<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519</id><updated>2009-02-21T19:44:52.792+03:30</updated><title type='text'>Daily Mirror</title><subtitle type='html'>Persian Weblog</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://dailymiror.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>92</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-112221306742993860</id><published>2005-07-24T18:18:00.000+04:30</published><updated>2005-07-24T18:29:19.073+04:30</updated><title type='text'>یک ازدواج ساده، سنت‌ها و آزمایش‌ها</title><content type='html'>&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;یک&lt;/span&gt; | این‌روزها برای من روزهائی پر از دغدغه و نگرانی‌ست، نمی‌دانم در همه‌ی دنیا برای یک ازدواج ساده این‌همه دنگ و فنگ دارند یا نه؟ نمی‌دانم پسر و دخترهای دنیا این‌همه اضطراب و استرس دارند تا به هم برسند یا نه؟ اما خب! از آن‌جائی که این‌جا ایران است و ایران همه‌چیزش با همه‌چیز دنیا فرق دارد، این‌روزهائی که باید برایم(و هم‌چنین خانم‌م) پر از شادی و خوشی باشد، در نهایت اضطراب و نگرانی و استرس سپری شده است. به اندازه‌ای که پس زمینه‌ی شادی‌اش را کم‌رنگ کرده...&lt;br /&gt;این را بگویم که من با سنت‌ها مخالف نیستم، اما خانواده‌های ایرانی به جای این‌که شرایط را، برای یک ازدواج ساده، برای هم و به خصوص برای دختر و پسر مهیا کنند تا با خاطری آسوده زندگی‌شان را آغاز کنند، اجرا و برگزاری سنت‌ها و مراسم‌ها را ترجیح می‌دهند، خواستگاری، بله‌برون، شیرینی‌خورون و نامزدی و... که برای هر کدام‌شان هم باید کلی تدارک ببینند و ... خلاصه مصیبتی‌ست. باز خدا پدر این پدرخانم لوطی و با معرفت مارا بیامرزد که خیلی از این برنامه‌ها را کنسل کرده و کلی در جهت آسان‌سازی شرایط کمک کرده است. بگذریم!&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;دو&lt;/span&gt; | دیروز همراه با خانم رفته بودیم که آزمایش اعتیاد و تالاسمی و غیره بدهیم، شرایط خنده‌داری بود. مخصوصن آزمایش ادرارش! آن‌هائی که تجربه دارند حتمن می‌دانند که تا نتیجه‌ی آزمایشات نام‌برده مشخص نشود، محضر وقت برای عقد نمی‌دهد و برای این کار چند آزمایشگاه را به شما معرفی می‌کند تا در یکی از آنها آزمایش‌های لازم را انجام دهید.&lt;br /&gt;بله می‌گفتم! بعد از خون‌گیری و واکسن زدن خانم نوبت به آزمایش ادرار ما رسید، اسم‌م را خواندند و وارد اطاقی شدم که خیال می‌کردم اطاق است، در حالی که توالتی بیش نبود، توالتی پر از آینه!! مردی سبیل کلفت هم آنجا ایستاده بود که از قرار معلوم مسئول آزمایش ادرار بود! بعد از ثبت مشخصات لیوان پلاستیکی‌ئی دست‌ام داد و همین طور بر و بر مرا نگاه کرد. هرچه منتظر شدم که برود تا من مشغول به کار شوم دیدم نه! همچنان ایستاده و تازه سعی دارد که زاویه‌های مختلف این همه آینه ادرار کردن ما را تماشا کند، پرسیدم شما نمی‌روی؟ گفت، کجا؟ گفتم بیرون! گفت کارت را بکن من باید آلت! را ببینم تا مطمئن شوم که این ادرار، ادرار توست!!! دیدم نخیر سفت و سخت ایستاده و نمی‌رود، ما هم مشغول شدیم، اما قیافه‌ی جلاد مانند طرف و اضطراب و استرس‌های ذکر شده مانع می‌شد، هی مسئول محترم می‌گفت که زور بزن و زور زدن‌های ما فایده‌ای نداشت، آخر سر گفت بیا برو هر وقت آماده شدی بیا... من هم جای‌تان خالی رفتم دو سه تا آب‌معدنی و دلستر و غیره گرفتم و بالاخره بعد از نیم‌ساعت با حضور رسمی جناب مسئول آزمایش را دادم.&lt;br /&gt;بعد از آزمایش‌ها گفتند که کلاس مشاوره گذاشته‌اند و شرکت در آن اجباری‌ست، خانم‌ها را به کلاسی بردند و ما به اصطلاح آقایان را هم به اطاقی دیگر، یک ربعی گذشت و خبری نشد، خب مشاوره را باید دکتر مشاور بدهد که اگر سئوالی برای‌مان به وجود آمد همان‌جا پاسخ بدهد، اما ناگهان دربان آزمایشگاه با یه دستگاه ویدئو و یک تلویزیون وارد اطاق شد و یک فیلم برای‌مان گذاشت در حد بیست دقیقه که اطلاعات‌اش را برادر کوچک‌ام هم از بر بود، به هر حال معنی مشاوره را هم فهمیدیم. در ابتدا گفتم، این‌جا ایران است!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-112221306742993860?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112221306742993860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112221306742993860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/07/blog-post_24.html' title='یک ازدواج ساده، سنت‌ها و آزمایش‌ها'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-112164543743231719</id><published>2005-07-18T04:37:00.000+04:30</published><updated>2005-07-18T04:40:37.436+04:30</updated><title type='text'>روزه‌ای برای هم‌دردی با پهلوان اکبر</title><content type='html'>نیک‌آهنگ کوثر &lt;a href="http://nikahang.blogspot.com/2005/07/blog-post_112143970462999109.html"&gt;چراغ اول&lt;/a&gt; را روشن کرد و حنیف مزروعی و دوستان‌اش هم &lt;a href="http://hanif.ir/archives/000393.html"&gt;چراغ‌های بعدی را&lt;/a&gt;، من هم قصد دارم چراغی را -هرچند کم‌فروغ- روشن کنم. &lt;br /&gt;آری، من هم قصد دارم برای اکبرگنجی روزه بگیرم، می‌دانم که شاید هیچ فایده‌ای نداشته باشد، می‌دانم که اکبر رنج می‌کشد و لب بستن من ذره‌ای از رنج او کم نمی‌کند، نه از رنج او که از رنج خانواده‌اش هم اندکی نمی‌کاهد، اما برای احترام و هم‌دردی با او من هم روزه خواهم گرفت.&lt;br /&gt;من هم روزه خواهم گرفت تا فردای روزگار در دادگاه وجدان محکوم نشوم، تا فردای روزگار قاضی دادگاه وجدان فریاد برنی‌آورد، تنها کاری که از دست‌ات برمی‌آمد را دریغ داشتی. &lt;br /&gt;در روزهائی که انسانی آزاده برای ایستادگی در برابر ظلم جان خود را در دست گرفته است، ما چه کرده‌ایم؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-112164543743231719?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112164543743231719'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112164543743231719'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/07/blog-post_18.html' title='روزه‌ای برای هم‌دردی با پهلوان اکبر'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-112156024197010947</id><published>2005-07-17T04:58:00.000+04:30</published><updated>2005-07-17T05:05:42.486+04:30</updated><title type='text'>گنجی، مرد عمل</title><content type='html'>از لحظه‌ای که &lt;a href="http://hanif.ir/archives/000373.html"&gt;عکس‌های دل‌خراش اکبر گنجی&lt;/a&gt; را دیده‌ام آن‌چنان ولوله‌ و آشوبی در درون‌‌ام به پا شده که فقط خودم و خدای خودم از آن خبر دارد. بارها و بارها و هر بار به نحوی متفاوت چند خطی را قلمی کرده‌ام، اما هر بار بر روی نوشته‌ها خط کشیده‌ام! احساس می‌کنم واژه‌ها از تفسیر و توضیح ناتوان‌اند، احساس می‌کنم درباره‌ی این مرد عمل، حرف زدن کاری عبث و بیهوده است... &lt;br /&gt;دوست داشتم می‌توانستم قانع‌اش کنم که دست بردارد، اما نمی‌توانم، چه از من بزرگ‌ترها هم نتوانسته‌اند. فکر همسر، برادر و فرزند و در کل خانواده‌اش دیوانه‌ام می‌کند، آن‌ها با دیدن این عکس‌ها چه حالی می‌شوند؟ کافی‌ست فقط یک لحظه یکی از عزیزان‌مان را جایگزین او کنیم. خودش چه فشاری را تحمل می‌کند؟ من و شمائی که یک وعده غذای‌مان جا به جا می‌شود، فریادمان به عرش می‌رسد، می توانیم او را درک کنیم؟ و از همه مهم‌تر ایستادگی در برابر ظلم و جور و سر خم نکردن در برابر آن را چگونه برای خودمان تحلیل می‌کنیم؟ مگر غیر از این‌ست که این کلمات برای‌مان غریبه شده‌اند و وصف‌شان را فقط در افسانه‌ها و قصه‌ها و داستان‌ها شنیده‌ایم؟ نکته‌ی مهم‌ این ایستادگی شرایط اوست، چه در شرایط آزاد بیرون از زندان همه رستم و پهلوان‌اند. &lt;br /&gt;من تمام نظرات و عقاید او را نمی‌پسندم، اما راه و وروش او را می‌ستایم، اگر او این مرگ سقراطی را انتخاب کرده، مطمئنن تمام شرایط را سنجیده، اکبر گنجی چه در این راه جان خود را بگذارد و چه جان سالم به در ببرد پیروز و سربلند است. او مرد بزرگی‌ست، مردی که معنای برابر بسیاری از کلماتی‌ست که فراموش‌شان‌ کرده‌ایم، او مرد عمل است و در این دوره‌ی پرحرفی و بی‌عملی حکم جواهر را دارد. او لایق ستایش و احترام است، والسلام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-112156024197010947?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112156024197010947'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112156024197010947'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/07/blog-post_17.html' title='گنجی، مرد عمل'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-112147336363948459</id><published>2005-07-16T04:50:00.000+04:30</published><updated>2005-07-16T04:56:51.923+04:30</updated><title type='text'>شوق بودن و نوشتن</title><content type='html'>یک‌صد و هجده روز از آخرین یادداشتی که در فضای وب قلمی کرده‌ام می‌گذرد. وقتی سی اسفند آخرین یادداشت را پست کردم، اصلن فکرش هم به مخیله‌ام خطور نمی‌کرد که یادداشت بعدی‌ام یک‌صد و هجده روز بعد باشد، چه گرد و غباری این‌جارا گرفته، کار و مشغله و دل‌زدگی‌ و چه و چه دست به دست هم دادند تا نه تنها چنین وقفه‌ای در وب‌لاگ‌نویسی‌ام ایجاد شود، که حتا از نوشته‌ها و مطالب دیگر دوستان هم نتوانم استفاده کنم، به عبارتی در این سه ماه و خرده‌ای حتا به شبکه هم متصل نشده‌ام. باورش شاید برای برخی از دوستانی که مرا می‌شناسند مشکل باشد، واقعن خودم هم باورم نمی‌شد... اما شد! &lt;br /&gt;بعضی از دوستان نگران شده بودند که با ای‌میل و کامنت و حتا برخی حضوری از دلائل ننوشتن می‌پرسیدند که هیچ دلیل خاصی نداشت، و عده‌ای هم می‌گفتند که جای دیگری مشغول‌ام و آن‌جا به اظهار فضل! می‌پردازم که از همین‌جا و با صدائی بلند می‌گویم، اگر قصد بر نوشتن داشته باشم در همین مکان گرد و غبار گرفته و حقیر خواهم نوشت و لاغیر، عده‌ای هم نمرده ما را در گور گذاشته‌اند! و اسم و آدرس وب‌لاگ بیچاره‌امان را از وب‌لاگ‌شان حذف کرده‌اند! بگذریم!&lt;br /&gt;در این سه ماه و خرده‌ای، در عرصه‌های مختلف اتفاق‌های مهمی افتاده که برای هر کدام‌شان ده‌ها کتاب می‌توان نوشت، صعود تیم ملی فوتبال در ورزش، انتخابات ریاست جمهوری در عرصه‌ی سیاست و یک سری اتفاقات در زندگی شخصی خودم و... از مهم‌ترین آنها به شمار می‌روند. &lt;br /&gt;اما آن‌چیزی که باعث شد بعد از حدود صد و هجده روز دست به کی‌بورد! شوم و این چند خط را بنویسم، نه تحلیل‌های انتخاباتی و نه شور و غرور صعود به جام‌جهانی و نه حتا دلهره و اضطراب متاهل شدن و... و شاید همه‌ی این‌ها باشد...&lt;br /&gt;اما حسی از درون را به خوبی درک می‌کنم و  آن شوق بودن و نوشتن است.&lt;br /&gt;تا بعد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-112147336363948459?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dailymiror.blogspot.com/feeds/112147336363948459/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9744519&amp;postID=112147336363948459&amp;isPopup=true' title='18 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112147336363948459'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112147336363948459'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/07/blog-post.html' title='شوق بودن و نوشتن'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111131142317860221</id><published>2005-03-20T13:01:00.000+03:30</published><updated>2005-03-20T13:10:24.823+03:30</updated><title type='text'>83 ، 84 و تبریک</title><content type='html'>یک| طبق عادتی هرساله، من در این لحظه‌ها و ساعت‌های پایانی سال، نگاهی به 365 روز گذشته می‌اندازم، و کلیه وقایع و اتفاقات سال رو به پایان را مروری مختصر می‌کنم.&lt;br /&gt;با هر معیاری که می‌سنجم سال 1383 برای من سال بدی نبوده، چه سال بسیار خوب و پرباری هم بوده است. البته واضح و مبرهن است که واژه‌ی خوب و پربار برای من، شاید معنائی متفاوت از خوب و پربار دیگران داشته باشد. &lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;من به سالی که در آن بیش از 350 فیلم و 30 کتاب دیده و خوانده‌ام، پربار می‌گویم و سال 1383 از آن جهت برایم خوب بوده که اتفاق ناخوشایند خاصی در آن نی‌افتاده است!&lt;/span&gt; ولی انصافن سال خوبی بود و هر چه بالا و پائین می‌کنم! لحظه‌های سرمستی، شادی و غرور آن بسیار بیشتر از لحظات غم، اندوه و سرشکسته‌گی‌ست، و من به این می‌گویم یک سال خوب، به‌خصوص این دو هفته‌ی آخرش!!&lt;br /&gt;دو| اما آینده، از هر زاویه‌ای که به سال 84 نگاه می‌کنم،&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt; سال پیش رو را برای شخص خودم سال سرنوشت‌سازی می‌دانم، سال کار و تلاش، کار و تلاشی که از همین ششم فروردین‌ماه آغاز خواهد شد و... عیالواری!! تا آن هم چیزی نمانده... خلاصه هربار که به سال 84 فکر می‌کنم چهار ستون بدن‌ام می‌لرزد!&lt;/span&gt; :))&lt;br /&gt;سه| سخنی هم با دوستان خواننده‌ی این وب‌لاگ،&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt; من را ببخشید اگر ئی‌میل تبریکی از این حقیر به دست‌تان نرسید&lt;/span&gt;، نه وقت‌اش بود و نه...&lt;br /&gt;بگذریم، &lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;از همین‌جا به همه‌تان تبریک می‌گویم و با رعایت کلیه‌ی موازین شرعی و اسلامی روی تک‌تک‌تان را می‌بوسم&lt;/span&gt;!امیدوارم که سال خوبی را آغاز کنید و &lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;در سال جدید ثانیه‌های شادی‌تان به دقیقه و دقیقه‌هایش به ساعت و ساعت هایش به روزها تبدیل شود و از آن‌طرف روزهای غم به ساعت‌ها و ساعت‌ها به دقیقه و&lt;/span&gt;...&lt;br /&gt;سال نوی همه‌تان مبالک!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111131142317860221?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dailymiror.blogspot.com/feeds/111131142317860221/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9744519&amp;postID=111131142317860221&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111131142317860221'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111131142317860221'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/83-84.html' title='83 ، 84 و تبریک'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111122455067485456</id><published>2005-03-19T12:55:00.000+03:30</published><updated>2005-03-19T13:07:15.460+03:30</updated><title type='text'>Hands off Iran</title><content type='html'>&lt;a href="http://rezansr.blogspot.com/"&gt;رضا نصری&lt;/a&gt;: &lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;«سالروز 29 اسفند نزدیک است و همان طور که قبلاً پیشنهاد شد، از دوستان دعوت می کنم تیتر وبلاگهایشان را به این مناسبت به شعاری تغییر دهند که بیانگر پایبندیمان به اصل حاکمیت ملی و مخالفتمان با هرگونه تعرض بیگانه باشد. تا به حال پیشنهادهای خوبی برای شعار دریافت کرده ام که به نظرم شعار Hands off Iran به دلیل سادگی اش و بار تاریخی که دارد از همه مناسب تر آمد. البته هر کس آزاد است در پیشوند یا پسوند این شعار کلمات دیگری اضافه کند اما توصیه می کنم این سه کلمه در همه شعارها پایه ی ثابت باشد تا پیام مشترک محفوظ بماند.»&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111122455067485456?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111122455067485456'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111122455067485456'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/hands-off-iran.html' title='Hands off Iran'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111113979257958129</id><published>2005-03-18T13:18:00.000+03:30</published><updated>2005-03-18T13:36:57.106+03:30</updated><title type='text'>جنب‌و‌جوش آخرسال و دیوید‌گیل</title><content type='html'>یک| این‌روزهای آخر سال را خیلی دوست دارم، در این‌روزها جنب‌وجوش خاصی را در مردم می‌توان شاهد بود که در روزهای دیگر سال کم‌یاب و چه‌بسا نایاب است.  &lt;br /&gt;در خیابان‌های شلوغ و پرترافیک آخرین ‌روزهای سال 83 تهران که قدم می‌زنی، کافی‌ست برای ده ثانیه از حرکت بایستی و چشم‌هایت را ببندی، برای همان چند ثانیه خودت را از دیگران جدا کنی و بعد چشم‌هایت را باز کنی و مردم را تماشا کنی، همه‌ و همه و از هر قشری به دنبال رتق و فتق کارهای مربوط به این ایام‌اند و این تلاش‌ها تا دقیقه‌ی صفر ادامه دارد! روزهای زیبائی ست!&lt;br /&gt;دو| دی‌شب بعد از حدود یک ماه برنامه‌ی "&lt;a href="http://www.parastood.com/archives/001624.php    "&gt;یک شب، یک فیلم&lt;/a&gt;" را اجرا کردم و فیلم زندگی دیوید گیل(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0289992/"&gt;The Life of David Gale&lt;/a&gt;) را تماشا کردم. البته قبلن به صورت زیرنویس و بی‌کیفیت فیلم را دیده بودم، اما این‌بار به صورت دوبله و با کیفیت، بیشتر چسبید. &lt;br /&gt;فیلم محصول سال 2003 و به کارگردانی آلن‌پارکر(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000570/"&gt;Alan Parker&lt;/a&gt;) کارگردان معروف انگلیسی‌ست، او ساخت فیلم جنجالی دیوار پینک‌فلوید را هم بر عهده داشته.&lt;br /&gt;داستان فیلم در مورد زندگی دیوید گیل(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000228/"&gt;Kevin Spacey&lt;/a&gt;)، پروفسور فلسفه و استاد دانشگاه هاروارد، و از مخالفان مجازات اعدام است که به اتهام قتل دوست و همکارش قرار است پس از 6 سال و چهار روز اعدام شود. او سه روز پیش از اعدام در ازای گرفتن نیم میلیون دلار حاضر به مصاحبه با خبرنگاری به نام بیتسی بلوم(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000701/"&gt;Kate Winslet&lt;/a&gt;) می‌گردد. او شروع می‌کند به تعریف شرح‌حال‌‌اش و به بیتسی می‌گوید که بی‌گناه است و... &lt;br /&gt;بعد از یک‌ماه تجربه‌ی خوبی بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111113979257958129?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111113979257958129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111113979257958129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_18.html' title='جنب‌و‌جوش آخرسال و دیوید‌گیل'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111088358480320166</id><published>2005-03-15T14:12:00.000+03:30</published><updated>2005-03-15T14:24:14.880+03:30</updated><title type='text'>توجیه غیبت، توصیه‌ها و لینک</title><content type='html'>یک| این دو سه روزی را که بدون دقیقه‌ای ان‌لاین شدن سپری کرده‌ام برایم سخت گذشته است، آن‌هم منی که این‌قدر به اینترنت معتاد شده‌ام و برایم زندگی بدون آن غیر قابل تصور است، اما خب این‌روزها درگیر خانه‌تکانی و خرید عید و... هزار و یک مشکل دیگر بوده‌ام و نتوانسته‌ام حتا برای یک دقیقه هم ان‌لاین شوم، این‌ها را گفتم که غیبت دو سه روزه‌ام(و غیبت‌های احتمالی تا شب عید) را توجیه کنم.&lt;br /&gt;دو| شرق سال را به هیچ‌وجه از دست ندهید، یک مجله‌ پر از مطالب خواندنی و عالی که امروز چاپ شده، ساعت ده صبح که من برای خرید روزنامه تا دکه رفتم سه شماره بیشتر نمانده بود، اگر سراغ‌اش نرفته‌اید بجنبید که شاید یکی از آخرین شماره‌ها را گیر بیاورید، در غیر این‌صورت در تعطیلات نوروز حسابی افسوس خواهید خورد. &lt;br /&gt;سه| چند روز پیش در یادداشتی از اکبر نبوی و مصاحبه‌های به‌یاد ماندنی‌اش با ابراهیم حاتمی‌کیا و رسول ملاقلی‌پور یاد کردم، دو سه شب بعد از آن یادداشت دیدم که او این‌بار سراغ رسول صدرعاملی رفته و در جدیدترین سری برنامه‌ی "برداشت دو" با او هم‌صحبت شده است. هر چند که مصاحبه‌های او و رسول‌خان صدرعاملی از نیمه گذشته، اما باز هم این مصاحبه‌ها را از دست ندهید، به نظرم مصاحبه با کارگردانانی از جنس او، مرور تاریخ‌چه‌ی سی‌نمای پس از انقلاب است که شنیدن خاطرات‌شان خالی از لطف نیست. &lt;br /&gt;چهار| نکته‌ای هم در مورد لینک‌های ثابت این‌جا بگویم و فعلن تمام، هر وب‌لاگی که به این‌جا لینک بدهد، لینک‌اش را حتمن و با افتخار به لیست بلاگ‌رولینگ‌ام اضافه خواهم کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111088358480320166?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111088358480320166'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111088358480320166'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_15.html' title='توجیه غیبت، توصیه‌ها و لینک'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111057595830509218</id><published>2005-03-11T23:48:00.000+03:30</published><updated>2005-03-12T00:49:18.306+03:30</updated><title type='text'>خانه‌تکانی و خانه‌ی ما</title><content type='html'>این رسم خانه‌تکانی روزهای آخر سال هم برای خودش حکایتی دارد. هر سال از یک ماه مانده به عید نوروز خانواده‌ها و به‌خصوص خانم‌های خانه‌دار مشغول رفت و روب منزل می‌شوند و به تک‌تک سوراخ‌سنبه‌های خانه سرک می‌کشند و آن‌جا را تمیز می‌کنند. از طرفی آقایان که زیاد اعتقادی به این خانه‌تکانی ندارند، حسابی از این موضوع شاکی‌اند و به چشم بیگاری به آن نگاه می‌کنند.(البته نه همه‌اشان) خانم‌ها در کوچک‌ترین مسائل این خانه‌تکانی وسواس به خرج می‌دهند و آقایان تا بتوانند از زیر آن در می‌روند. خلاصه حکایتی‌ست!&lt;br /&gt;اما در خانه‌ی ما، باباجان که حسابی در خدمت مامان‌جان است و البته به نوعی تقسیم وظیفه کرده‌اند، کارهای سنگین و یدی بر عهده‌ی باباجان و گردگیری و کارهای سبک‌تر را مامان‌جان انجام می‌دهند، همه‌ی این‌ها البته خارج از قلمروی این‌جانب(یعنی اطاق بنده) است و هنوز موفق به فتح قلمروی این حقیر نشده‌اند! اما دیگر امروز فشارهای مامان‌جان و باباجان از پایین و چانه‌زنی خانم‌جان از بالا!! باعث شد که توافق کنیم فردا(شنبه) به سمت کثیفی و ناپاکی(همان اطاق بنده) هجوم آورند و... &lt;br /&gt;هر چه هم که مقاومت کردیم و گفتیم که عزیزان من، دوستان من! ما که هر یکی دو ماهی این‌جا را(اطاق جان را می‌گویم) تمیز می‌کنیم(شما بخوانید اصلاحات) و دیگر احتیاجی به این حرکت انقلابی نیست، به خرج‌شان نرفت که نرفت! &lt;br /&gt;دریک کلام، این خانه‌تکانی روزهای آخر سال عجب مصیبتی‌ست!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111057595830509218?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111057595830509218'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111057595830509218'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_11.html' title='خانه‌تکانی و خانه‌ی ما'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111022771572427456</id><published>2005-03-10T13:45:00.000+03:30</published><updated>2005-03-11T09:19:46.650+03:30</updated><title type='text'>سیستم PopUp Commenting بلاگر(راهنما)</title><content type='html'>آن اوایل که قصد داشتم وب‌لاگ‌نویسی را شروع کنم، برای ساخت وب‌لاگ از راهنمای حسین درخشان استفاده کردم، کم‌کم که کار جدی‌تر شد و به سیستم کامنتینگ و آمارگیری احتیاج شد، راهنماهای احسان‌حسین‌زاده بهترین بود. ام‌تی را هم بگویم که راهنمائی‌های نوید‌مژده بسیار کارآسان‌کن و به دردخور بود! (این‌ها را گفتم که این یک جمله را اضافه کنم) هر وقت از راهنماهای دوستان استفاده می‌کردم، خودم را مدیون احساس می‌کردم و دوست داشتم روزی هم من راهنمائی بنویسم و به نوعی دین خود را به وب‌لاگ‌ستان ادا کنم. نشد و نشد تا این‌که بلاگر سیستم جدید کامنتینگ‌اش(PopUp) را راه‌اندازی کرد. من هنوز ندیده‌ام کسی راهنمائی برای این سیستم جدید نوشته باشد، پس من دست به کار می‌شوم و می‌نویسم، هر چند که این‌راهنما کجا و راهنماهای پربار دوستان کجا!&lt;br /&gt;برویم سر اصل مطلب، از یک‌سال گذشته که بلاگر توسط گوگل خریده شد و تغییراتی در سیستم‌اش بوجود آورد، بخش نظرخواهی را هم به آن اضافه کرد، اما این سیستم یکی دو مشکل اساسی داشت، یکی این‌که برای گذاشتن کامنت باید چندین کلیک می‌کردی تا به صفحه‌ی مورد نظر برسی و دیگری این که برای گذاشتن کامنت باید اکانتی در بلاگر ایجاد می‌کردی و در صورت نداشتن اکانت باید به صورت ناشناس نظر می‌دادی، اما با این سیستم جدید که حدود یک ماهی‌ست ایجاد شده، این مشکلات حل شده و با یک کلیک می‌شود نظر داد و نظر خواند، برتری این سیستم نسبت به سیستم‌های دیگر کانتینگ مانند HaloScan و... هم عدم مشکل انکودینگ و لیست شدن و آرشیو شدن نظر در زیر همان پست است...&lt;br /&gt;اما خود راهنما:&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;&lt;br /&gt;یک/ در همین ابتدا بگویم که این راهنما برای قالب‌های جدید بلاگر نوشته شده است.&lt;br /&gt;دو/ در بخش Setting وب لاگ‌تان به قسمت Comments بروید و تنظیمات‌ش را این‌چنین تغییر دهید:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;Comments: Show&lt;br /&gt;Who Can Comment? AnyOne&lt;br /&gt;Default for Posts: New Posts Have Comment&lt;br /&gt;Show comments in a popup window? Yes&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;سه/ به بخش Template&gt; Edit current بروید و در تگ blogger-/blogger، به دنبال تگblogitemcommentsenabled-/blogitemcommentsenabled بگردید و کدهای داخل آن را با کدهای پنج خطی بخش Links این&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://help.blogger.com/bin/answer.py?answer=773"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;صفحه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt; تعویض کنید(کد‌های قسمت اول که با همان blogitemcommentsenabled آغاز می‌شود)&lt;br /&gt;چهار/ حال در همان تگ Blogger، تگ Itempage-/Itempage را پیدا کنید و محتویات آن را با کدهای نوزده خطی بخش Comments &lt;/span&gt;&lt;a href="http://help.blogger.com/bin/answer.py?answer=773"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;همان صفحه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt; تعویض کنید(کدهای قسمت دوم که با همان BlogItemCommentsEnabled آغاز می‌شود و طولانی‌تر از کدهای قبلی هستند)&lt;br /&gt;پنج/ قالب‌تان را Save کنید و بعد Publish ش کنید.&lt;br /&gt;شش/ به وب‌لاگ‌تان بروید و برای تست یک مطلب پست کنید و بر روی لینک Comment آن مطلب کلیک کنید، پنجره‌ی جدیدی باید باز شود، دقیقن زیر باکس متن کامنت باید سه گزینه باشد، اولی و سومی که در گذشته هم بودند، ما با گزینه‌ی دوم(Other) کار داریم که با کلیک بر روی آن دو فیلد مشخص می‌شود که اولی برای اسم و دومی برای لینک‌ وب‌لاگ نظردهندگان است.(چیزی مانند همین کامنتینگ این پست)&lt;br /&gt;هفت/ هیچی دیگر، موفق باشید. اگر از این راهنما راضی هستید به آن لینک بدهید تا دیگران هم استفاده کنند.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111022771572427456?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dailymiror.blogspot.com/feeds/111022771572427456/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9744519&amp;postID=111022771572427456&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111022771572427456'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111022771572427456'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/popup-commenting.html' title='سیستم PopUp Commenting بلاگر(راهنما)'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111034318403526409</id><published>2005-03-08T23:59:00.000+03:30</published><updated>2005-03-09T08:14:58.406+03:30</updated><title type='text'>08March</title><content type='html'>امروز هشتم مارس روز جهانی زن است. دوستان به فراخور حال خود در این رابطه مطالبی را قلمی کرده‌اند، عده‌ای موافق و عده‌ای مخالف! برخی اصلن برای‌شان اهمیتی نداشته و به موضوع نپرداخته‌اند.&lt;br /&gt;من نمی‌توانم خودم را یک فمینیست بدانم، چرا که مطالعه‌ام در این‌باره بسیار کم و ناچیز است. و چطور می‌توانم از جریانی که اشراف کامل بر آن ندارم دفاع کنم و یا حتی به مخالفت با آن بپردازم؟ غیر از این است که اکثریت‌مان فمینسیم را مساوی زن‌سالاری می‌دانیم؟ من حتا دقیق نمی‌دانم که از فمینیسم این معنی استخراج می‌شود یا نه؟ اما این تلقی‌ئی‌ست که در جامعه رواج پیدا کرده، غیر این است؟&lt;br /&gt;اما من تمام و کمال این &lt;a href="http://www.parastood.com/archives/001572.php"&gt;مطلب&lt;/a&gt; پرستوی عزیز را قبول دارم:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;می‌خواهم در دفاع از فمينيسم(ها) بنويسم و در دفاع از جنبش‌های زنان که برخلاف تصور عامه، ضد مرد نيستند، بلکه ضد مردسالاری هستند و هم‌گام با انسانيت. فمينيست‌ها، از هر تفکر و منشی، به برابری معتقدند و به عدالت. گيرم ابزارهای راديکال‌ها را نمی‌پسندم يا به سوسياليست‌ها دل نبسته‌ام؛ اما نگاه برابرخواهانه‌شان را می‌پرستم.&lt;br /&gt;می‌خواهم پسران ايرانی را هم سوار کنم به قطار فمينيسم. همان‌طور که دختران را. جبهه نگيريد. نه! از انگ‌ها نترسيد. اگر قرار است آزاده باشِم، بايد دوش به دوش هم تمرين آزادی کنيم.&lt;br /&gt;نمی‌فهمم پسر جوانی را که آهش بلند است از اين‌که بی‌جهت او را نان‌آور خانه می‌پندارند و از او انتظار دارند صبح تا شب يک‌تنه از پس هزينه‌ها برآيد؛ آن‌وقت تا اسم فمينيسم می‌آيد، تا بناگوش از عصبانيت سرخ می‌شود و حاضر است چندين ساعت در مخالفت با جريان‌های فمينيستی سخنرانی کند.&lt;br /&gt;نمی‌فهمم دختری را که در خانه کتک می‌خورد، حق ادامه‌ی تحصيل ندارد، همسرش او را از کارکردن و داشتن زندگی اجتماعی محروم کرده است و کلا از وضعيتش شاکی است و همچنان نمی‌خواهد قبول کند که در نظامی گرفتار آمده است که انسان در آن قربانی است. نظامی که زن و مرد نمی‌شناسد، هر دو را دارد می‌بلعد.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111034318403526409?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111034318403526409'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111034318403526409'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/08march.html' title='08March'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111014262423472048</id><published>2005-03-06T23:25:00.000+03:30</published><updated>2005-03-07T03:59:50.436+03:30</updated><title type='text'>روزنامه‌خوانی، عادات بد و اقبال</title><content type='html'>یک| شاید(شاید که نه حتمن) یکی از عادت‌های نادرست من خواندن روزنامه‌های صبح، هنگام عصر است. البته هنگام خرید روزنامه نگاهی گذرا به تیترها می‌اندازم، ولی خواندن کلی روزنامه اکثر روزها برای ساعات عصر و حتا شب می‌ماند. نمی‌دانم تجربه‌اش کرده‌اید یا نه؟ احساس احمقانه‌ای به آدم دست می‌دهد، وقتی فکر می‌کند که الان روزنامه‌ی فردا را هم آماده‌ی چاپ کرده‌اند! هر چند که لطف خودش را هم دارد، از جمله این‌که با فراغ بال و آرامش و به دور از هیاهو می‌شود ته توی روزنامه را درآورد.&lt;br /&gt;دو| از عادت بد روزنامه‌خوانی‌ام گفتم، از این‌که چه می‌خوانم هم بگویم، از شرق که از شماره‌ی اول مشتری آن بوده‌ام، بگذریم، هم‌واره به خاطر علاقه‌ام به ورزش و به خصوص فوتبال، یک روزنامه‌ی ورزشی هم کنار شرق می‌گذارم، و طی سال‌های اخیر روزنامه‌ی ورزشی‌‌ئی را انتخاب کرده‌ام که تیم شاهین خان رحمانی در آن باشد.(شاهین خان و سیامک خان رحمانی، پژمان خان و آرش خان راهبر و...) با انتشار اقبال، اقبال را هم در کنار شرق و ایران‌ورزشی مطالعه می‌کنم.&lt;br /&gt;سه| اما از طرفی خواندن 3 روزنامه در یک روز و با آن حجم از مطالب، باعث شده علارغم جذابیتی که روزنامه‌خوانی دارد، از مقدار زمان کتاب‌خوانی کاسته شود. به طور مثال نزدیک یک ماه است که کتاب "شب مادر" نوشته‌ی کورت ونه‌گات را دست دارم اما به همین دلیل بالا نتوانسته‌ام تمام‌ش کنم.&lt;br /&gt;چهار| حال که از روزنامه‌خوانی گفتم این را هم در مورد روزنامه‌ی اقبال بگویم و تمام. روزهای اولی که اقبال را دیدم حسابی توی ذوق‌م خورد، مانده بودم این چیست که این‌ها درمی‌آورند؟ اما این‌روزها و به خصوص از شنبه اقبال دیگری را شاهد بودم، و چون می‌دانم که برخی از دوستان روزنامه‌نگار اقبال این‌جا را می‌خوانند، گفتم بنویسم که بدانند پیشرفت‌شان محسوس است. هر چند که هنوز راه درازی برای به دست آوردن رتبه‌ی اول(شرق) دارند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111014262423472048?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dailymiror.blogspot.com/feeds/111014262423472048/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment.g?blogID=9744519&amp;postID=111014262423472048&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111014262423472048'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111014262423472048'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_06.html' title='روزنامه‌خوانی، عادات بد و اقبال'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111005063568210216</id><published>2005-03-05T22:53:00.000+03:30</published><updated>2005-03-05T22:58:37.156+03:30</updated><title type='text'>عدم قدرت خرید</title><content type='html'>بارها و بارها در رابطه با عدم قدرت خرید مردم سخن گفته شده، اما هیچ مرجع و هیچ ارگانی در جهت رفع این معضل بزرگ برنیامده است.&lt;br /&gt;وقتی صحبت از عدم قدرت خرید می‌شود همه‌مان در ابتدا نگاهی به وضعیت مالی خود می‌کنیم و البته نفسی به راحتی می‌کشیم که جز این دسته از مردمان محترم ایران زمین نیستیم، اما صحبت من در این‌جا درباره‌ی آن قشری‌ از اجتماع است که برای خرید شب عید مشکلاتی اساسی دارد. صحبت من در این‌جا درباره‌ی آن طبقه‌ی اجتماعی‌ست که باید حساب صد تومان پنجاه تومانی، که راننده‌ی سواری بیشتر می‌گیرد، را داشته باشد، و اگر چنین نکند تراز زندگی‌اش به هم می‌ریزد. &lt;br /&gt;مشکلات در پایان سال به اوج خود می‌رسند، حتا تصور مشکلات یک خانواده‌ی پنج نفری(که تقریبن کم جمعیت است) در چنین ایامی دشوار است، کیف و کفش و شلوار و مانتو و... برای هرکدام از بچه‌ها که مطمئنن دوست دارند شب عیدی نونوار شوند، پرتغال کیلوئی 1000 تومان و سیب کیلوئی بهمان تومان، تازه آجیل و شیرینی و ماهی شب عید و... &lt;br /&gt;شما بگوئید، حقوق و عیدی آخر سال یک کارمند به کجای این‌ها می‌رسد؟ &lt;br /&gt;خیلی دوست دارم بدانم که مجموعه‌ی حکومت چه عمل‌کردی در جهت رفع مشکلات اقتصادی این طبقه‌ی اجتماعی داشته‌اند؟ علاقه‌مندم که بدانم یکی از وزرا، وکلا و یا بالاتر، شخصیت‌های بزرگ حکومت در چنین شرایطی چه می‌کنند و یا توقع دارند برای‌شان چه تدابیری اندیشیده شود؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111005063568210216?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111005063568210216'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111005063568210216'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_05.html' title='عدم قدرت خرید'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110996823509444149</id><published>2005-03-04T23:01:00.000+03:30</published><updated>2005-03-05T00:04:23.510+03:30</updated><title type='text'>نشانه‌های تغییر در سیاست‌های صدا و سیما</title><content type='html'>اکبر نبوی را اکثرن از آن مصاحبه‌های به یاد ماندنی‌اش در برنامه "برداشت‌ دو" با ابراهیم حاتمی‌کیا و رسول ملاقلی‌پور می‌شناسند، اکبر نبوی طی چند ماه اخیر تهیه و پخش برنامه‌ای به نام "سایه روشن" را بر عهده داشته است. در آخرین برنامه‌ از سری برنامه‌های سایه روشن، که در هر برنامه‌ای به موضوعی متفاوت می‌پرداخت، مصاحبه‌ای با نادر طالب‌زاده مسئول تامین برنامه‌های خارجی صدا و سیما صورت گرفت، در این برنامه به نکات جالبی اشاره شد که حداقل من برای اولین بار چنین انتقاداتی را از صدا و سیما و در خود این رسانه شاهد بودم.&lt;br /&gt;انتقاداتی از قبیل این‌که صدا و سیما هنوز به استانداردهای دهه‌ی شصت اکتفا می‌کند، یا نکته‌ای که در مورد ماه‌واره گفته شد، این‌که نهایتن 5 درصد برنامه‌های ماه‌واره غیر قابل پخش است و حتا آقای طالب‌زاده گفت که برنامه‌های سیاسی‌ئی که بر علیه جمهوری اسلامی‌ست را باید دوبله و پخش کرد و جواب‌ش را هم داد و...&lt;br /&gt;برایم جالب بود که چنین مطالبی در صدا و سیما عنوان می‌شود، این‌که برنامه‌های مخالف نظام را دوبله و پخش کنیم و البته در کنارش جواب آن را هم بدهیم نشان دهنده‌ی یک تفکر دموکرات است، که البته سال‌هاست به خاطر عمل نکردن به آن ضربه خورده‌ایم.&lt;br /&gt;چند روز پیش هم ضرغامی رئیس سازمان صدا و سیما در جلسه‌ای با دبیران خبری شبکه‌های مختلف تلویزیونی به همین نکات اشاره کرد. &lt;br /&gt;امیدوارم که این انتقادات در حد حرف باقی نماند، امیدوارم که تغییری در سیاست‌های سازمان را شاهد باشیم، تغییراتی که برنامه‌ی خبری 20:30 شبکه‌ی دو را می‌توان به عنوان نمونه‌ی بارز و اولین آن دانست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110996823509444149?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110996823509444149'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110996823509444149'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_04.html' title='نشانه‌های تغییر در سیاست‌های صدا و سیما'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110987463026807379</id><published>2005-03-03T21:59:00.000+03:30</published><updated>2005-03-04T02:35:51.466+03:30</updated><title type='text'>وب‌لاگ را جدی بگیریم</title><content type='html'>چندی پیش با دوست عزیز روزنامه‌نگاری(که وب‌لاگ هم دارد) در ارتباط با وب‌لاگ، اهمیت و کارکردهایش صحبت می‌کردیم، دوست روزنامه‌نگار ما در میان بحث جریانی را در مورد وب‌لاگ‌اش تعریف کرد که بازگوئی‌اش در اینجا خالی از لطف نیست.&lt;br /&gt;آری! رفیق عزیزتر از جان ما تعریف می‌کرد، علارغم این‌که در مطبوعات و نشریات کار کرده و بسیاری از مطالب‌اش با نام واقعی در این نشریات چاپ شده و اتفاقن این نشریات از تاپ‌ترین و بهترین روزنامه‌های کشور، از جمله همشهری دیپلماتیک، وقایع اتفاقیه، نوروز و... بوده‌اند. اما اکنون که می‌خواهد با اصحاب قلم و نویسندگان مصاحبه کند همه او را نه از نوشته‌هایش در روزنامه‌ها که از روی وب‌لاگ ،به قول خودش، فکستنی‌اش! می‌شناسند.&lt;br /&gt;بسیار برایم جالب بود و بعد از تعریف این جریان جفت‌مان به دو نتیجه رسیدیم، نتیجه‌ی اول ارتباط چندانی به این یادداشت ندارد اما نتیجه‌گیری دوم‌مان، اهمیت و کارکرد رسانه‌ی مهم و تاثیر گذاری به نام وب‌لاگ است.  &lt;br /&gt;وب‌لاگی که اگر تا یکی دوسال دیگر نداشته باشی و نوشته‌هایت بر روی نت نباشند، انگار وجود خارجی نداری!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110987463026807379?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110987463026807379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110987463026807379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_03.html' title='وب‌لاگ را جدی بگیریم'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110978629434027170</id><published>2005-03-02T21:27:00.000+03:30</published><updated>2005-03-02T21:28:14.340+03:30</updated><title type='text'>جشنی که به جنگ شبیه است</title><content type='html'>ما ایرانی‌ها طبق سنتی قدیمی سه‌شنبه‌ی آخر هر سال را جشن می‌گیریم، حتمن این جمله‌ی "زردی من از تو، سرخی تو از من" را هنگام پریدن از روی آتش شنیده‌اید، در واقع این جشن که "چهارشنبه‌سوری" هم نام گرفته، حرکتی نمادین است که ما ایرانی‌ها در آن درد و رنج و مشکلات خود را این‌سوی سال می‌گذاریم و از آتش سرخی، انرژی و شادمانی طلب می‌کنیم. البته همه‌ی این‌هائی که گفته شد برای سال‌های نه چندان دور مورد استفاده بوده و در سال‌های اخیر این جشن با شکوه ملی هیچ شباهتی به آن‌چه در گذشته روی می‌داده، نداشته است.&lt;br /&gt;هر سال دو سه ماه مانده به آخرین سه شنبه‌ی سال، ترق و توروق‌ها و دنگ و دونگ‌ها شروع می‌شود و اگر فردی پیشینه‌ی خاصی از این مراسم‌ها نداشته باشد و این وضعیت را ببیند فکر می‌کند به کشوری در حال جنگ پا گذاشته است!&lt;br /&gt;در این مدت همه‌ی جوانان و از هر قشری در حال آزمایش تسلیحات! خود برای روز موعودند، از سیگارت، کاربیت و گاز بگیر تا این نارنجک‌های دستی که غوغا می‌کنند. هر ساله دو ماه قبل از چهارشنبه سوری می‌شنویم که خانه‌ای ویران شده، جوانی دست خود را از دست داده و دیگری کور شده... همه و همه‌ی این‌ها به خاطر تلقی اشتباهی‌ست که عده‌ای از این جشن ملی دارند، این حوادث در روز واقعه به اوج خود می‌رسند، به شخصه سال گذشته چهارشنبه‌سوری را در بیمارستان گذراندم(به علت دیگری) و گوشه‌ی ناچیزی از آن‌چه در این روز اتفاق می‌افتد را شاهد بودم. جوانانی که چشم و دست و پای خود را از دست داده بودند و یا حتا باعث ویرانی خانه‌ای شده بودند. &lt;br /&gt;یعنی واقعن فلسفه‌ی جشنی چنین باشکوه این بوده که با سر و صدا و از دوماه قبل آسایش دیگران گرفته شود؟ که خانه‌ای در آغاز سال ویران شود؟ خانواده‌ای بدبخت و آواره شود؟ و... یا این‌که ما سوراخ دعا را گم کرده‌ایم و راه شادمانی را نمی‌دانیم؟ این حرکات بیش‌تر شبیه خشم و اعتراض‌اند تا شادمانی و جشن...&lt;br /&gt;به هر حال امسال هم در 25 اسفند چهارشنبه‌سوری برگزار می‌شود، امسال چند جوان ناقص می‌شوند؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110978629434027170?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110978629434027170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110978629434027170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_02.html' title='جشنی که به جنگ شبیه است'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110970459185715145</id><published>2005-03-01T22:45:00.000+03:30</published><updated>2005-03-01T22:51:51.393+03:30</updated><title type='text'>درباره‌ی اسکار هفتاد و هفتم</title><content type='html'>شاه بیت همه‌ی مراسم‌ها و جوائز سی‌نمائی، اسکار، برگزار شد و بدون شک کلینت‌ایستوود بازی‌گر- کارگردان 74 ساله برنده‌ی اصلی آن بود، او با دو اسکار اصلی(بهتریم فیلم و بهترین کارگردانی) شب پرافتخاری را پشت سر گذاشت. و البته این برای دومین بار بود که او جایزه بهترین کارگردان را تصاحب می‌کرد.&lt;br /&gt;این پیرمرد 74 ساله با ساخت فیلم محبوبه‌ی میلیون دلاری(دیده‌اید هرکسی یک جور معنایش می‌کند؟ یکی می‌گوید تیکه‌ی میلیون دلاری، دیگری بوکسور میلیون دلاری و...) نشان داد که خلاقیت و جوهره‌‌اش پایانی ندارد و شوخی‌اش با سیدنی لومت در هنگام دریافت اسکار مبنی بر این‌که، من در این‌جا سیدنی لومت 80 ساله را می‌بینم، وجود او به من می‌گوید که کودکی بیش نیستم و کارهای ناتمام بسیاری دارم، بیان‌گر این نکته است که کلینت‌ایستوود تمام ناشدنی‌ست.&lt;br /&gt;اما فیلم محبوبه‌ی میلیون دلاری اسکار بهترین بازی‌گر زن را هم نصیب خود کرد، هیلاری‌سوانک که برای دومین بار اسکار بهترین بازی‌گر زن را می‌ربود، در هنگام دریافت اسکار از کلینت‌ایستوود به خاطر اعتماد و فرصتی که در اختیار او گذاشته، تشکر کرد. هم‌چنین جیمی‌فاکس ‌اسکار بهترین بازی‌گر مرد را به خود اختصاص داد  و از مادربزرگ‌ش یاد کرد و در حالی که اشک در چشمان‌ش حلقه زده بود، او را به عنوان مشوق اصلی‌اش معرفی کرد. شایان ذکر است که مورگان‌فریمن و کیت‌بلنشت اسکار بهترین بازی‌گر مرد و زن، نقش دوم را به دست آوردند.&lt;br /&gt;اما فارغ از مسائل و حواشی برگزاری این مراسم، ترکیب برندگان جوائز برای آن عده از عاشقان سی‌نما که فکر می‌کردند امسال تغییر رویه‌ای در انتخاب برندگان روی خواهد داد، شکفت‌انگیز بود. در واقع اعضای آکادمی هم‌چنان بر سنت‌های خود پافشاری کردند، سنتی که در آن فیلم‌ها و فیلم‌سازهای جنجالی و شنا کنندگان بر خلاف جریان سیاست‌های هالیوود، جائی ندارند. برای مثال کافی‌ست به تعداد نامزدی‌های فیلم جنجالی و پرفروش مصائب مسیح ساخته‌ی مل‌گیبسون و یا به ناکامی فیلم هوانورد ساخته‌ی امارتین اسکورسیزی در میان برندگان اصلی نگاهی بیندازیم.&lt;br /&gt;با همه‌ی این‌ها اسکار هم‌چنان مهم‌ترین و پرمخاطب‌ترین مراسم سینمائی جهان است و هیچ‌یک از مراسم‌ها، جشن‌واره‌ها و... به گرد پای آن هم نمی‌رسند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110970459185715145?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110970459185715145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110970459185715145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post.html' title='درباره‌ی اسکار هفتاد و هفتم'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110962666638916408</id><published>2005-02-28T23:03:00.000+03:30</published><updated>2005-03-01T01:09:19.206+03:30</updated><title type='text'>آش، آش‌پز و امتیاز</title><content type='html'>یک| شنیده‌اید می‌گویند آش به قدری شور شده که صدای آش‌پز را هم در آورده؟ مصداق بارز این مثل را می‌توان در سخنان این هفته‌ی آیت‌الله جنتی در تریبون نماز جمعه جستجو کرد، آن‌جا که به نمایندگان مجلس هفتم هشدار داده و گفته که نگذارند جریان شهرام جزایری تکرار شود و حتا اعلام کرده، نمایندگان مجلس هفتم نباید خود را در قبال دادن امتیاز به فروش برسانند.&lt;br /&gt;جالب است نه؟ جریان وقتی جالب‌تر می‌شود که اتفاقات ایام انتخابات مجلس هفتم را مختصر مروری کنیم، انتخاباتی که جناب جنتی و دوستان‌شان در شورای نگهبان نقشی ویژه و اصلی در آن ایفا کردند. شاید بی‌راه نرفته باشیم اگر بگوئیم که مجلس هفتم دست‌پخت خود آیت‌الله جنتی‌ست.(او حتا توصیه‌های رهبر جمهوری اسلامی را هم نشنیده گذاشت) &lt;br /&gt;حال آن‌چنان کار خراب شده که صدای آیت‌الله جنتی(آش‌پز) هم درآمده و او را مجبور کرده از تریبون نماز جمعه چنین نکاتی را در مورد دست‌پخت‌ش یادآور شود.  &lt;br /&gt;دو| قرارداد نیروگاه اتمی بوشهر با روسیه، بعد از دو سال امضا شد.&lt;br /&gt;نمی‌خواهم تحلیل دائی‌جان ناپلئونی ارائه کنم که همه چیز را توطئه و همه‌ی توطئه‌ها را زیر سر انگلیسی ها می‌دانست، اما این روز‌ها بوهای خوشی از این قرارداد به مشام نمی‌رسد. ایران در این شرایط سخت بین‌المللی‌ که درگیر مذاکرات هسته‌ای با اروپا و تهدیدهای آمریکاست، به اجبار امتیاز می‌دهد و دیگر کشورها با اطلاع از این شرایط حسابی مشغول‌اند و ما هم با توجه به شرایط در دادن امتیاز مضایقه نمی‌کنیم. &lt;br /&gt;امتیازاتی که دادن‌شان نفع آن‌چنانی هم برای‌مان ندارد، کجا سراغ دارید که روس‌ها سفت و سخت پای ایران ایستاده باشند، روس‌هائی که به نوعی شریک هسته‌ای ایران به حساب می‌آیند، آن‌ها با توجه به شرایط حتا از آمریکا هم امتیاز می‌گیرند...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110962666638916408?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110962666638916408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110962666638916408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_28.html' title='آش، آش‌پز و امتیاز'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110954142588631279</id><published>2005-02-27T23:50:00.000+03:30</published><updated>2005-02-28T01:27:05.886+03:30</updated><title type='text'>وبلاگ نویسی و تردید در سبک‌های نوشتاری‌اش</title><content type='html'>یک| از امروز می‌خواهم هر روز یک یادداشت را در اینجا بگذارم و کم‌کاری چند وقت اخیر را جبران کنم!&lt;br /&gt;اما راست‌ش را بخواهید هنوز در مورد وبلاگ و سبک‌های نوشتاری‌اش به نتیجه نرسیده‌ام و این در حالی‌ست که از تیر ماه هشتاد و یک مشغول وبلاگ‌ نویسی بوده‌ام و اتفاقن اکثر سبک‌ها را هم تجربه کرده‌ام. ولی هیچ‌گاه به نتیجه‌ی مشخصی نرسیدم که بهترین و کامل‌ترین سبک وبلاگ نویسی کدام است؟ اصولن شکسته نویسی بهتر است یا این‌چنین رسمی نوشتن؟ و دیگر این‌که شخصی نویسی(به معنای این‌که امروز چه‌کار کرده‌ام و چه‌کار خواهم کرد و... در واقع همان دفتر خاطران روزانه) بهتر است یا انتخاب موضوعی و تخصصی نوشتن؟(هر چند که در تخصصی و موضوعی نگاشتن هم به نوعی شخصی نویسی به چشم می‌خورد)&lt;br /&gt;به هر حال از امروز عزم خود را جزم کرده‌ام که هر روز یک یادداشت در این وبلاگ بگذارم، حال این یادداشت از یک بخش و یک موضوع تشکیل شده، و یا از چند موضوع و چند بخش...&lt;br /&gt;هر چند که در عالم وبلاگ نویسی و سبک‌های نوشتاری‌اش به نتیجه نرسیده‌ام، اما تجربه‌ی این دو سال و خرده‌ای به من می‌گوید که، یک وبلاگ باید تداوم و استمرار داشته باشد و این یکی از کلیدهای موفقیت در وبلاگ‌ستان فارسی‌ست.&lt;br /&gt;دو| پروفایل‌م را در بلاگر کامل کرده‌ام(البته نه به صورت کامل) و در قسمت درباره‌ی این بالا قابل مشاهده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110954142588631279?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110954142588631279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110954142588631279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_27.html' title='وبلاگ نویسی و تردید در سبک‌های نوشتاری‌اش'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110943551437605410</id><published>2005-02-26T20:00:00.000+03:30</published><updated>2005-02-26T20:01:54.376+03:30</updated><title type='text'>انقلاب نارنجی</title><content type='html'>داستان از جائی شروع شد که جبهه اصلاحات درباره‌ی دکتر معین به اجماع رسید و هاشمی رفسنجانی هم وارد انتخابات نشد، فضای انتخاباتی شدیدن به نفع جبهه اصلاحات پیش می‌رفت و در  صدر همه‌ی نظرسنجی‌های معتبر نام دکتر معین خودنمائی می‌کرد... که ناگهان نتایج بررسی صلاحیت شورای نگهبان اعلام شد و همه را شگفت‌زده کرد، دکتر معین رد صلاحیت شده بود!!&lt;br /&gt;رایزنی‌های پشت پرده شروع شد و در عین حال هیچ نتیجه‌ای نداد، تهدیدهای خاتمی هم مبنی بر اینکه چنین انتخاباتی را برگزار نخواهد کرد موثر واقع نشد، حتا چندین میتینگ و تجمع هم در اعتراض به این رد صلاحیت برگزار شد، که به جائی نرسید... &lt;br /&gt;همه فکرها را بر روی هم گذاشتند تا برای مقابله با چنین شرایطی بهترین تصمیم اتخاذ شود... و عاقبت از سوی جبهه اصلاحات اعلام شد، تمامی کسانی که کاندیدای مورد علاقه‌شان دکتر معین بوده و اکنون نمی‌توانند رای بدهند، بر روی برگه‌های رای همان نام دکتر معین را بنویسند، تا با اعلام آرای باطله وزن و اعتبار هر گروه مشخص شود و در واقع مردم بدین صورت اعتراض خود را نشان بدهند، حتا عده‌ای پارا فراتر گذاشتند و اعلام کردند که هر کس با شرایط موجود مخالف است، نام دکتر معین را بر روی برگه‌ی رای بنویسد! &lt;br /&gt;انتخابات در شرایط امنیتی شدیدی برگزار شد و حتا در حوزه‌هائی خبر می‌رسید که برگه‌های رای را پس از بازبینی اجازه‌ی ورود به صندوق‌ها می‌دهند... آمریکا و اروپا و در یک کلام جامعه بین‌المللی از این حرکت حمایت کرده بودند و همه و همه در انتظار اعلام آرای باطله...&lt;br /&gt;دو روز بعد از انتخابات، در حالی که جامعه در تب و تاب شدیدی می‌سوخت چیزی در حدود بیست میلیون آرا باطله اعلام شد، و دیگر این مردم بودند که به خیابان‌ها ریخته و مراکز حساس را در یک غافل‌گیری خاص به تصرف خود درآوردند و... انقلاب نارنجی(مخملین) دیگری صورت گرفته بود!!&lt;br /&gt;در همین لحظات بود که از خواب پریدم و ندیدم که عاقبت این داستان چه شد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110943551437605410?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110943551437605410'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110943551437605410'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_26.html' title='انقلاب نارنجی'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110936388917347766</id><published>2005-02-25T23:04:00.000+03:30</published><updated>2005-02-26T00:24:04.606+03:30</updated><title type='text'>شهرآوردی! سراسر هیجان</title><content type='html'>امروز جمعه 7/اسفند/83 بازی پرسپولیس و استقلال برگزار شد و تیم استقلال موفق شد با نتیجه‌ی غیر قابل پیش‌بینی سه بر دو پرسپولیس را شکست دهد.&lt;br /&gt;من از دو زاویه می‌توانم به بازی نگاه کنم، 1. به عنوان یک ناظر بی‌طرف و عاشق فوتبال 2. به عنوان یک پرسپولیسی، و البته با نگاهی کمتر تحلیلی!&lt;br /&gt;دیدگاه یک ناظر بی‌طرف و عاشق فوتبال: فقط و فقط در یک جمله‌ی کوتاه می‌توانم بگویم که، لذت بردم، یک بازی زیبا و تماشائی! &lt;br /&gt;برخلاف همیشه که گفته می‌شد دو تیم از دادن چند پاس متوالی به هم عاجزند و نمی‌توانند بازی خوب و روانی را به نمایش بگذارند، این بازی سرشار از لحظات تماشائی و هیجان‌انگیز بود و اگر با چشم یک ناظر بی‌طرف بازی را تماشا می‌کردی، بدون اغراق، از لحظه لحظه‌ی بازی لذت می‌بردی. این بازی زیبا دهان عده‌ای را که دربی تهران(شهرآورد؟) را می کوبیدند و خواستار عدم توجه لازم به این دربی بزرگ بودند را بست! بازی‌ئی که پایانی دراماتیک داشت.(برای اطلاعات بیشتر این &lt;a href="http://www.iran-varzeshi.com/1383/831206/html/footbal1.htm#s58575"&gt;مقاله&lt;/a&gt; از شاهین رحمانی توصیه می‌شود)  &lt;br /&gt;دیدگاه یک پرسپولیسی: پرسپولیس مدت‌هاست که حال و روز خوشی ندارد، مشکلات مالی از در و دیوار باشگاه می‌بارد و وقتی راینر سوبل سرمربی باشگاه روز قبل بازی بزرگ اعلام می‌کند، در صورتی که طلب او تا پایان روز جمعه پرداخت نشود شنبه تهران را به مقصد آلمان ترک می‌کند، تو خود حدیث مفصل بخوان... به این‌ها درگیری‌های سوبل و پروین، سوبل و بازیکنان و استعفای مدیرعامل باشگاه را هم اضافه کنید.&lt;br /&gt;پرسپولیس با چنین حواشی‌ئی بازی را شروع کرد و البته بازی بدی هم ارائه نداد، اما استقلال به اصطلاح تیم‌تر از پرسپولیس بود و از موقعیت‌ها بهتر استفاده کرد، موردی که در پرسپولیس مشاهده نشد و بازیکنان آن بیشتر به تکروی روی می‌آوردند.   &lt;br /&gt;در هر صورت پرسپولیس بازی بزرگ را باخت، آخرین باری که پرسپولیس، استقلال را شکست داده است به 21/خرداد/82 (شب قبل‌ش بازداشت شدم و نتوانستم بازی را تماشا کنم) برمی‌گردد که از آن روز تا به حال پرسپولیس و هواداران‌ش در حسرت برد استقلال می‌سوزند. &lt;br /&gt;به هرحال این برد مبارک استقلالی‌ها باشد و نوش جان‌شان!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110936388917347766?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110936388917347766'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110936388917347766'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_25.html' title='شهرآوردی! سراسر هیجان'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110909714540515461</id><published>2005-02-22T22:00:00.000+03:30</published><updated>2005-02-22T22:19:51.463+03:30</updated><title type='text'>عاشورا از زاویه‌ای دیگر</title><content type='html'>با هر مقیاس و معیاری که بسنجیم من در دایره‌ی فرقه‌ شیعه قرار نمی‌گیرم، اما نام لامذهب هم نمی‌توان بر روی من گذاشت، اگر با تئوری مرحوم دکتر شریعتی در جزوه‌ی "مذهب علیه مذهب" سنجش کنیم، هیچ انسان لامذهبی وجود ندارد، حتا مشرکان هم مذهبی داشتند که همان بت پرستی بود، حال که من به خدا، محمد و قرآن معتقدم و به عبارتی مسلمان‌م! &lt;br /&gt;اما مشکل دقیقن همین جا آغاز می‌شود، تا می‌گویی مسلمانی و شیعه نیستی، اولین سئوالی که پرسیده می‌شود این است که، سنی هستی؟ &lt;br /&gt;برایم جالب است که عده‌ای فکر می‌کنند نمی‌شود مسلمان بود، اما شیعه و سنی و چه و چه نبود. نه اشتباه نشود، من نه درصدد ایجاد فرقه‌ای نو هستم و نه هیچ چیز دیگر، اما ایمان و اعتقادم تا همین جا مرا یاری می‌کند، باقی‌اش را جز اختلاف و درگیری و تفرقه نمی‌دانم، هرچند تا جائی که بتوانم به باقی عقیده‌ها احترام می‌گذارم.&lt;br /&gt;شیعه جماعت عاشورا، قیام (امام) حسین و شهادت او را به عزا می‌نشیند(و در هیچ مراسم مذهبی دیگر چنین کوشا نیست)، از دیدگاه من مابین آنچه به عنوان عزاداری (امام) حسین برگزار می‌شود و آن چیزی که روی داده و خود عزاداران به آن معتقدند، از زمین تا آسمان فاصله است، و در هم آمیختن‌شان اشتباه. من سئوال‌ها و دغدغه‌هایم را در هر مورد جداگانه مطرح می‌کنم... &lt;br /&gt;خود حادثه: من همیشه نسبت به پذیرفتن بی چون و چرای این حماسه(؟) مشکل داشته‌ام، علت‌اش را نمی‌دانم، ولی هرگاه به این موضوع فکر کرده‌ام سئوالاتی در ذهن‌م شکل گرفته، سئوالاتی مانند این‌که آیا این جنگ برای کسب مقام و قدرت نبوده؟ آیا کسی که عزم جنگ کرده، زن و بچه به همراه خود می‌برد؟ و دیگر این‌که آیا درگیر جنگی چنین نابرابر شدن عقلانی است؟ آیا (امام) حسین درگیر انتقام‌جوئی نشده و نمی‌خواسته انتقام برادر و پدر خود را از این جماعت بگیرد، و در کل این جنگ، جنگی بر اساس مشکلات شخصی نبوده است؟ و... &lt;br /&gt;مراسم‌های کنونی: از خود حادثه که بگذریم به مراسمی که هر ساله به مناسبت این جنگ برگزار می‌شود، می‌رسیم. دیگر همه می‌دانند که این عزاداری‌ها ریشه در حکومت صفوی دارد و برای اولین بار شاه عباس صفوی اقدام به تعطیلی روزهای تاسوعا و عاشورا کرده و همه‌ی مردم را موظف کرده است تا مراسم عزا برگزار کنند. حالا به هر دلیلی و به هر شکلی این مراسم که توسط حکومتی دینی به مردم تحمیل شده (و نه این‌که توسط خود مردم و به صورت خودجوش آغاز شده باشد) میان ما ایرانیان مانده و جاویدان شده است. من نه با این گونه مراسم‌ها مخالف‌م و نه هیچ چیز دیگری! چرا که از زاویه‌ی دیگری به آن نگاه می‌کنم، من تمام این مراسم را به صورت کارناوالی می‌بینم، مانند آن‌چه در اسپانیا و ایتالیا و... برگزار می‌شود، این هم کارناوالی ایرانی است. هر سال هم مدها و مدل‌های جدیدی به این کارناوال اضافه می‌شود، علم‌های بزرگتر و درازتر، زنجیر‌های جدیدتر و ریزتر، شیوه‌های جدید سینه‌زنی و... &lt;br /&gt;خوب که دقت کنی، یک چشم و هم‌چشمی هم مابین تکایا و دسته‌ها می‌بینی، فلان دسته گوسفندی کشته و ما گاو می‌کشیم، علم هیات چهار کوچه‌ی بالاتر 23 تیغ است و علم هیات ما باید 27 تیغ باشد، فلان‌جا غذا چلو مرغ می دهد و ما باید چلو گوشت بدهیم، مبادا که عقب بیفتیم و در این چشم و هم چشمی کم بیاوریم! و یا عزادارانی که چشم و گوش‌شان به دنبال هر چیزی‌ست جز آن‌چیزی که برای‌ش به اصطلاح عزارداری می‌کنند، همه از دختر و پسر با آخرین مدل‌های مو و لباس... هرکدام برای عرضه آمده‌اند و می‌دانند که تقاضا در بالاترین حد آن موجود است. یک‌بار دیگر به همه‌ی آن چیزهائی که طی این ده روز دیده‌اید نگاه کنید، واقعن تفاوتی با کارناوال پرتغال در اسپانیا دارد؟ کارناوالی که زاده‌ی ایدئولوژی‌ست!&lt;br /&gt;امیدوارم که برعکس دو سال گذشته، بدون هیچ بی احترامی دغدغه‌های خودم را در این رابطه مطرح کرده باشم، هرچند که معتقدم سال گذشته هم بی‌احترامی نکردم، اما دوستان با جوسازی کار را به جائی رساندند  که عده‌ای لینک مرا از وبلاگ‌شان برداشتند و... بگذریم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110909714540515461?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110909714540515461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110909714540515461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_22.html' title='عاشورا از زاویه‌ای دیگر'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110846837998554281</id><published>2005-02-15T15:22:00.000+03:30</published><updated>2005-02-15T15:22:59.986+03:30</updated><title type='text'>چیزی از ما باقی خواهد ماند؟</title><content type='html'>بسیار تاسف برانگیز است که هنوز نمی‌توانیم بدون تهمت و افترا و فحاشی هم‌دیگر را نقد کنیم، بسیار تاسف برانگیز است که فضای وبلاگ‌ستان هم مانند همه جاهای دیگر پر از توهم، سوتفاهم و برچسب زنی‌ست. &lt;br /&gt;یکی، عده‌ای را زنازاده می‌خواند و دیگری می‌خواهد بر سر آن یکی رفع حاجت کند، سومی هم تند و تند برچسب می‌زند، من و شما هم ایستاده‌ایم و نظاره می‌کنیم، فشار زیادی هم که به‌مان وارد شود برمی‌داریم یک چیزی می‌نویسیم و همه چیز را محکوم می‌کنیم. نهایت نهایت‌ش می‌شود این چرند و پرند‌هائی که می‌خوانید، به اصطلاح می‌خواهیم بگوئیم که ما متمدن‌ایم  و دیگران بوئی از تمدن نبرده‌اند. کسی را می‌شناسم در همین جریان، که پریده است وسط و وای اخلاقا سر داده است، که همین چند ماه پیش در جمعی علنن به مسعود بهنود افترا می‌بست و می‌گفت او با سفارت انگلستان سر و سری داشته و حتا به عنوان مدرک، می‌خواست چکی را رو کند! اکنون اما سطرها در نکوهش تمهت و افترا و برچسب زنی نوشته است! این فضا را که می‌بینی، اصلن دل‌سرد می‌شوی. &lt;br /&gt;بعضی مواقع برای همین چند خط نوشتن هم دست و دلت می‌لرزد، در جریان بازداشت یکی از عزیزانی که حالا نام نمی‌برم، یکی از وبلاگ‌نویسان اقدام به پوشش خبری نموده و به کسانی که مطلبی برای آن عزیز بازداشت شده نوشته بودند لینک می‌داد. در میان  آن‌ها که در حمایت آن عزیز بازداشت شده مطلبی نوشته بودند، نام فردی را دیدم که می‌دانستم این چیزها دغدغه‌اش نیست، پرسیدم چرا چنین کرده‌ای و جواب شنیدم، دیدم لینک می‌دهند و من هم دو سه خطی نوشتم، چه هیتی هم می‌انداخت!!! برای همین است که می‌گویم بعضی مواقع برای همین چند خط هم دست و دلت می‌لرزد.&lt;br /&gt;خلاصه کلام آن‌که من زیاد با این انجمن وبلاگ‌نویسان موافق نیستم، عکس‌العمل و حرف‌های حسین درخشان را هم درست نمی‌دانم، واکنش‌های شتاب‌زده به سخنان درخشان را هم رد می‌کنم. اما یک چیز را خوب می‌دانم و با آن موافقم، اگر هم‌چنان این رویه تهمت و برچسب در وبلاگ‌ستان فارسی برقرار باشد، زمانی نخواهد گذشت که چیزی از آن باقی نخواهد ماند. والسلام!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110846837998554281?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110846837998554281'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110846837998554281'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_15.html' title='چیزی از ما باقی خواهد ماند؟'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110816867891428562</id><published>2005-02-12T04:05:00.000+03:30</published><updated>2005-02-12T05:39:09.716+03:30</updated><title type='text'>حرکات ابتکاری معین و حامیان‌اش</title><content type='html'>این حرکات ابتکاری جبهه مشارکت، سازمان مجاهدین و به طور کلی تیم حامیان معین که از هم اکنون معاون اول و سخنگوی او را انتخاب کرده‌اند(و درصدد انتخاب سایر اعضای دولت احتمالی او نیز هستند) بسیار قابل توجه است، چرا که باعث می‌شود رای دهندگان به تیمی مشخص، با افرادی از قبل شناخته شده و با تفکری معین رای بدهند و نه تنها به یک شخص. از مزایای این حرکت آن است که بهانه را از دست عده‌ای می‌گیرد، بهانه‌ای با این مضمون که، ما به شخص رای داده‌ایم و نمی‌دانستیم چه انجام خواهد داد و از چه کسانی استفاده خواهد کرد، بهانه‌ای که در مورد دولت خاتمی بارها استفاده شده است.&lt;br /&gt;از جانب دیگری نیز این حرکات ارزشمندند، این قبیل کارها همیشه در خفا انجام شده و در هیچ مقطعی بدین صورت شفاف و علنی، انتخاب معاون اول و سخنگوی نامزدهای ریاست جمهوری صورت نگرفته است. حتا اگر معین رد صلاحیت شود و نتواند به کاخ ریاست جمهوری راه یابد(که امیدوارم چنین نشود)، این کارها ماندگار خواهند شد، و شاید پایه و بنیان چنین حرکات شفاف و مبتکرانه‌ای را حامیان معین بگذارند و این حرکات در تاریخ ایران به نام آنان ثبت شود. حرکاتی که به نوعی ابتکار عمل را هم از رقیب می‌گیرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110816867891428562?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110816867891428562'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110816867891428562'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_12.html' title='حرکات ابتکاری معین و حامیان‌اش'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110800065620547768</id><published>2005-02-10T05:26:00.000+03:30</published><updated>2005-02-10T05:27:36.206+03:30</updated><title type='text'>ایران- بحرین، خط به خط</title><content type='html'>بازی ایران- بحرین با توجه به شکست چهار سال پیش ایران در راه جام‌جهانی‌2002 و باز با توجه به درگیری‌ها و برخورد‌های دو تیم در جام‌ملت‌های‌آسیا در همین چند ماه پیش، از حساسیت بالائی برخوردار بود. &lt;br /&gt;هر دو تیم و به خصوص ایران توجه ویژه‌ای به این دیدار داشتند و از قبل برای هم خط و نشان‌هائی کشیده بودند. اما این دیدار از آن لحاظ که بازی اول دو تیم در مرحله‌ی دوم مقدماتی جام‌جهانی‌2006‌آلمان به حساب می‌آمد(و در چنین تورنمنت‌هائی هر کدام از بازی‌ها، بردها و امتیازها دارای ارزش فوق‌العاده‌ای هستند) هم از درجه‌ی اهمیت بالائی برخوردار بود. &lt;br /&gt;دو تیم ایران و بحرین با چنین پیشینه‌ای به مصاف هم رفتند، البته بازی آنچنان زیبا و تماشائی از آب در نیامد و بیشتر بازی در میانه‌ی میدان در جریان بود، هر دو تیم بیشتر به این فکر بودند تا گل نخورند و جانب احتیاط را داشتند. و همین باعث شد که بازی زیبا و روانی را شاهد نباشیم و البته هر دو تیم(ایران بیشتر) از نتیجه‌ی بازی به نوعی راضی باشند. &lt;br /&gt;من اما در این یادداشت، می‌خواهم به ارزیابی عمل‌کرد خطوط چهارگانه‌ی ایران بپردازم:&lt;br /&gt;درون دروازه: میرزاپور طی روزهای منتهی به بازی مصدوم بود و از آمادگی آرمانی به دور، اما با همه‌ی این‌ها یکی دو واکنش عالی را نشان داد، ضربه‌ی سر بازیکن بحرین و واکنش به موقع و دیدنی میرزاپور را که یادتان هست؟ اما از آن طرف هم چند خروج بی‌جا موجب شد که دروازه‌‌مان حسابی تهدید شود، اما خب گلرها را همیشه با تعداد گل خورده ارزیابی می‌کنند و او گلی نخورد، ولی تا موقعی که شوت‌هایش را درست نکند، من از او ناراضی‌ام!&lt;br /&gt;خط دفاع: برانکو خط دفاع ایران را با چهار دفاع، رضائی و گل‌محمدی در وسط، نصرتی و کعبی در چپ و راست، چید. با توجه به بازی دو تیم که بیشتر در میانه‌ی میدان در جریان بود، خطوط دفاعی هر دو تیم روز بی‌خطری را سپری کردند، با این‌حال دفاع ایران عمل‌کرد خوبی را ارائه داد و کعبی و گل‌محمدی در همان چند حمله و خطر خوش درخشیدند. صحنه‌ای را یادم نمی‌آید که دفاع جا مانده باشد و یا اشتباه آن‌چنانی‌ئی کرده باشد. هر چند که نصرتی در چپ، تا حدودی متزلزل نشان می‌داد.&lt;br /&gt;خط میانی: راست‌اش را بخواهید در همان ابتدای بازی که نام زندی را در کنار نکونام به عنوان هافبک‌ دفاعی دیدم، دلم ریخت، بازیکنی که تنها دو جلسه با تیم ملی تمرین داشته! اما به جرات می‌توانم بگویم که بعد از نکونام بهترین هافبک ایران، زندی بود، خط هافبکی که به غیر از این دو کریمی را در پشت سر دائی، مهدوی‌کیا در راست و هاشمیان را در چپ داشت.  نکونام در میان این پنج نفر بهترین هافبک ایران بود، او نود دقیقه جنگید و درگیر شد، توپ گرفت و پاس داد، یک شوت تماشائی هم زد که از کنار تیر دروازه‌ی بحرین گذشت. اما کریمی و مهدوی‌کیا روز خوبی را پشت سر نگذاشتند، دریبل‌های اعصاب خردکن کریمی که به طرز عجیبی بر آن اصرا می‌ورزید و در جریان بازی نبودن مهدوی‌کیا کل آن‌چیزی‌ست که من از این‌دو به خاطر دارم، جالب اینکه هر دو نود دقیقه‌ی تمام در زمین بودند. هاشمیان از این دو ساعی‌تر به نظر می‌رسید، هر چند که تلاش‌هایش راه به جائی نبرد، شاید اگر او کعبی را در کنار خود داشت، می‌توانست کارهائی انجام دهد، اما نصرتی... &lt;br /&gt;حضور نویدکیا و مبعلی هم تاثیر خاصی بر عدم بازی‌سازی و توپ‌پخش‌کنی خط میانی ایران نداشت.&lt;br /&gt;خط حمله: و اما خط حمله و دائی! وقتی می‌خواستم این یادداشت را بنویسم، دوستی گفت درباره‌ی دائی چه می‌نویسی؟ (او از میزان علاقه‌ی من نسبت به دائی باخبر است) گفتم: می‌نویسم، یکی از بدترین بازی‌هائی که از دائی دیدم، کافی‌ست تعداد توپ‌هائی که به او پاس داده‌اند و او خراب نکرده را شمارش کنید.   &lt;br /&gt;به هر حال ایران بازی‌هایش را با مساوی آغاز کرد، اما مساوی در خانه‌ی حریف مساوی ارزشمندی‌ست، مخصوصن اگر چنین پیشینه‌ای را در نظر بگیریم. &lt;br /&gt;راستی برانکو، او می‌توانست زودتر و بهتر تعویض‌هایش را شروع کند، شما مخالفید؟ &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110800065620547768?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110800065620547768'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110800065620547768'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_10.html' title='ایران- بحرین، خط به خط'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='00228990914128586264'/></author></entry></feed>