاد مانند طرف و اضطراب و استرس‌های ذکر شده مانع می‌شد، هی مسئول محترم می‌گفت که زور بزن و زور زدن‌های ما فایده‌ای نداشت، آخر سر گفت بیا برو هر وقت آماده شدی بیا... من هم جای‌تان خالی رفتم دو سه تا آب‌معدنی و دلستر و غیره گرفتم و بالاخره بعد از نیم‌ساعت با حضور رسمی جناب مسئول آزمایش را دادم.
بعد از آزمایش‌ها گفتند که کلاس مشاوره گذاشته‌اند و شرکت در آن اجباری‌ست، خانم‌ها را به کلاسی بردند و ما به اصطلاح آقایان را هم به اطاقی دیگر، یک ربعی گذشت و خبری نشد، خب مشاوره را باید دکتر مشاور بدهد که اگر سئوالی برای‌مان به وجود آمد همان‌جا پاسخ بدهد، اما ناگهان دربان آزمایشگاه با یه دستگاه ویدئو و یک تلویزیون وارد اطاق شد و یک فیلم برای‌مان گذاشت در حد بیست دقیقه که اطلاعات‌اش را برادر کوچک‌ام هم از بر بود، به هر حال معنی مشاوره را هم فهمیدیم. در ابتدا گفتم، این‌جا ایران است!

Monday, July 18, 2005

روزه‌ای برای هم‌دردی با پهلوان اکبر

نیک‌آهنگ کوثر چراغ اول را روشن کرد و حنیف مزروعی و دوستان‌اش هم چراغ‌های بعدی را، من هم قصد دارم چراغی را -هرچند کم‌فروغ- روشن کنم.
آری، من هم قصد دارم برای اکبرگنجی روزه بگیرم، می‌دانم که شاید هیچ فایده‌ای نداشته باشد، می‌دانم که اکبر رنج می‌کشد و لب بستن من ذره‌ای از رنج او کم نمی‌کند، نه از رنج او که از رنج خانواده‌اش هم اندکی نمی‌کاهد، اما برای احترام و هم‌دردی با او من هم روزه خواهم گرفت.
من هم روزه خواهم گرفت تا فردای روزگار در دادگاه وجدان محکوم نشوم، تا فردای روزگار قاضی دادگاه وجدان فریاد برنی‌آورد، تنها کاری که از دست‌ات برمی‌آمد را دریغ داشتی.
در روزهائی که انسانی آزاده برای ایستادگی در برابر ظلم جان خود را در دست گرفته است، ما چه کرده‌ایم؟

Sunday, July 17, 2005

گنجی، مرد عمل

از لحظه‌ای که عکس‌های دل‌خراش اکبر گنجی را دیده‌ام آن‌چنان ولوله‌ و آشوبی در درون‌‌ام به پا شده که فقط خودم و خدای خودم از آن خبر دارد. بارها و بارها و هر بار به نحوی متفاوت چند خطی را قلمی کرده‌ام، اما هر بار بر روی نوشته‌ها خط کشیده‌ام! احساس می‌کنم واژه‌ها از تفسیر و توضیح ناتوان‌اند، احساس می‌کنم درباره‌ی این مرد عمل، حرف زدن کاری عبث و بیهوده است...
دوست داشتم می‌توانستم قانع‌اش کنم که دست بردارد، اما نمی‌توانم، چه از من بزرگ‌ترها هم نتوانسته‌اند. فکر همسر، برادر و فرزند و در کل خانواده‌اش دیوانه‌ام می‌کند، آن‌ها با دیدن این عکس‌ها چه حالی می‌شوند؟ کافی‌ست فقط یک لحظه یکی از عزیزان‌مان را جایگزین او کنیم. خودش چه فشاری را تحمل می‌کند؟ من و شمائی که یک وعده غذای‌مان جا به جا می‌شود، فریادمان به عرش می‌رسد، می توانیم او را درک کنیم؟ و از همه مهم‌تر ایستادگی در برابر ظلم و جور و سر خم نکردن در برابر آن را چگونه برای خودمان تحلیل می‌کنیم؟ مگر غیر از این‌ست که این کلمات برای‌مان غریبه شده‌اند و وصف‌شان را فقط در افسانه‌ها و قصه‌ها و داستان‌ها شنیده‌ایم؟ نکته‌ی مهم‌ این ایستادگی شرایط اوست، چه در شرایط آزاد بیرون از زندان همه رستم و پهلوان‌اند.
من تمام نظرات و عقاید او را نمی‌پسندم، اما راه و وروش او را می‌ستایم، اگر او این مرگ سقراطی را انتخاب کرده، مطمئنن تمام شرایط را سنجیده، اکبر گنجی چه در این راه جان خود را بگذارد و چه جان سالم به در ببرد پیروز و سربلند است. او مرد بزرگی‌ست، مردی که معنای برابر بسیاری از کلماتی‌ست که فراموش‌شان‌ کرده‌ایم، او مرد عمل است و در این دوره‌ی پرحرفی و بی‌عملی حکم جواهر را دارد. او لایق ستایش و احترام است، والسلام.

Saturday, July 16, 2005

شوق بودن و نوشتن

یک‌صد و هجده روز از آخرین یادداشتی که در فضای وب قلمی کرده‌ام می‌گذرد. وقتی سی اسفند آخرین یادداشت را پست کردم، اصلن فکرش هم به مخیله‌ام خطور نمی‌کرد که یادداشت بعدی‌ام یک‌صد و هجده روز بعد باشد، چه گرد و غباری این‌جارا گرفته، کار و مشغله و دل‌زدگی‌ و چه و چه دست به دست هم دادند تا نه تنها چنین وقفه‌ای در وب‌لاگ‌نویسی‌ام ایجاد شود، که حتا از نوشته‌ها و مطالب دیگر دوستان هم نتوانم استفاده کنم، به عبارتی در این سه ماه و خرده‌ای حتا به شبکه هم متصل نشده‌ام. باورش شاید برای برخی از دوستانی که مرا می‌شناسند مشکل باشد، واقعن خودم هم باورم نمی‌شد... اما شد!
بعضی از دوستان نگران شده بودند که با ای‌میل و کامنت و حتا برخی حضوری از دلائل ننوشتن می‌پرسیدند که هیچ دلیل خاصی نداشت، و عده‌ای هم می‌گفتند که جای دیگری مشغول‌ام و آن‌جا به اظهار فضل! می‌پردازم که از همین‌جا و با صدائی بلند می‌گویم، اگر قصد بر نوشتن داشته باشم در همین مکان گرد و غبار گرفته و حقیر خواهم نوشت و لاغیر، عده‌ای هم نمرده ما را در گور گذاشته‌اند! و اسم و آدرس وب‌لاگ بیچاره‌امان را از وب‌لاگ‌شان حذف کرده‌اند! بگذریم!
در این سه ماه و خرده‌ای، در عرصه‌های مختلف اتفاق‌های مهمی افتاده که برای هر کدام‌شان ده‌ها کتاب می‌توان نوشت، صعود تیم ملی فوتبال در ورزش، انتخابات ریاست جمهوری در عرصه‌ی سیاست و یک سری اتفاقات در زندگی شخصی خودم و... از مهم‌ترین آنها به شمار می‌روند.
اما آن‌چیزی که باعث شد بعد از حدود صد و هجده روز دست به کی‌بورد! شوم و این چند خط را بنویسم، نه تحلیل‌های انتخاباتی و نه شور و غرور صعود به جام‌جهانی و نه حتا دلهره و اضطراب متاهل شدن و... و شاید همه‌ی این‌ها باشد...
اما حسی از درون را به خوبی درک می‌کنم و آن شوق بودن و نوشتن است.
تا بعد...

Sunday, March 20, 2005

83 ، 84 و تبریک

یک| طبق عادتی هرساله، من در این لحظه‌ها و ساعت‌های پایانی سال، نگاهی به 365 روز گذشته می‌اندازم، و کلیه وقایع و اتفاقات سال رو به پایان را مروری مختصر می‌کنم.
با هر معیاری که می‌سنجم سال 1383 برای من سال بدی نبوده، چه سال بسیار خوب و پرباری هم بوده است. البته واضح و مبرهن است که واژه‌ی خوب و پربار برای من، شاید معنائی متفاوت از خوب و پربار دیگران داشته باشد. من به سالی که در آن بیش از 350 فیلم و 30 کتاب دیده و خوانده‌ام، پربار می‌گویم و سال 1383 از آن جهت برایم خوب بوده که اتفاق ناخوشایند خاصی در آن نی‌افتاده است! ولی انصافن سال خوبی بود و هر چه بالا و پائین می‌کنم! لحظه‌های سرمستی، شادی و غرور آن بسیار بیشتر از لحظات غم، اندوه و سرشکسته‌گی‌ست، و من به این می‌گویم یک سال خوب، به‌خصوص این دو هفته‌ی آخرش!!
دو| اما آینده، از هر زاویه‌ای که به سال 84 نگاه می‌کنم، سال پیش رو را برای شخص خودم سال سرنوشت‌سازی می‌دانم، سال کار و تلاش، کار و تلاشی که از همین ششم فروردین‌ماه آغاز خواهد شد و... عیالواری!! تا آن هم چیزی نمانده... خلاصه هربار که به سال 84 فکر می‌کنم چهار ستون بدن‌ام می‌لرزد! :))
سه| سخنی هم با دوستان خواننده‌ی این وب‌لاگ، من را ببخشید اگر ئی‌میل تبریکی از این حقیر به دست‌تان نرسید، نه وقت‌اش بود و نه...
بگذریم، از همین‌جا به همه‌تان تبریک می‌گویم و با رعایت کلیه‌ی موازین شرعی و اسلامی روی تک‌تک‌تان را می‌بوسم!امیدوارم که سال خوبی را آغاز کنید و در سال جدید ثانیه‌های شادی‌تان به دقیقه و دقیقه‌هایش به ساعت و ساعت هایش به روزها تبدیل شود و از آن‌طرف روزهای غم به ساعت‌ها و ساعت‌ها به دقیقه و...
سال نوی همه‌تان مبالک!!

Saturday, March 19, 2005

Hands off Iran

رضا نصری: «سالروز 29 اسفند نزدیک است و همان طور که قبلاً پیشنهاد شد، از دوستان دعوت می کنم تیتر وبلاگهایشان را به این مناسبت به شعاری تغییر دهند که بیانگر پایبندیمان به اصل حاکمیت ملی و مخالفتمان با هرگونه تعرض بیگانه باشد. تا به حال پیشنهادهای خوبی برای شعار دریافت کرده ام که به نظرم شعار Hands off Iran به دلیل سادگی اش و بار تاریخی که دارد از همه مناسب تر آمد. البته هر کس آزاد است در پیشوند یا پسوند این شعار کلمات دیگری اضافه کند اما توصیه می کنم این سه کلمه در همه شعارها پایه ی ثابت باشد تا پیام مشترک محفوظ بماند.»

Friday, March 18, 2005

جنب‌و‌جوش آخرسال و دیوید‌گیل

یک| این‌روزهای آخر سال را خیلی دوست دارم، در این‌روزها جنب‌وجوش خاصی را در مردم می‌توان شاهد بود که در روزهای دیگر سال کم‌یاب و چه‌بسا نایاب است.
در خیابان‌های شلوغ و پرترافیک آخرین ‌روزهای سال 83 تهران که قدم می‌زنی، کافی‌ست برای ده ثانیه از حرکت بایستی و چشم‌هایت را ببندی، برای همان چند ثانیه خودت را از دیگران جدا کنی و بعد چشم‌هایت را باز کنی و مردم را تماشا کنی، همه‌ و همه و از هر قشری به دنبال رتق و فتق کارهای مربوط به این ایام‌اند و این تلاش‌ها تا دقیقه‌ی صفر ادامه دارد! روزهای زیبائی ست!
دو| دی‌شب بعد از حدود یک ماه برنامه‌ی "یک شب، یک فیلم" را اجرا کردم و فیلم زندگی دیوید گیل(The Life of David Gale) را تماشا کردم. البته قبلن به صورت زیرنویس و بی‌کیفیت فیلم را دیده بودم، اما این‌بار به صورت دوبله و با کیفیت، بیشتر چسبید.
فیلم محصول سال 2003 و به کارگردانی آلن‌پارکر(Alan Parker) کارگردان معروف انگلیسی‌ست، او ساخت فیلم جنجالی دیوار پینک‌فلوید را هم بر عهده داشته.
داستان فیلم در مورد زندگی دیوید گیل(Kevin Spacey)، پروفسور فلسفه و استاد دانشگاه هاروارد، و از مخالفان مجازات اعدام است که به اتهام قتل دوست و همکارش قرار است پس از 6 سال و چهار روز اعدام شود. او سه روز پیش از اعدام در ازای گرفتن نیم میلیون دلار حاضر به مصاحبه با خبرنگاری به نام بیتسی بلوم(Kate Winslet) می‌گردد. او شروع می‌کند به تعریف شرح‌حال‌‌اش و به بیتسی می‌گوید که بی‌گناه است و...
بعد از یک‌ماه تجربه‌ی خوبی بود.