<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519</id><updated>2011-09-12T10:53:05.921+04:30</updated><title type='text'>Daily Mirror</title><subtitle type='html'>Persian Weblog</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://dailymiror.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>92</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-112221306742993860</id><published>2005-07-24T18:18:00.000+04:30</published><updated>2005-07-24T18:29:19.073+04:30</updated><title type='text'>یک ازدواج ساده، سنت‌ها و آزمایش‌ها</title><content type='html'>&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;یک&lt;/span&gt; | این‌روزها برای من روزهائی پر از دغدغه و نگرانی‌ست، نمی‌دانم در همه‌ی دنیا برای یک ازدواج ساده این‌همه دنگ و فنگ دارند یا نه؟ نمی‌دانم پسر و دخترهای دنیا این‌همه اضطراب و استرس دارند تا به هم برسند یا نه؟ اما خب! از آن‌جائی که این‌جا ایران است و ایران همه‌چیزش با همه‌چیز دنیا فرق دارد، این‌روزهائی که باید برایم(و هم‌چنین خانم‌م) پر از شادی و خوشی باشد، در نهایت اضطراب و نگرانی و استرس سپری شده است. به اندازه‌ای که پس زمینه‌ی شادی‌اش را کم‌رنگ کرده...&lt;br /&gt;این را بگویم که من با سنت‌ها مخالف نیستم، اما خانواده‌های ایرانی به جای این‌که شرایط را، برای یک ازدواج ساده، برای هم و به خصوص برای دختر و پسر مهیا کنند تا با خاطری آسوده زندگی‌شان را آغاز کنند، اجرا و برگزاری سنت‌ها و مراسم‌ها را ترجیح می‌دهند، خواستگاری، بله‌برون، شیرینی‌خورون و نامزدی و... که برای هر کدام‌شان هم باید کلی تدارک ببینند و ... خلاصه مصیبتی‌ست. باز خدا پدر این پدرخانم لوطی و با معرفت مارا بیامرزد که خیلی از این برنامه‌ها را کنسل کرده و کلی در جهت آسان‌سازی شرایط کمک کرده است. بگذریم!&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;دو&lt;/span&gt; | دیروز همراه با خانم رفته بودیم که آزمایش اعتیاد و تالاسمی و غیره بدهیم، شرایط خنده‌داری بود. مخصوصن آزمایش ادرارش! آن‌هائی که تجربه دارند حتمن می‌دانند که تا نتیجه‌ی آزمایشات نام‌برده مشخص نشود، محضر وقت برای عقد نمی‌دهد و برای این کار چند آزمایشگاه را به شما معرفی می‌کند تا در یکی از آنها آزمایش‌های لازم را انجام دهید.&lt;br /&gt;بله می‌گفتم! بعد از خون‌گیری و واکسن زدن خانم نوبت به آزمایش ادرار ما رسید، اسم‌م را خواندند و وارد اطاقی شدم که خیال می‌کردم اطاق است، در حالی که توالتی بیش نبود، توالتی پر از آینه!! مردی سبیل کلفت هم آنجا ایستاده بود که از قرار معلوم مسئول آزمایش ادرار بود! بعد از ثبت مشخصات لیوان پلاستیکی‌ئی دست‌ام داد و همین طور بر و بر مرا نگاه کرد. هرچه منتظر شدم که برود تا من مشغول به کار شوم دیدم نه! همچنان ایستاده و تازه سعی دارد که زاویه‌های مختلف این همه آینه ادرار کردن ما را تماشا کند، پرسیدم شما نمی‌روی؟ گفت، کجا؟ گفتم بیرون! گفت کارت را بکن من باید آلت! را ببینم تا مطمئن شوم که این ادرار، ادرار توست!!! دیدم نخیر سفت و سخت ایستاده و نمی‌رود، ما هم مشغول شدیم، اما قیافه‌ی جلاد مانند طرف و اضطراب و استرس‌های ذکر شده مانع می‌شد، هی مسئول محترم می‌گفت که زور بزن و زور زدن‌های ما فایده‌ای نداشت، آخر سر گفت بیا برو هر وقت آماده شدی بیا... من هم جای‌تان خالی رفتم دو سه تا آب‌معدنی و دلستر و غیره گرفتم و بالاخره بعد از نیم‌ساعت با حضور رسمی جناب مسئول آزمایش را دادم.&lt;br /&gt;بعد از آزمایش‌ها گفتند که کلاس مشاوره گذاشته‌اند و شرکت در آن اجباری‌ست، خانم‌ها را به کلاسی بردند و ما به اصطلاح آقایان را هم به اطاقی دیگر، یک ربعی گذشت و خبری نشد، خب مشاوره را باید دکتر مشاور بدهد که اگر سئوالی برای‌مان به وجود آمد همان‌جا پاسخ بدهد، اما ناگهان دربان آزمایشگاه با یه دستگاه ویدئو و یک تلویزیون وارد اطاق شد و یک فیلم برای‌مان گذاشت در حد بیست دقیقه که اطلاعات‌اش را برادر کوچک‌ام هم از بر بود، به هر حال معنی مشاوره را هم فهمیدیم. در ابتدا گفتم، این‌جا ایران است!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-112221306742993860?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112221306742993860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112221306742993860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/07/blog-post_24.html' title='یک ازدواج ساده، سنت‌ها و آزمایش‌ها'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-112164543743231719</id><published>2005-07-18T04:37:00.000+04:30</published><updated>2005-07-18T04:40:37.436+04:30</updated><title type='text'>روزه‌ای برای هم‌دردی با پهلوان اکبر</title><content type='html'>نیک‌آهنگ کوثر &lt;a href="http://nikahang.blogspot.com/2005/07/blog-post_112143970462999109.html"&gt;چراغ اول&lt;/a&gt; را روشن کرد و حنیف مزروعی و دوستان‌اش هم &lt;a href="http://hanif.ir/archives/000393.html"&gt;چراغ‌های بعدی را&lt;/a&gt;، من هم قصد دارم چراغی را -هرچند کم‌فروغ- روشن کنم. &lt;br /&gt;آری، من هم قصد دارم برای اکبرگنجی روزه بگیرم، می‌دانم که شاید هیچ فایده‌ای نداشته باشد، می‌دانم که اکبر رنج می‌کشد و لب بستن من ذره‌ای از رنج او کم نمی‌کند، نه از رنج او که از رنج خانواده‌اش هم اندکی نمی‌کاهد، اما برای احترام و هم‌دردی با او من هم روزه خواهم گرفت.&lt;br /&gt;من هم روزه خواهم گرفت تا فردای روزگار در دادگاه وجدان محکوم نشوم، تا فردای روزگار قاضی دادگاه وجدان فریاد برنی‌آورد، تنها کاری که از دست‌ات برمی‌آمد را دریغ داشتی. &lt;br /&gt;در روزهائی که انسانی آزاده برای ایستادگی در برابر ظلم جان خود را در دست گرفته است، ما چه کرده‌ایم؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-112164543743231719?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112164543743231719'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112164543743231719'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/07/blog-post_18.html' title='روزه‌ای برای هم‌دردی با پهلوان اکبر'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-112156024197010947</id><published>2005-07-17T04:58:00.000+04:30</published><updated>2005-07-17T05:05:42.486+04:30</updated><title type='text'>گنجی، مرد عمل</title><content type='html'>از لحظه‌ای که &lt;a href="http://hanif.ir/archives/000373.html"&gt;عکس‌های دل‌خراش اکبر گنجی&lt;/a&gt; را دیده‌ام آن‌چنان ولوله‌ و آشوبی در درون‌‌ام به پا شده که فقط خودم و خدای خودم از آن خبر دارد. بارها و بارها و هر بار به نحوی متفاوت چند خطی را قلمی کرده‌ام، اما هر بار بر روی نوشته‌ها خط کشیده‌ام! احساس می‌کنم واژه‌ها از تفسیر و توضیح ناتوان‌اند، احساس می‌کنم درباره‌ی این مرد عمل، حرف زدن کاری عبث و بیهوده است... &lt;br /&gt;دوست داشتم می‌توانستم قانع‌اش کنم که دست بردارد، اما نمی‌توانم، چه از من بزرگ‌ترها هم نتوانسته‌اند. فکر همسر، برادر و فرزند و در کل خانواده‌اش دیوانه‌ام می‌کند، آن‌ها با دیدن این عکس‌ها چه حالی می‌شوند؟ کافی‌ست فقط یک لحظه یکی از عزیزان‌مان را جایگزین او کنیم. خودش چه فشاری را تحمل می‌کند؟ من و شمائی که یک وعده غذای‌مان جا به جا می‌شود، فریادمان به عرش می‌رسد، می توانیم او را درک کنیم؟ و از همه مهم‌تر ایستادگی در برابر ظلم و جور و سر خم نکردن در برابر آن را چگونه برای خودمان تحلیل می‌کنیم؟ مگر غیر از این‌ست که این کلمات برای‌مان غریبه شده‌اند و وصف‌شان را فقط در افسانه‌ها و قصه‌ها و داستان‌ها شنیده‌ایم؟ نکته‌ی مهم‌ این ایستادگی شرایط اوست، چه در شرایط آزاد بیرون از زندان همه رستم و پهلوان‌اند. &lt;br /&gt;من تمام نظرات و عقاید او را نمی‌پسندم، اما راه و وروش او را می‌ستایم، اگر او این مرگ سقراطی را انتخاب کرده، مطمئنن تمام شرایط را سنجیده، اکبر گنجی چه در این راه جان خود را بگذارد و چه جان سالم به در ببرد پیروز و سربلند است. او مرد بزرگی‌ست، مردی که معنای برابر بسیاری از کلماتی‌ست که فراموش‌شان‌ کرده‌ایم، او مرد عمل است و در این دوره‌ی پرحرفی و بی‌عملی حکم جواهر را دارد. او لایق ستایش و احترام است، والسلام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-112156024197010947?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112156024197010947'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112156024197010947'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/07/blog-post_17.html' title='گنجی، مرد عمل'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-112147336363948459</id><published>2005-07-16T04:50:00.000+04:30</published><updated>2005-07-16T04:56:51.923+04:30</updated><title type='text'>شوق بودن و نوشتن</title><content type='html'>یک‌صد و هجده روز از آخرین یادداشتی که در فضای وب قلمی کرده‌ام می‌گذرد. وقتی سی اسفند آخرین یادداشت را پست کردم، اصلن فکرش هم به مخیله‌ام خطور نمی‌کرد که یادداشت بعدی‌ام یک‌صد و هجده روز بعد باشد، چه گرد و غباری این‌جارا گرفته، کار و مشغله و دل‌زدگی‌ و چه و چه دست به دست هم دادند تا نه تنها چنین وقفه‌ای در وب‌لاگ‌نویسی‌ام ایجاد شود، که حتا از نوشته‌ها و مطالب دیگر دوستان هم نتوانم استفاده کنم، به عبارتی در این سه ماه و خرده‌ای حتا به شبکه هم متصل نشده‌ام. باورش شاید برای برخی از دوستانی که مرا می‌شناسند مشکل باشد، واقعن خودم هم باورم نمی‌شد... اما شد! &lt;br /&gt;بعضی از دوستان نگران شده بودند که با ای‌میل و کامنت و حتا برخی حضوری از دلائل ننوشتن می‌پرسیدند که هیچ دلیل خاصی نداشت، و عده‌ای هم می‌گفتند که جای دیگری مشغول‌ام و آن‌جا به اظهار فضل! می‌پردازم که از همین‌جا و با صدائی بلند می‌گویم، اگر قصد بر نوشتن داشته باشم در همین مکان گرد و غبار گرفته و حقیر خواهم نوشت و لاغیر، عده‌ای هم نمرده ما را در گور گذاشته‌اند! و اسم و آدرس وب‌لاگ بیچاره‌امان را از وب‌لاگ‌شان حذف کرده‌اند! بگذریم!&lt;br /&gt;در این سه ماه و خرده‌ای، در عرصه‌های مختلف اتفاق‌های مهمی افتاده که برای هر کدام‌شان ده‌ها کتاب می‌توان نوشت، صعود تیم ملی فوتبال در ورزش، انتخابات ریاست جمهوری در عرصه‌ی سیاست و یک سری اتفاقات در زندگی شخصی خودم و... از مهم‌ترین آنها به شمار می‌روند. &lt;br /&gt;اما آن‌چیزی که باعث شد بعد از حدود صد و هجده روز دست به کی‌بورد! شوم و این چند خط را بنویسم، نه تحلیل‌های انتخاباتی و نه شور و غرور صعود به جام‌جهانی و نه حتا دلهره و اضطراب متاهل شدن و... و شاید همه‌ی این‌ها باشد...&lt;br /&gt;اما حسی از درون را به خوبی درک می‌کنم و  آن شوق بودن و نوشتن است.&lt;br /&gt;تا بعد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-112147336363948459?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dailymiror.blogspot.com/feeds/112147336363948459/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9744519&amp;postID=112147336363948459&amp;isPopup=true' title='18 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112147336363948459'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/112147336363948459'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/07/blog-post.html' title='شوق بودن و نوشتن'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111131142317860221</id><published>2005-03-20T13:01:00.000+03:30</published><updated>2005-03-20T13:10:24.823+03:30</updated><title type='text'>83 ، 84 و تبریک</title><content type='html'>یک| طبق عادتی هرساله، من در این لحظه‌ها و ساعت‌های پایانی سال، نگاهی به 365 روز گذشته می‌اندازم، و کلیه وقایع و اتفاقات سال رو به پایان را مروری مختصر می‌کنم.&lt;br /&gt;با هر معیاری که می‌سنجم سال 1383 برای من سال بدی نبوده، چه سال بسیار خوب و پرباری هم بوده است. البته واضح و مبرهن است که واژه‌ی خوب و پربار برای من، شاید معنائی متفاوت از خوب و پربار دیگران داشته باشد. &lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;من به سالی که در آن بیش از 350 فیلم و 30 کتاب دیده و خوانده‌ام، پربار می‌گویم و سال 1383 از آن جهت برایم خوب بوده که اتفاق ناخوشایند خاصی در آن نی‌افتاده است!&lt;/span&gt; ولی انصافن سال خوبی بود و هر چه بالا و پائین می‌کنم! لحظه‌های سرمستی، شادی و غرور آن بسیار بیشتر از لحظات غم، اندوه و سرشکسته‌گی‌ست، و من به این می‌گویم یک سال خوب، به‌خصوص این دو هفته‌ی آخرش!!&lt;br /&gt;دو| اما آینده، از هر زاویه‌ای که به سال 84 نگاه می‌کنم،&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt; سال پیش رو را برای شخص خودم سال سرنوشت‌سازی می‌دانم، سال کار و تلاش، کار و تلاشی که از همین ششم فروردین‌ماه آغاز خواهد شد و... عیالواری!! تا آن هم چیزی نمانده... خلاصه هربار که به سال 84 فکر می‌کنم چهار ستون بدن‌ام می‌لرزد!&lt;/span&gt; :))&lt;br /&gt;سه| سخنی هم با دوستان خواننده‌ی این وب‌لاگ،&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt; من را ببخشید اگر ئی‌میل تبریکی از این حقیر به دست‌تان نرسید&lt;/span&gt;، نه وقت‌اش بود و نه...&lt;br /&gt;بگذریم، &lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;از همین‌جا به همه‌تان تبریک می‌گویم و با رعایت کلیه‌ی موازین شرعی و اسلامی روی تک‌تک‌تان را می‌بوسم&lt;/span&gt;!امیدوارم که سال خوبی را آغاز کنید و &lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;در سال جدید ثانیه‌های شادی‌تان به دقیقه و دقیقه‌هایش به ساعت و ساعت هایش به روزها تبدیل شود و از آن‌طرف روزهای غم به ساعت‌ها و ساعت‌ها به دقیقه و&lt;/span&gt;...&lt;br /&gt;سال نوی همه‌تان مبالک!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111131142317860221?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dailymiror.blogspot.com/feeds/111131142317860221/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9744519&amp;postID=111131142317860221&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111131142317860221'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111131142317860221'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/83-84.html' title='83 ، 84 و تبریک'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111122455067485456</id><published>2005-03-19T12:55:00.000+03:30</published><updated>2005-03-19T13:07:15.460+03:30</updated><title type='text'>Hands off Iran</title><content type='html'>&lt;a href="http://rezansr.blogspot.com/"&gt;رضا نصری&lt;/a&gt;: &lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;«سالروز 29 اسفند نزدیک است و همان طور که قبلاً پیشنهاد شد، از دوستان دعوت می کنم تیتر وبلاگهایشان را به این مناسبت به شعاری تغییر دهند که بیانگر پایبندیمان به اصل حاکمیت ملی و مخالفتمان با هرگونه تعرض بیگانه باشد. تا به حال پیشنهادهای خوبی برای شعار دریافت کرده ام که به نظرم شعار Hands off Iran به دلیل سادگی اش و بار تاریخی که دارد از همه مناسب تر آمد. البته هر کس آزاد است در پیشوند یا پسوند این شعار کلمات دیگری اضافه کند اما توصیه می کنم این سه کلمه در همه شعارها پایه ی ثابت باشد تا پیام مشترک محفوظ بماند.»&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111122455067485456?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111122455067485456'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111122455067485456'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/hands-off-iran.html' title='Hands off Iran'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111113979257958129</id><published>2005-03-18T13:18:00.000+03:30</published><updated>2005-03-18T13:36:57.106+03:30</updated><title type='text'>جنب‌و‌جوش آخرسال و دیوید‌گیل</title><content type='html'>یک| این‌روزهای آخر سال را خیلی دوست دارم، در این‌روزها جنب‌وجوش خاصی را در مردم می‌توان شاهد بود که در روزهای دیگر سال کم‌یاب و چه‌بسا نایاب است.  &lt;br /&gt;در خیابان‌های شلوغ و پرترافیک آخرین ‌روزهای سال 83 تهران که قدم می‌زنی، کافی‌ست برای ده ثانیه از حرکت بایستی و چشم‌هایت را ببندی، برای همان چند ثانیه خودت را از دیگران جدا کنی و بعد چشم‌هایت را باز کنی و مردم را تماشا کنی، همه‌ و همه و از هر قشری به دنبال رتق و فتق کارهای مربوط به این ایام‌اند و این تلاش‌ها تا دقیقه‌ی صفر ادامه دارد! روزهای زیبائی ست!&lt;br /&gt;دو| دی‌شب بعد از حدود یک ماه برنامه‌ی "&lt;a href="http://www.parastood.com/archives/001624.php    "&gt;یک شب، یک فیلم&lt;/a&gt;" را اجرا کردم و فیلم زندگی دیوید گیل(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0289992/"&gt;The Life of David Gale&lt;/a&gt;) را تماشا کردم. البته قبلن به صورت زیرنویس و بی‌کیفیت فیلم را دیده بودم، اما این‌بار به صورت دوبله و با کیفیت، بیشتر چسبید. &lt;br /&gt;فیلم محصول سال 2003 و به کارگردانی آلن‌پارکر(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000570/"&gt;Alan Parker&lt;/a&gt;) کارگردان معروف انگلیسی‌ست، او ساخت فیلم جنجالی دیوار پینک‌فلوید را هم بر عهده داشته.&lt;br /&gt;داستان فیلم در مورد زندگی دیوید گیل(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000228/"&gt;Kevin Spacey&lt;/a&gt;)، پروفسور فلسفه و استاد دانشگاه هاروارد، و از مخالفان مجازات اعدام است که به اتهام قتل دوست و همکارش قرار است پس از 6 سال و چهار روز اعدام شود. او سه روز پیش از اعدام در ازای گرفتن نیم میلیون دلار حاضر به مصاحبه با خبرنگاری به نام بیتسی بلوم(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000701/"&gt;Kate Winslet&lt;/a&gt;) می‌گردد. او شروع می‌کند به تعریف شرح‌حال‌‌اش و به بیتسی می‌گوید که بی‌گناه است و... &lt;br /&gt;بعد از یک‌ماه تجربه‌ی خوبی بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111113979257958129?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111113979257958129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111113979257958129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_18.html' title='جنب‌و‌جوش آخرسال و دیوید‌گیل'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111088358480320166</id><published>2005-03-15T14:12:00.000+03:30</published><updated>2005-03-15T14:24:14.880+03:30</updated><title type='text'>توجیه غیبت، توصیه‌ها و لینک</title><content type='html'>یک| این دو سه روزی را که بدون دقیقه‌ای ان‌لاین شدن سپری کرده‌ام برایم سخت گذشته است، آن‌هم منی که این‌قدر به اینترنت معتاد شده‌ام و برایم زندگی بدون آن غیر قابل تصور است، اما خب این‌روزها درگیر خانه‌تکانی و خرید عید و... هزار و یک مشکل دیگر بوده‌ام و نتوانسته‌ام حتا برای یک دقیقه هم ان‌لاین شوم، این‌ها را گفتم که غیبت دو سه روزه‌ام(و غیبت‌های احتمالی تا شب عید) را توجیه کنم.&lt;br /&gt;دو| شرق سال را به هیچ‌وجه از دست ندهید، یک مجله‌ پر از مطالب خواندنی و عالی که امروز چاپ شده، ساعت ده صبح که من برای خرید روزنامه تا دکه رفتم سه شماره بیشتر نمانده بود، اگر سراغ‌اش نرفته‌اید بجنبید که شاید یکی از آخرین شماره‌ها را گیر بیاورید، در غیر این‌صورت در تعطیلات نوروز حسابی افسوس خواهید خورد. &lt;br /&gt;سه| چند روز پیش در یادداشتی از اکبر نبوی و مصاحبه‌های به‌یاد ماندنی‌اش با ابراهیم حاتمی‌کیا و رسول ملاقلی‌پور یاد کردم، دو سه شب بعد از آن یادداشت دیدم که او این‌بار سراغ رسول صدرعاملی رفته و در جدیدترین سری برنامه‌ی "برداشت دو" با او هم‌صحبت شده است. هر چند که مصاحبه‌های او و رسول‌خان صدرعاملی از نیمه گذشته، اما باز هم این مصاحبه‌ها را از دست ندهید، به نظرم مصاحبه با کارگردانانی از جنس او، مرور تاریخ‌چه‌ی سی‌نمای پس از انقلاب است که شنیدن خاطرات‌شان خالی از لطف نیست. &lt;br /&gt;چهار| نکته‌ای هم در مورد لینک‌های ثابت این‌جا بگویم و فعلن تمام، هر وب‌لاگی که به این‌جا لینک بدهد، لینک‌اش را حتمن و با افتخار به لیست بلاگ‌رولینگ‌ام اضافه خواهم کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111088358480320166?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111088358480320166'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111088358480320166'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_15.html' title='توجیه غیبت، توصیه‌ها و لینک'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111057595830509218</id><published>2005-03-11T23:48:00.000+03:30</published><updated>2005-03-12T00:49:18.306+03:30</updated><title type='text'>خانه‌تکانی و خانه‌ی ما</title><content type='html'>این رسم خانه‌تکانی روزهای آخر سال هم برای خودش حکایتی دارد. هر سال از یک ماه مانده به عید نوروز خانواده‌ها و به‌خصوص خانم‌های خانه‌دار مشغول رفت و روب منزل می‌شوند و به تک‌تک سوراخ‌سنبه‌های خانه سرک می‌کشند و آن‌جا را تمیز می‌کنند. از طرفی آقایان که زیاد اعتقادی به این خانه‌تکانی ندارند، حسابی از این موضوع شاکی‌اند و به چشم بیگاری به آن نگاه می‌کنند.(البته نه همه‌اشان) خانم‌ها در کوچک‌ترین مسائل این خانه‌تکانی وسواس به خرج می‌دهند و آقایان تا بتوانند از زیر آن در می‌روند. خلاصه حکایتی‌ست!&lt;br /&gt;اما در خانه‌ی ما، باباجان که حسابی در خدمت مامان‌جان است و البته به نوعی تقسیم وظیفه کرده‌اند، کارهای سنگین و یدی بر عهده‌ی باباجان و گردگیری و کارهای سبک‌تر را مامان‌جان انجام می‌دهند، همه‌ی این‌ها البته خارج از قلمروی این‌جانب(یعنی اطاق بنده) است و هنوز موفق به فتح قلمروی این حقیر نشده‌اند! اما دیگر امروز فشارهای مامان‌جان و باباجان از پایین و چانه‌زنی خانم‌جان از بالا!! باعث شد که توافق کنیم فردا(شنبه) به سمت کثیفی و ناپاکی(همان اطاق بنده) هجوم آورند و... &lt;br /&gt;هر چه هم که مقاومت کردیم و گفتیم که عزیزان من، دوستان من! ما که هر یکی دو ماهی این‌جا را(اطاق جان را می‌گویم) تمیز می‌کنیم(شما بخوانید اصلاحات) و دیگر احتیاجی به این حرکت انقلابی نیست، به خرج‌شان نرفت که نرفت! &lt;br /&gt;دریک کلام، این خانه‌تکانی روزهای آخر سال عجب مصیبتی‌ست!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111057595830509218?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111057595830509218'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111057595830509218'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_11.html' title='خانه‌تکانی و خانه‌ی ما'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111022771572427456</id><published>2005-03-10T13:45:00.000+03:30</published><updated>2005-03-11T09:19:46.650+03:30</updated><title type='text'>سیستم PopUp Commenting بلاگر(راهنما)</title><content type='html'>آن اوایل که قصد داشتم وب‌لاگ‌نویسی را شروع کنم، برای ساخت وب‌لاگ از راهنمای حسین درخشان استفاده کردم، کم‌کم که کار جدی‌تر شد و به سیستم کامنتینگ و آمارگیری احتیاج شد، راهنماهای احسان‌حسین‌زاده بهترین بود. ام‌تی را هم بگویم که راهنمائی‌های نوید‌مژده بسیار کارآسان‌کن و به دردخور بود! (این‌ها را گفتم که این یک جمله را اضافه کنم) هر وقت از راهنماهای دوستان استفاده می‌کردم، خودم را مدیون احساس می‌کردم و دوست داشتم روزی هم من راهنمائی بنویسم و به نوعی دین خود را به وب‌لاگ‌ستان ادا کنم. نشد و نشد تا این‌که بلاگر سیستم جدید کامنتینگ‌اش(PopUp) را راه‌اندازی کرد. من هنوز ندیده‌ام کسی راهنمائی برای این سیستم جدید نوشته باشد، پس من دست به کار می‌شوم و می‌نویسم، هر چند که این‌راهنما کجا و راهنماهای پربار دوستان کجا!&lt;br /&gt;برویم سر اصل مطلب، از یک‌سال گذشته که بلاگر توسط گوگل خریده شد و تغییراتی در سیستم‌اش بوجود آورد، بخش نظرخواهی را هم به آن اضافه کرد، اما این سیستم یکی دو مشکل اساسی داشت، یکی این‌که برای گذاشتن کامنت باید چندین کلیک می‌کردی تا به صفحه‌ی مورد نظر برسی و دیگری این که برای گذاشتن کامنت باید اکانتی در بلاگر ایجاد می‌کردی و در صورت نداشتن اکانت باید به صورت ناشناس نظر می‌دادی، اما با این سیستم جدید که حدود یک ماهی‌ست ایجاد شده، این مشکلات حل شده و با یک کلیک می‌شود نظر داد و نظر خواند، برتری این سیستم نسبت به سیستم‌های دیگر کانتینگ مانند HaloScan و... هم عدم مشکل انکودینگ و لیست شدن و آرشیو شدن نظر در زیر همان پست است...&lt;br /&gt;اما خود راهنما:&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;&lt;br /&gt;یک/ در همین ابتدا بگویم که این راهنما برای قالب‌های جدید بلاگر نوشته شده است.&lt;br /&gt;دو/ در بخش Setting وب لاگ‌تان به قسمت Comments بروید و تنظیمات‌ش را این‌چنین تغییر دهید:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;Comments: Show&lt;br /&gt;Who Can Comment? AnyOne&lt;br /&gt;Default for Posts: New Posts Have Comment&lt;br /&gt;Show comments in a popup window? Yes&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;سه/ به بخش Template&gt; Edit current بروید و در تگ blogger-/blogger، به دنبال تگblogitemcommentsenabled-/blogitemcommentsenabled بگردید و کدهای داخل آن را با کدهای پنج خطی بخش Links این&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://help.blogger.com/bin/answer.py?answer=773"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;صفحه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt; تعویض کنید(کد‌های قسمت اول که با همان blogitemcommentsenabled آغاز می‌شود)&lt;br /&gt;چهار/ حال در همان تگ Blogger، تگ Itempage-/Itempage را پیدا کنید و محتویات آن را با کدهای نوزده خطی بخش Comments &lt;/span&gt;&lt;a href="http://help.blogger.com/bin/answer.py?answer=773"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;همان صفحه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt; تعویض کنید(کدهای قسمت دوم که با همان BlogItemCommentsEnabled آغاز می‌شود و طولانی‌تر از کدهای قبلی هستند)&lt;br /&gt;پنج/ قالب‌تان را Save کنید و بعد Publish ش کنید.&lt;br /&gt;شش/ به وب‌لاگ‌تان بروید و برای تست یک مطلب پست کنید و بر روی لینک Comment آن مطلب کلیک کنید، پنجره‌ی جدیدی باید باز شود، دقیقن زیر باکس متن کامنت باید سه گزینه باشد، اولی و سومی که در گذشته هم بودند، ما با گزینه‌ی دوم(Other) کار داریم که با کلیک بر روی آن دو فیلد مشخص می‌شود که اولی برای اسم و دومی برای لینک‌ وب‌لاگ نظردهندگان است.(چیزی مانند همین کامنتینگ این پست)&lt;br /&gt;هفت/ هیچی دیگر، موفق باشید. اگر از این راهنما راضی هستید به آن لینک بدهید تا دیگران هم استفاده کنند.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111022771572427456?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dailymiror.blogspot.com/feeds/111022771572427456/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9744519&amp;postID=111022771572427456&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111022771572427456'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111022771572427456'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/popup-commenting.html' title='سیستم PopUp Commenting بلاگر(راهنما)'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111034318403526409</id><published>2005-03-08T23:59:00.000+03:30</published><updated>2005-03-09T08:14:58.406+03:30</updated><title type='text'>08March</title><content type='html'>امروز هشتم مارس روز جهانی زن است. دوستان به فراخور حال خود در این رابطه مطالبی را قلمی کرده‌اند، عده‌ای موافق و عده‌ای مخالف! برخی اصلن برای‌شان اهمیتی نداشته و به موضوع نپرداخته‌اند.&lt;br /&gt;من نمی‌توانم خودم را یک فمینیست بدانم، چرا که مطالعه‌ام در این‌باره بسیار کم و ناچیز است. و چطور می‌توانم از جریانی که اشراف کامل بر آن ندارم دفاع کنم و یا حتی به مخالفت با آن بپردازم؟ غیر از این است که اکثریت‌مان فمینسیم را مساوی زن‌سالاری می‌دانیم؟ من حتا دقیق نمی‌دانم که از فمینیسم این معنی استخراج می‌شود یا نه؟ اما این تلقی‌ئی‌ست که در جامعه رواج پیدا کرده، غیر این است؟&lt;br /&gt;اما من تمام و کمال این &lt;a href="http://www.parastood.com/archives/001572.php"&gt;مطلب&lt;/a&gt; پرستوی عزیز را قبول دارم:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;می‌خواهم در دفاع از فمينيسم(ها) بنويسم و در دفاع از جنبش‌های زنان که برخلاف تصور عامه، ضد مرد نيستند، بلکه ضد مردسالاری هستند و هم‌گام با انسانيت. فمينيست‌ها، از هر تفکر و منشی، به برابری معتقدند و به عدالت. گيرم ابزارهای راديکال‌ها را نمی‌پسندم يا به سوسياليست‌ها دل نبسته‌ام؛ اما نگاه برابرخواهانه‌شان را می‌پرستم.&lt;br /&gt;می‌خواهم پسران ايرانی را هم سوار کنم به قطار فمينيسم. همان‌طور که دختران را. جبهه نگيريد. نه! از انگ‌ها نترسيد. اگر قرار است آزاده باشِم، بايد دوش به دوش هم تمرين آزادی کنيم.&lt;br /&gt;نمی‌فهمم پسر جوانی را که آهش بلند است از اين‌که بی‌جهت او را نان‌آور خانه می‌پندارند و از او انتظار دارند صبح تا شب يک‌تنه از پس هزينه‌ها برآيد؛ آن‌وقت تا اسم فمينيسم می‌آيد، تا بناگوش از عصبانيت سرخ می‌شود و حاضر است چندين ساعت در مخالفت با جريان‌های فمينيستی سخنرانی کند.&lt;br /&gt;نمی‌فهمم دختری را که در خانه کتک می‌خورد، حق ادامه‌ی تحصيل ندارد، همسرش او را از کارکردن و داشتن زندگی اجتماعی محروم کرده است و کلا از وضعيتش شاکی است و همچنان نمی‌خواهد قبول کند که در نظامی گرفتار آمده است که انسان در آن قربانی است. نظامی که زن و مرد نمی‌شناسد، هر دو را دارد می‌بلعد.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111034318403526409?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111034318403526409'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111034318403526409'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/08march.html' title='08March'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111014262423472048</id><published>2005-03-06T23:25:00.000+03:30</published><updated>2005-03-07T03:59:50.436+03:30</updated><title type='text'>روزنامه‌خوانی، عادات بد و اقبال</title><content type='html'>یک| شاید(شاید که نه حتمن) یکی از عادت‌های نادرست من خواندن روزنامه‌های صبح، هنگام عصر است. البته هنگام خرید روزنامه نگاهی گذرا به تیترها می‌اندازم، ولی خواندن کلی روزنامه اکثر روزها برای ساعات عصر و حتا شب می‌ماند. نمی‌دانم تجربه‌اش کرده‌اید یا نه؟ احساس احمقانه‌ای به آدم دست می‌دهد، وقتی فکر می‌کند که الان روزنامه‌ی فردا را هم آماده‌ی چاپ کرده‌اند! هر چند که لطف خودش را هم دارد، از جمله این‌که با فراغ بال و آرامش و به دور از هیاهو می‌شود ته توی روزنامه را درآورد.&lt;br /&gt;دو| از عادت بد روزنامه‌خوانی‌ام گفتم، از این‌که چه می‌خوانم هم بگویم، از شرق که از شماره‌ی اول مشتری آن بوده‌ام، بگذریم، هم‌واره به خاطر علاقه‌ام به ورزش و به خصوص فوتبال، یک روزنامه‌ی ورزشی هم کنار شرق می‌گذارم، و طی سال‌های اخیر روزنامه‌ی ورزشی‌‌ئی را انتخاب کرده‌ام که تیم شاهین خان رحمانی در آن باشد.(شاهین خان و سیامک خان رحمانی، پژمان خان و آرش خان راهبر و...) با انتشار اقبال، اقبال را هم در کنار شرق و ایران‌ورزشی مطالعه می‌کنم.&lt;br /&gt;سه| اما از طرفی خواندن 3 روزنامه در یک روز و با آن حجم از مطالب، باعث شده علارغم جذابیتی که روزنامه‌خوانی دارد، از مقدار زمان کتاب‌خوانی کاسته شود. به طور مثال نزدیک یک ماه است که کتاب "شب مادر" نوشته‌ی کورت ونه‌گات را دست دارم اما به همین دلیل بالا نتوانسته‌ام تمام‌ش کنم.&lt;br /&gt;چهار| حال که از روزنامه‌خوانی گفتم این را هم در مورد روزنامه‌ی اقبال بگویم و تمام. روزهای اولی که اقبال را دیدم حسابی توی ذوق‌م خورد، مانده بودم این چیست که این‌ها درمی‌آورند؟ اما این‌روزها و به خصوص از شنبه اقبال دیگری را شاهد بودم، و چون می‌دانم که برخی از دوستان روزنامه‌نگار اقبال این‌جا را می‌خوانند، گفتم بنویسم که بدانند پیشرفت‌شان محسوس است. هر چند که هنوز راه درازی برای به دست آوردن رتبه‌ی اول(شرق) دارند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111014262423472048?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dailymiror.blogspot.com/feeds/111014262423472048/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9744519&amp;postID=111014262423472048&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111014262423472048'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111014262423472048'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_06.html' title='روزنامه‌خوانی، عادات بد و اقبال'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-111005063568210216</id><published>2005-03-05T22:53:00.000+03:30</published><updated>2005-03-05T22:58:37.156+03:30</updated><title type='text'>عدم قدرت خرید</title><content type='html'>بارها و بارها در رابطه با عدم قدرت خرید مردم سخن گفته شده، اما هیچ مرجع و هیچ ارگانی در جهت رفع این معضل بزرگ برنیامده است.&lt;br /&gt;وقتی صحبت از عدم قدرت خرید می‌شود همه‌مان در ابتدا نگاهی به وضعیت مالی خود می‌کنیم و البته نفسی به راحتی می‌کشیم که جز این دسته از مردمان محترم ایران زمین نیستیم، اما صحبت من در این‌جا درباره‌ی آن قشری‌ از اجتماع است که برای خرید شب عید مشکلاتی اساسی دارد. صحبت من در این‌جا درباره‌ی آن طبقه‌ی اجتماعی‌ست که باید حساب صد تومان پنجاه تومانی، که راننده‌ی سواری بیشتر می‌گیرد، را داشته باشد، و اگر چنین نکند تراز زندگی‌اش به هم می‌ریزد. &lt;br /&gt;مشکلات در پایان سال به اوج خود می‌رسند، حتا تصور مشکلات یک خانواده‌ی پنج نفری(که تقریبن کم جمعیت است) در چنین ایامی دشوار است، کیف و کفش و شلوار و مانتو و... برای هرکدام از بچه‌ها که مطمئنن دوست دارند شب عیدی نونوار شوند، پرتغال کیلوئی 1000 تومان و سیب کیلوئی بهمان تومان، تازه آجیل و شیرینی و ماهی شب عید و... &lt;br /&gt;شما بگوئید، حقوق و عیدی آخر سال یک کارمند به کجای این‌ها می‌رسد؟ &lt;br /&gt;خیلی دوست دارم بدانم که مجموعه‌ی حکومت چه عمل‌کردی در جهت رفع مشکلات اقتصادی این طبقه‌ی اجتماعی داشته‌اند؟ علاقه‌مندم که بدانم یکی از وزرا، وکلا و یا بالاتر، شخصیت‌های بزرگ حکومت در چنین شرایطی چه می‌کنند و یا توقع دارند برای‌شان چه تدابیری اندیشیده شود؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-111005063568210216?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111005063568210216'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/111005063568210216'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_05.html' title='عدم قدرت خرید'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110996823509444149</id><published>2005-03-04T23:01:00.000+03:30</published><updated>2005-03-05T00:04:23.510+03:30</updated><title type='text'>نشانه‌های تغییر در سیاست‌های صدا و سیما</title><content type='html'>اکبر نبوی را اکثرن از آن مصاحبه‌های به یاد ماندنی‌اش در برنامه "برداشت‌ دو" با ابراهیم حاتمی‌کیا و رسول ملاقلی‌پور می‌شناسند، اکبر نبوی طی چند ماه اخیر تهیه و پخش برنامه‌ای به نام "سایه روشن" را بر عهده داشته است. در آخرین برنامه‌ از سری برنامه‌های سایه روشن، که در هر برنامه‌ای به موضوعی متفاوت می‌پرداخت، مصاحبه‌ای با نادر طالب‌زاده مسئول تامین برنامه‌های خارجی صدا و سیما صورت گرفت، در این برنامه به نکات جالبی اشاره شد که حداقل من برای اولین بار چنین انتقاداتی را از صدا و سیما و در خود این رسانه شاهد بودم.&lt;br /&gt;انتقاداتی از قبیل این‌که صدا و سیما هنوز به استانداردهای دهه‌ی شصت اکتفا می‌کند، یا نکته‌ای که در مورد ماه‌واره گفته شد، این‌که نهایتن 5 درصد برنامه‌های ماه‌واره غیر قابل پخش است و حتا آقای طالب‌زاده گفت که برنامه‌های سیاسی‌ئی که بر علیه جمهوری اسلامی‌ست را باید دوبله و پخش کرد و جواب‌ش را هم داد و...&lt;br /&gt;برایم جالب بود که چنین مطالبی در صدا و سیما عنوان می‌شود، این‌که برنامه‌های مخالف نظام را دوبله و پخش کنیم و البته در کنارش جواب آن را هم بدهیم نشان دهنده‌ی یک تفکر دموکرات است، که البته سال‌هاست به خاطر عمل نکردن به آن ضربه خورده‌ایم.&lt;br /&gt;چند روز پیش هم ضرغامی رئیس سازمان صدا و سیما در جلسه‌ای با دبیران خبری شبکه‌های مختلف تلویزیونی به همین نکات اشاره کرد. &lt;br /&gt;امیدوارم که این انتقادات در حد حرف باقی نماند، امیدوارم که تغییری در سیاست‌های سازمان را شاهد باشیم، تغییراتی که برنامه‌ی خبری 20:30 شبکه‌ی دو را می‌توان به عنوان نمونه‌ی بارز و اولین آن دانست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110996823509444149?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110996823509444149'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110996823509444149'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_04.html' title='نشانه‌های تغییر در سیاست‌های صدا و سیما'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110987463026807379</id><published>2005-03-03T21:59:00.000+03:30</published><updated>2005-03-04T02:35:51.466+03:30</updated><title type='text'>وب‌لاگ را جدی بگیریم</title><content type='html'>چندی پیش با دوست عزیز روزنامه‌نگاری(که وب‌لاگ هم دارد) در ارتباط با وب‌لاگ، اهمیت و کارکردهایش صحبت می‌کردیم، دوست روزنامه‌نگار ما در میان بحث جریانی را در مورد وب‌لاگ‌اش تعریف کرد که بازگوئی‌اش در اینجا خالی از لطف نیست.&lt;br /&gt;آری! رفیق عزیزتر از جان ما تعریف می‌کرد، علارغم این‌که در مطبوعات و نشریات کار کرده و بسیاری از مطالب‌اش با نام واقعی در این نشریات چاپ شده و اتفاقن این نشریات از تاپ‌ترین و بهترین روزنامه‌های کشور، از جمله همشهری دیپلماتیک، وقایع اتفاقیه، نوروز و... بوده‌اند. اما اکنون که می‌خواهد با اصحاب قلم و نویسندگان مصاحبه کند همه او را نه از نوشته‌هایش در روزنامه‌ها که از روی وب‌لاگ ،به قول خودش، فکستنی‌اش! می‌شناسند.&lt;br /&gt;بسیار برایم جالب بود و بعد از تعریف این جریان جفت‌مان به دو نتیجه رسیدیم، نتیجه‌ی اول ارتباط چندانی به این یادداشت ندارد اما نتیجه‌گیری دوم‌مان، اهمیت و کارکرد رسانه‌ی مهم و تاثیر گذاری به نام وب‌لاگ است.  &lt;br /&gt;وب‌لاگی که اگر تا یکی دوسال دیگر نداشته باشی و نوشته‌هایت بر روی نت نباشند، انگار وجود خارجی نداری!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110987463026807379?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110987463026807379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110987463026807379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_03.html' title='وب‌لاگ را جدی بگیریم'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110978629434027170</id><published>2005-03-02T21:27:00.000+03:30</published><updated>2005-03-02T21:28:14.340+03:30</updated><title type='text'>جشنی که به جنگ شبیه است</title><content type='html'>ما ایرانی‌ها طبق سنتی قدیمی سه‌شنبه‌ی آخر هر سال را جشن می‌گیریم، حتمن این جمله‌ی "زردی من از تو، سرخی تو از من" را هنگام پریدن از روی آتش شنیده‌اید، در واقع این جشن که "چهارشنبه‌سوری" هم نام گرفته، حرکتی نمادین است که ما ایرانی‌ها در آن درد و رنج و مشکلات خود را این‌سوی سال می‌گذاریم و از آتش سرخی، انرژی و شادمانی طلب می‌کنیم. البته همه‌ی این‌هائی که گفته شد برای سال‌های نه چندان دور مورد استفاده بوده و در سال‌های اخیر این جشن با شکوه ملی هیچ شباهتی به آن‌چه در گذشته روی می‌داده، نداشته است.&lt;br /&gt;هر سال دو سه ماه مانده به آخرین سه شنبه‌ی سال، ترق و توروق‌ها و دنگ و دونگ‌ها شروع می‌شود و اگر فردی پیشینه‌ی خاصی از این مراسم‌ها نداشته باشد و این وضعیت را ببیند فکر می‌کند به کشوری در حال جنگ پا گذاشته است!&lt;br /&gt;در این مدت همه‌ی جوانان و از هر قشری در حال آزمایش تسلیحات! خود برای روز موعودند، از سیگارت، کاربیت و گاز بگیر تا این نارنجک‌های دستی که غوغا می‌کنند. هر ساله دو ماه قبل از چهارشنبه سوری می‌شنویم که خانه‌ای ویران شده، جوانی دست خود را از دست داده و دیگری کور شده... همه و همه‌ی این‌ها به خاطر تلقی اشتباهی‌ست که عده‌ای از این جشن ملی دارند، این حوادث در روز واقعه به اوج خود می‌رسند، به شخصه سال گذشته چهارشنبه‌سوری را در بیمارستان گذراندم(به علت دیگری) و گوشه‌ی ناچیزی از آن‌چه در این روز اتفاق می‌افتد را شاهد بودم. جوانانی که چشم و دست و پای خود را از دست داده بودند و یا حتا باعث ویرانی خانه‌ای شده بودند. &lt;br /&gt;یعنی واقعن فلسفه‌ی جشنی چنین باشکوه این بوده که با سر و صدا و از دوماه قبل آسایش دیگران گرفته شود؟ که خانه‌ای در آغاز سال ویران شود؟ خانواده‌ای بدبخت و آواره شود؟ و... یا این‌که ما سوراخ دعا را گم کرده‌ایم و راه شادمانی را نمی‌دانیم؟ این حرکات بیش‌تر شبیه خشم و اعتراض‌اند تا شادمانی و جشن...&lt;br /&gt;به هر حال امسال هم در 25 اسفند چهارشنبه‌سوری برگزار می‌شود، امسال چند جوان ناقص می‌شوند؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110978629434027170?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110978629434027170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110978629434027170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post_02.html' title='جشنی که به جنگ شبیه است'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110970459185715145</id><published>2005-03-01T22:45:00.000+03:30</published><updated>2005-03-01T22:51:51.393+03:30</updated><title type='text'>درباره‌ی اسکار هفتاد و هفتم</title><content type='html'>شاه بیت همه‌ی مراسم‌ها و جوائز سی‌نمائی، اسکار، برگزار شد و بدون شک کلینت‌ایستوود بازی‌گر- کارگردان 74 ساله برنده‌ی اصلی آن بود، او با دو اسکار اصلی(بهتریم فیلم و بهترین کارگردانی) شب پرافتخاری را پشت سر گذاشت. و البته این برای دومین بار بود که او جایزه بهترین کارگردان را تصاحب می‌کرد.&lt;br /&gt;این پیرمرد 74 ساله با ساخت فیلم محبوبه‌ی میلیون دلاری(دیده‌اید هرکسی یک جور معنایش می‌کند؟ یکی می‌گوید تیکه‌ی میلیون دلاری، دیگری بوکسور میلیون دلاری و...) نشان داد که خلاقیت و جوهره‌‌اش پایانی ندارد و شوخی‌اش با سیدنی لومت در هنگام دریافت اسکار مبنی بر این‌که، من در این‌جا سیدنی لومت 80 ساله را می‌بینم، وجود او به من می‌گوید که کودکی بیش نیستم و کارهای ناتمام بسیاری دارم، بیان‌گر این نکته است که کلینت‌ایستوود تمام ناشدنی‌ست.&lt;br /&gt;اما فیلم محبوبه‌ی میلیون دلاری اسکار بهترین بازی‌گر زن را هم نصیب خود کرد، هیلاری‌سوانک که برای دومین بار اسکار بهترین بازی‌گر زن را می‌ربود، در هنگام دریافت اسکار از کلینت‌ایستوود به خاطر اعتماد و فرصتی که در اختیار او گذاشته، تشکر کرد. هم‌چنین جیمی‌فاکس ‌اسکار بهترین بازی‌گر مرد را به خود اختصاص داد  و از مادربزرگ‌ش یاد کرد و در حالی که اشک در چشمان‌ش حلقه زده بود، او را به عنوان مشوق اصلی‌اش معرفی کرد. شایان ذکر است که مورگان‌فریمن و کیت‌بلنشت اسکار بهترین بازی‌گر مرد و زن، نقش دوم را به دست آوردند.&lt;br /&gt;اما فارغ از مسائل و حواشی برگزاری این مراسم، ترکیب برندگان جوائز برای آن عده از عاشقان سی‌نما که فکر می‌کردند امسال تغییر رویه‌ای در انتخاب برندگان روی خواهد داد، شکفت‌انگیز بود. در واقع اعضای آکادمی هم‌چنان بر سنت‌های خود پافشاری کردند، سنتی که در آن فیلم‌ها و فیلم‌سازهای جنجالی و شنا کنندگان بر خلاف جریان سیاست‌های هالیوود، جائی ندارند. برای مثال کافی‌ست به تعداد نامزدی‌های فیلم جنجالی و پرفروش مصائب مسیح ساخته‌ی مل‌گیبسون و یا به ناکامی فیلم هوانورد ساخته‌ی امارتین اسکورسیزی در میان برندگان اصلی نگاهی بیندازیم.&lt;br /&gt;با همه‌ی این‌ها اسکار هم‌چنان مهم‌ترین و پرمخاطب‌ترین مراسم سینمائی جهان است و هیچ‌یک از مراسم‌ها، جشن‌واره‌ها و... به گرد پای آن هم نمی‌رسند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110970459185715145?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110970459185715145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110970459185715145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/03/blog-post.html' title='درباره‌ی اسکار هفتاد و هفتم'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110962666638916408</id><published>2005-02-28T23:03:00.000+03:30</published><updated>2005-03-01T01:09:19.206+03:30</updated><title type='text'>آش، آش‌پز و امتیاز</title><content type='html'>یک| شنیده‌اید می‌گویند آش به قدری شور شده که صدای آش‌پز را هم در آورده؟ مصداق بارز این مثل را می‌توان در سخنان این هفته‌ی آیت‌الله جنتی در تریبون نماز جمعه جستجو کرد، آن‌جا که به نمایندگان مجلس هفتم هشدار داده و گفته که نگذارند جریان شهرام جزایری تکرار شود و حتا اعلام کرده، نمایندگان مجلس هفتم نباید خود را در قبال دادن امتیاز به فروش برسانند.&lt;br /&gt;جالب است نه؟ جریان وقتی جالب‌تر می‌شود که اتفاقات ایام انتخابات مجلس هفتم را مختصر مروری کنیم، انتخاباتی که جناب جنتی و دوستان‌شان در شورای نگهبان نقشی ویژه و اصلی در آن ایفا کردند. شاید بی‌راه نرفته باشیم اگر بگوئیم که مجلس هفتم دست‌پخت خود آیت‌الله جنتی‌ست.(او حتا توصیه‌های رهبر جمهوری اسلامی را هم نشنیده گذاشت) &lt;br /&gt;حال آن‌چنان کار خراب شده که صدای آیت‌الله جنتی(آش‌پز) هم درآمده و او را مجبور کرده از تریبون نماز جمعه چنین نکاتی را در مورد دست‌پخت‌ش یادآور شود.  &lt;br /&gt;دو| قرارداد نیروگاه اتمی بوشهر با روسیه، بعد از دو سال امضا شد.&lt;br /&gt;نمی‌خواهم تحلیل دائی‌جان ناپلئونی ارائه کنم که همه چیز را توطئه و همه‌ی توطئه‌ها را زیر سر انگلیسی ها می‌دانست، اما این روز‌ها بوهای خوشی از این قرارداد به مشام نمی‌رسد. ایران در این شرایط سخت بین‌المللی‌ که درگیر مذاکرات هسته‌ای با اروپا و تهدیدهای آمریکاست، به اجبار امتیاز می‌دهد و دیگر کشورها با اطلاع از این شرایط حسابی مشغول‌اند و ما هم با توجه به شرایط در دادن امتیاز مضایقه نمی‌کنیم. &lt;br /&gt;امتیازاتی که دادن‌شان نفع آن‌چنانی هم برای‌مان ندارد، کجا سراغ دارید که روس‌ها سفت و سخت پای ایران ایستاده باشند، روس‌هائی که به نوعی شریک هسته‌ای ایران به حساب می‌آیند، آن‌ها با توجه به شرایط حتا از آمریکا هم امتیاز می‌گیرند...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110962666638916408?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110962666638916408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110962666638916408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_28.html' title='آش، آش‌پز و امتیاز'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110954142588631279</id><published>2005-02-27T23:50:00.000+03:30</published><updated>2005-02-28T01:27:05.886+03:30</updated><title type='text'>وبلاگ نویسی و تردید در سبک‌های نوشتاری‌اش</title><content type='html'>یک| از امروز می‌خواهم هر روز یک یادداشت را در اینجا بگذارم و کم‌کاری چند وقت اخیر را جبران کنم!&lt;br /&gt;اما راست‌ش را بخواهید هنوز در مورد وبلاگ و سبک‌های نوشتاری‌اش به نتیجه نرسیده‌ام و این در حالی‌ست که از تیر ماه هشتاد و یک مشغول وبلاگ‌ نویسی بوده‌ام و اتفاقن اکثر سبک‌ها را هم تجربه کرده‌ام. ولی هیچ‌گاه به نتیجه‌ی مشخصی نرسیدم که بهترین و کامل‌ترین سبک وبلاگ نویسی کدام است؟ اصولن شکسته نویسی بهتر است یا این‌چنین رسمی نوشتن؟ و دیگر این‌که شخصی نویسی(به معنای این‌که امروز چه‌کار کرده‌ام و چه‌کار خواهم کرد و... در واقع همان دفتر خاطران روزانه) بهتر است یا انتخاب موضوعی و تخصصی نوشتن؟(هر چند که در تخصصی و موضوعی نگاشتن هم به نوعی شخصی نویسی به چشم می‌خورد)&lt;br /&gt;به هر حال از امروز عزم خود را جزم کرده‌ام که هر روز یک یادداشت در این وبلاگ بگذارم، حال این یادداشت از یک بخش و یک موضوع تشکیل شده، و یا از چند موضوع و چند بخش...&lt;br /&gt;هر چند که در عالم وبلاگ نویسی و سبک‌های نوشتاری‌اش به نتیجه نرسیده‌ام، اما تجربه‌ی این دو سال و خرده‌ای به من می‌گوید که، یک وبلاگ باید تداوم و استمرار داشته باشد و این یکی از کلیدهای موفقیت در وبلاگ‌ستان فارسی‌ست.&lt;br /&gt;دو| پروفایل‌م را در بلاگر کامل کرده‌ام(البته نه به صورت کامل) و در قسمت درباره‌ی این بالا قابل مشاهده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110954142588631279?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110954142588631279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110954142588631279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_27.html' title='وبلاگ نویسی و تردید در سبک‌های نوشتاری‌اش'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110943551437605410</id><published>2005-02-26T20:00:00.000+03:30</published><updated>2005-02-26T20:01:54.376+03:30</updated><title type='text'>انقلاب نارنجی</title><content type='html'>داستان از جائی شروع شد که جبهه اصلاحات درباره‌ی دکتر معین به اجماع رسید و هاشمی رفسنجانی هم وارد انتخابات نشد، فضای انتخاباتی شدیدن به نفع جبهه اصلاحات پیش می‌رفت و در  صدر همه‌ی نظرسنجی‌های معتبر نام دکتر معین خودنمائی می‌کرد... که ناگهان نتایج بررسی صلاحیت شورای نگهبان اعلام شد و همه را شگفت‌زده کرد، دکتر معین رد صلاحیت شده بود!!&lt;br /&gt;رایزنی‌های پشت پرده شروع شد و در عین حال هیچ نتیجه‌ای نداد، تهدیدهای خاتمی هم مبنی بر اینکه چنین انتخاباتی را برگزار نخواهد کرد موثر واقع نشد، حتا چندین میتینگ و تجمع هم در اعتراض به این رد صلاحیت برگزار شد، که به جائی نرسید... &lt;br /&gt;همه فکرها را بر روی هم گذاشتند تا برای مقابله با چنین شرایطی بهترین تصمیم اتخاذ شود... و عاقبت از سوی جبهه اصلاحات اعلام شد، تمامی کسانی که کاندیدای مورد علاقه‌شان دکتر معین بوده و اکنون نمی‌توانند رای بدهند، بر روی برگه‌های رای همان نام دکتر معین را بنویسند، تا با اعلام آرای باطله وزن و اعتبار هر گروه مشخص شود و در واقع مردم بدین صورت اعتراض خود را نشان بدهند، حتا عده‌ای پارا فراتر گذاشتند و اعلام کردند که هر کس با شرایط موجود مخالف است، نام دکتر معین را بر روی برگه‌ی رای بنویسد! &lt;br /&gt;انتخابات در شرایط امنیتی شدیدی برگزار شد و حتا در حوزه‌هائی خبر می‌رسید که برگه‌های رای را پس از بازبینی اجازه‌ی ورود به صندوق‌ها می‌دهند... آمریکا و اروپا و در یک کلام جامعه بین‌المللی از این حرکت حمایت کرده بودند و همه و همه در انتظار اعلام آرای باطله...&lt;br /&gt;دو روز بعد از انتخابات، در حالی که جامعه در تب و تاب شدیدی می‌سوخت چیزی در حدود بیست میلیون آرا باطله اعلام شد، و دیگر این مردم بودند که به خیابان‌ها ریخته و مراکز حساس را در یک غافل‌گیری خاص به تصرف خود درآوردند و... انقلاب نارنجی(مخملین) دیگری صورت گرفته بود!!&lt;br /&gt;در همین لحظات بود که از خواب پریدم و ندیدم که عاقبت این داستان چه شد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110943551437605410?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110943551437605410'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110943551437605410'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_26.html' title='انقلاب نارنجی'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110936388917347766</id><published>2005-02-25T23:04:00.000+03:30</published><updated>2005-02-26T00:24:04.606+03:30</updated><title type='text'>شهرآوردی! سراسر هیجان</title><content type='html'>امروز جمعه 7/اسفند/83 بازی پرسپولیس و استقلال برگزار شد و تیم استقلال موفق شد با نتیجه‌ی غیر قابل پیش‌بینی سه بر دو پرسپولیس را شکست دهد.&lt;br /&gt;من از دو زاویه می‌توانم به بازی نگاه کنم، 1. به عنوان یک ناظر بی‌طرف و عاشق فوتبال 2. به عنوان یک پرسپولیسی، و البته با نگاهی کمتر تحلیلی!&lt;br /&gt;دیدگاه یک ناظر بی‌طرف و عاشق فوتبال: فقط و فقط در یک جمله‌ی کوتاه می‌توانم بگویم که، لذت بردم، یک بازی زیبا و تماشائی! &lt;br /&gt;برخلاف همیشه که گفته می‌شد دو تیم از دادن چند پاس متوالی به هم عاجزند و نمی‌توانند بازی خوب و روانی را به نمایش بگذارند، این بازی سرشار از لحظات تماشائی و هیجان‌انگیز بود و اگر با چشم یک ناظر بی‌طرف بازی را تماشا می‌کردی، بدون اغراق، از لحظه لحظه‌ی بازی لذت می‌بردی. این بازی زیبا دهان عده‌ای را که دربی تهران(شهرآورد؟) را می کوبیدند و خواستار عدم توجه لازم به این دربی بزرگ بودند را بست! بازی‌ئی که پایانی دراماتیک داشت.(برای اطلاعات بیشتر این &lt;a href="http://www.iran-varzeshi.com/1383/831206/html/footbal1.htm#s58575"&gt;مقاله&lt;/a&gt; از شاهین رحمانی توصیه می‌شود)  &lt;br /&gt;دیدگاه یک پرسپولیسی: پرسپولیس مدت‌هاست که حال و روز خوشی ندارد، مشکلات مالی از در و دیوار باشگاه می‌بارد و وقتی راینر سوبل سرمربی باشگاه روز قبل بازی بزرگ اعلام می‌کند، در صورتی که طلب او تا پایان روز جمعه پرداخت نشود شنبه تهران را به مقصد آلمان ترک می‌کند، تو خود حدیث مفصل بخوان... به این‌ها درگیری‌های سوبل و پروین، سوبل و بازیکنان و استعفای مدیرعامل باشگاه را هم اضافه کنید.&lt;br /&gt;پرسپولیس با چنین حواشی‌ئی بازی را شروع کرد و البته بازی بدی هم ارائه نداد، اما استقلال به اصطلاح تیم‌تر از پرسپولیس بود و از موقعیت‌ها بهتر استفاده کرد، موردی که در پرسپولیس مشاهده نشد و بازیکنان آن بیشتر به تکروی روی می‌آوردند.   &lt;br /&gt;در هر صورت پرسپولیس بازی بزرگ را باخت، آخرین باری که پرسپولیس، استقلال را شکست داده است به 21/خرداد/82 (شب قبل‌ش بازداشت شدم و نتوانستم بازی را تماشا کنم) برمی‌گردد که از آن روز تا به حال پرسپولیس و هواداران‌ش در حسرت برد استقلال می‌سوزند. &lt;br /&gt;به هرحال این برد مبارک استقلالی‌ها باشد و نوش جان‌شان!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110936388917347766?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110936388917347766'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110936388917347766'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_25.html' title='شهرآوردی! سراسر هیجان'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110909714540515461</id><published>2005-02-22T22:00:00.000+03:30</published><updated>2005-02-22T22:19:51.463+03:30</updated><title type='text'>عاشورا از زاویه‌ای دیگر</title><content type='html'>با هر مقیاس و معیاری که بسنجیم من در دایره‌ی فرقه‌ شیعه قرار نمی‌گیرم، اما نام لامذهب هم نمی‌توان بر روی من گذاشت، اگر با تئوری مرحوم دکتر شریعتی در جزوه‌ی "مذهب علیه مذهب" سنجش کنیم، هیچ انسان لامذهبی وجود ندارد، حتا مشرکان هم مذهبی داشتند که همان بت پرستی بود، حال که من به خدا، محمد و قرآن معتقدم و به عبارتی مسلمان‌م! &lt;br /&gt;اما مشکل دقیقن همین جا آغاز می‌شود، تا می‌گویی مسلمانی و شیعه نیستی، اولین سئوالی که پرسیده می‌شود این است که، سنی هستی؟ &lt;br /&gt;برایم جالب است که عده‌ای فکر می‌کنند نمی‌شود مسلمان بود، اما شیعه و سنی و چه و چه نبود. نه اشتباه نشود، من نه درصدد ایجاد فرقه‌ای نو هستم و نه هیچ چیز دیگر، اما ایمان و اعتقادم تا همین جا مرا یاری می‌کند، باقی‌اش را جز اختلاف و درگیری و تفرقه نمی‌دانم، هرچند تا جائی که بتوانم به باقی عقیده‌ها احترام می‌گذارم.&lt;br /&gt;شیعه جماعت عاشورا، قیام (امام) حسین و شهادت او را به عزا می‌نشیند(و در هیچ مراسم مذهبی دیگر چنین کوشا نیست)، از دیدگاه من مابین آنچه به عنوان عزاداری (امام) حسین برگزار می‌شود و آن چیزی که روی داده و خود عزاداران به آن معتقدند، از زمین تا آسمان فاصله است، و در هم آمیختن‌شان اشتباه. من سئوال‌ها و دغدغه‌هایم را در هر مورد جداگانه مطرح می‌کنم... &lt;br /&gt;خود حادثه: من همیشه نسبت به پذیرفتن بی چون و چرای این حماسه(؟) مشکل داشته‌ام، علت‌اش را نمی‌دانم، ولی هرگاه به این موضوع فکر کرده‌ام سئوالاتی در ذهن‌م شکل گرفته، سئوالاتی مانند این‌که آیا این جنگ برای کسب مقام و قدرت نبوده؟ آیا کسی که عزم جنگ کرده، زن و بچه به همراه خود می‌برد؟ و دیگر این‌که آیا درگیر جنگی چنین نابرابر شدن عقلانی است؟ آیا (امام) حسین درگیر انتقام‌جوئی نشده و نمی‌خواسته انتقام برادر و پدر خود را از این جماعت بگیرد، و در کل این جنگ، جنگی بر اساس مشکلات شخصی نبوده است؟ و... &lt;br /&gt;مراسم‌های کنونی: از خود حادثه که بگذریم به مراسمی که هر ساله به مناسبت این جنگ برگزار می‌شود، می‌رسیم. دیگر همه می‌دانند که این عزاداری‌ها ریشه در حکومت صفوی دارد و برای اولین بار شاه عباس صفوی اقدام به تعطیلی روزهای تاسوعا و عاشورا کرده و همه‌ی مردم را موظف کرده است تا مراسم عزا برگزار کنند. حالا به هر دلیلی و به هر شکلی این مراسم که توسط حکومتی دینی به مردم تحمیل شده (و نه این‌که توسط خود مردم و به صورت خودجوش آغاز شده باشد) میان ما ایرانیان مانده و جاویدان شده است. من نه با این گونه مراسم‌ها مخالف‌م و نه هیچ چیز دیگری! چرا که از زاویه‌ی دیگری به آن نگاه می‌کنم، من تمام این مراسم را به صورت کارناوالی می‌بینم، مانند آن‌چه در اسپانیا و ایتالیا و... برگزار می‌شود، این هم کارناوالی ایرانی است. هر سال هم مدها و مدل‌های جدیدی به این کارناوال اضافه می‌شود، علم‌های بزرگتر و درازتر، زنجیر‌های جدیدتر و ریزتر، شیوه‌های جدید سینه‌زنی و... &lt;br /&gt;خوب که دقت کنی، یک چشم و هم‌چشمی هم مابین تکایا و دسته‌ها می‌بینی، فلان دسته گوسفندی کشته و ما گاو می‌کشیم، علم هیات چهار کوچه‌ی بالاتر 23 تیغ است و علم هیات ما باید 27 تیغ باشد، فلان‌جا غذا چلو مرغ می دهد و ما باید چلو گوشت بدهیم، مبادا که عقب بیفتیم و در این چشم و هم چشمی کم بیاوریم! و یا عزادارانی که چشم و گوش‌شان به دنبال هر چیزی‌ست جز آن‌چیزی که برای‌ش به اصطلاح عزارداری می‌کنند، همه از دختر و پسر با آخرین مدل‌های مو و لباس... هرکدام برای عرضه آمده‌اند و می‌دانند که تقاضا در بالاترین حد آن موجود است. یک‌بار دیگر به همه‌ی آن چیزهائی که طی این ده روز دیده‌اید نگاه کنید، واقعن تفاوتی با کارناوال پرتغال در اسپانیا دارد؟ کارناوالی که زاده‌ی ایدئولوژی‌ست!&lt;br /&gt;امیدوارم که برعکس دو سال گذشته، بدون هیچ بی احترامی دغدغه‌های خودم را در این رابطه مطرح کرده باشم، هرچند که معتقدم سال گذشته هم بی‌احترامی نکردم، اما دوستان با جوسازی کار را به جائی رساندند  که عده‌ای لینک مرا از وبلاگ‌شان برداشتند و... بگذریم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110909714540515461?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110909714540515461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110909714540515461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_22.html' title='عاشورا از زاویه‌ای دیگر'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110846837998554281</id><published>2005-02-15T15:22:00.000+03:30</published><updated>2005-02-15T15:22:59.986+03:30</updated><title type='text'>چیزی از ما باقی خواهد ماند؟</title><content type='html'>بسیار تاسف برانگیز است که هنوز نمی‌توانیم بدون تهمت و افترا و فحاشی هم‌دیگر را نقد کنیم، بسیار تاسف برانگیز است که فضای وبلاگ‌ستان هم مانند همه جاهای دیگر پر از توهم، سوتفاهم و برچسب زنی‌ست. &lt;br /&gt;یکی، عده‌ای را زنازاده می‌خواند و دیگری می‌خواهد بر سر آن یکی رفع حاجت کند، سومی هم تند و تند برچسب می‌زند، من و شما هم ایستاده‌ایم و نظاره می‌کنیم، فشار زیادی هم که به‌مان وارد شود برمی‌داریم یک چیزی می‌نویسیم و همه چیز را محکوم می‌کنیم. نهایت نهایت‌ش می‌شود این چرند و پرند‌هائی که می‌خوانید، به اصطلاح می‌خواهیم بگوئیم که ما متمدن‌ایم  و دیگران بوئی از تمدن نبرده‌اند. کسی را می‌شناسم در همین جریان، که پریده است وسط و وای اخلاقا سر داده است، که همین چند ماه پیش در جمعی علنن به مسعود بهنود افترا می‌بست و می‌گفت او با سفارت انگلستان سر و سری داشته و حتا به عنوان مدرک، می‌خواست چکی را رو کند! اکنون اما سطرها در نکوهش تمهت و افترا و برچسب زنی نوشته است! این فضا را که می‌بینی، اصلن دل‌سرد می‌شوی. &lt;br /&gt;بعضی مواقع برای همین چند خط نوشتن هم دست و دلت می‌لرزد، در جریان بازداشت یکی از عزیزانی که حالا نام نمی‌برم، یکی از وبلاگ‌نویسان اقدام به پوشش خبری نموده و به کسانی که مطلبی برای آن عزیز بازداشت شده نوشته بودند لینک می‌داد. در میان  آن‌ها که در حمایت آن عزیز بازداشت شده مطلبی نوشته بودند، نام فردی را دیدم که می‌دانستم این چیزها دغدغه‌اش نیست، پرسیدم چرا چنین کرده‌ای و جواب شنیدم، دیدم لینک می‌دهند و من هم دو سه خطی نوشتم، چه هیتی هم می‌انداخت!!! برای همین است که می‌گویم بعضی مواقع برای همین چند خط هم دست و دلت می‌لرزد.&lt;br /&gt;خلاصه کلام آن‌که من زیاد با این انجمن وبلاگ‌نویسان موافق نیستم، عکس‌العمل و حرف‌های حسین درخشان را هم درست نمی‌دانم، واکنش‌های شتاب‌زده به سخنان درخشان را هم رد می‌کنم. اما یک چیز را خوب می‌دانم و با آن موافقم، اگر هم‌چنان این رویه تهمت و برچسب در وبلاگ‌ستان فارسی برقرار باشد، زمانی نخواهد گذشت که چیزی از آن باقی نخواهد ماند. والسلام!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110846837998554281?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110846837998554281'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110846837998554281'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_15.html' title='چیزی از ما باقی خواهد ماند؟'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110816867891428562</id><published>2005-02-12T04:05:00.000+03:30</published><updated>2005-02-12T05:39:09.716+03:30</updated><title type='text'>حرکات ابتکاری معین و حامیان‌اش</title><content type='html'>این حرکات ابتکاری جبهه مشارکت، سازمان مجاهدین و به طور کلی تیم حامیان معین که از هم اکنون معاون اول و سخنگوی او را انتخاب کرده‌اند(و درصدد انتخاب سایر اعضای دولت احتمالی او نیز هستند) بسیار قابل توجه است، چرا که باعث می‌شود رای دهندگان به تیمی مشخص، با افرادی از قبل شناخته شده و با تفکری معین رای بدهند و نه تنها به یک شخص. از مزایای این حرکت آن است که بهانه را از دست عده‌ای می‌گیرد، بهانه‌ای با این مضمون که، ما به شخص رای داده‌ایم و نمی‌دانستیم چه انجام خواهد داد و از چه کسانی استفاده خواهد کرد، بهانه‌ای که در مورد دولت خاتمی بارها استفاده شده است.&lt;br /&gt;از جانب دیگری نیز این حرکات ارزشمندند، این قبیل کارها همیشه در خفا انجام شده و در هیچ مقطعی بدین صورت شفاف و علنی، انتخاب معاون اول و سخنگوی نامزدهای ریاست جمهوری صورت نگرفته است. حتا اگر معین رد صلاحیت شود و نتواند به کاخ ریاست جمهوری راه یابد(که امیدوارم چنین نشود)، این کارها ماندگار خواهند شد، و شاید پایه و بنیان چنین حرکات شفاف و مبتکرانه‌ای را حامیان معین بگذارند و این حرکات در تاریخ ایران به نام آنان ثبت شود. حرکاتی که به نوعی ابتکار عمل را هم از رقیب می‌گیرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110816867891428562?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110816867891428562'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110816867891428562'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_12.html' title='حرکات ابتکاری معین و حامیان‌اش'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110800065620547768</id><published>2005-02-10T05:26:00.000+03:30</published><updated>2005-02-10T05:27:36.206+03:30</updated><title type='text'>ایران- بحرین، خط به خط</title><content type='html'>بازی ایران- بحرین با توجه به شکست چهار سال پیش ایران در راه جام‌جهانی‌2002 و باز با توجه به درگیری‌ها و برخورد‌های دو تیم در جام‌ملت‌های‌آسیا در همین چند ماه پیش، از حساسیت بالائی برخوردار بود. &lt;br /&gt;هر دو تیم و به خصوص ایران توجه ویژه‌ای به این دیدار داشتند و از قبل برای هم خط و نشان‌هائی کشیده بودند. اما این دیدار از آن لحاظ که بازی اول دو تیم در مرحله‌ی دوم مقدماتی جام‌جهانی‌2006‌آلمان به حساب می‌آمد(و در چنین تورنمنت‌هائی هر کدام از بازی‌ها، بردها و امتیازها دارای ارزش فوق‌العاده‌ای هستند) هم از درجه‌ی اهمیت بالائی برخوردار بود. &lt;br /&gt;دو تیم ایران و بحرین با چنین پیشینه‌ای به مصاف هم رفتند، البته بازی آنچنان زیبا و تماشائی از آب در نیامد و بیشتر بازی در میانه‌ی میدان در جریان بود، هر دو تیم بیشتر به این فکر بودند تا گل نخورند و جانب احتیاط را داشتند. و همین باعث شد که بازی زیبا و روانی را شاهد نباشیم و البته هر دو تیم(ایران بیشتر) از نتیجه‌ی بازی به نوعی راضی باشند. &lt;br /&gt;من اما در این یادداشت، می‌خواهم به ارزیابی عمل‌کرد خطوط چهارگانه‌ی ایران بپردازم:&lt;br /&gt;درون دروازه: میرزاپور طی روزهای منتهی به بازی مصدوم بود و از آمادگی آرمانی به دور، اما با همه‌ی این‌ها یکی دو واکنش عالی را نشان داد، ضربه‌ی سر بازیکن بحرین و واکنش به موقع و دیدنی میرزاپور را که یادتان هست؟ اما از آن طرف هم چند خروج بی‌جا موجب شد که دروازه‌‌مان حسابی تهدید شود، اما خب گلرها را همیشه با تعداد گل خورده ارزیابی می‌کنند و او گلی نخورد، ولی تا موقعی که شوت‌هایش را درست نکند، من از او ناراضی‌ام!&lt;br /&gt;خط دفاع: برانکو خط دفاع ایران را با چهار دفاع، رضائی و گل‌محمدی در وسط، نصرتی و کعبی در چپ و راست، چید. با توجه به بازی دو تیم که بیشتر در میانه‌ی میدان در جریان بود، خطوط دفاعی هر دو تیم روز بی‌خطری را سپری کردند، با این‌حال دفاع ایران عمل‌کرد خوبی را ارائه داد و کعبی و گل‌محمدی در همان چند حمله و خطر خوش درخشیدند. صحنه‌ای را یادم نمی‌آید که دفاع جا مانده باشد و یا اشتباه آن‌چنانی‌ئی کرده باشد. هر چند که نصرتی در چپ، تا حدودی متزلزل نشان می‌داد.&lt;br /&gt;خط میانی: راست‌اش را بخواهید در همان ابتدای بازی که نام زندی را در کنار نکونام به عنوان هافبک‌ دفاعی دیدم، دلم ریخت، بازیکنی که تنها دو جلسه با تیم ملی تمرین داشته! اما به جرات می‌توانم بگویم که بعد از نکونام بهترین هافبک ایران، زندی بود، خط هافبکی که به غیر از این دو کریمی را در پشت سر دائی، مهدوی‌کیا در راست و هاشمیان را در چپ داشت.  نکونام در میان این پنج نفر بهترین هافبک ایران بود، او نود دقیقه جنگید و درگیر شد، توپ گرفت و پاس داد، یک شوت تماشائی هم زد که از کنار تیر دروازه‌ی بحرین گذشت. اما کریمی و مهدوی‌کیا روز خوبی را پشت سر نگذاشتند، دریبل‌های اعصاب خردکن کریمی که به طرز عجیبی بر آن اصرا می‌ورزید و در جریان بازی نبودن مهدوی‌کیا کل آن‌چیزی‌ست که من از این‌دو به خاطر دارم، جالب اینکه هر دو نود دقیقه‌ی تمام در زمین بودند. هاشمیان از این دو ساعی‌تر به نظر می‌رسید، هر چند که تلاش‌هایش راه به جائی نبرد، شاید اگر او کعبی را در کنار خود داشت، می‌توانست کارهائی انجام دهد، اما نصرتی... &lt;br /&gt;حضور نویدکیا و مبعلی هم تاثیر خاصی بر عدم بازی‌سازی و توپ‌پخش‌کنی خط میانی ایران نداشت.&lt;br /&gt;خط حمله: و اما خط حمله و دائی! وقتی می‌خواستم این یادداشت را بنویسم، دوستی گفت درباره‌ی دائی چه می‌نویسی؟ (او از میزان علاقه‌ی من نسبت به دائی باخبر است) گفتم: می‌نویسم، یکی از بدترین بازی‌هائی که از دائی دیدم، کافی‌ست تعداد توپ‌هائی که به او پاس داده‌اند و او خراب نکرده را شمارش کنید.   &lt;br /&gt;به هر حال ایران بازی‌هایش را با مساوی آغاز کرد، اما مساوی در خانه‌ی حریف مساوی ارزشمندی‌ست، مخصوصن اگر چنین پیشینه‌ای را در نظر بگیریم. &lt;br /&gt;راستی برانکو، او می‌توانست زودتر و بهتر تعویض‌هایش را شروع کند، شما مخالفید؟ &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110800065620547768?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110800065620547768'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110800065620547768'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post_10.html' title='ایران- بحرین، خط به خط'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110791761435427389</id><published>2005-02-09T06:22:00.000+03:30</published><updated>2005-02-09T06:23:34.356+03:30</updated><title type='text'>شاه کلید اثر جعفر مدرس‌صادقی</title><content type='html'>خب، می‌توانم بگویم که با طعم عالی "شاه کلید"، مزه‌ی بد "&lt;a href="http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blog-post_12.html"&gt;دیدار در حلب&lt;/a&gt;" از ذهن‌م پاک شد! نمی‌خواهم غلو کنم، اما "شاه کلید" را در زمره‌ی بهترین کتاب‌های جعفر مدرس‌صادقی می‌توان قرار داد، کتابی که خمیر مایه داستان‌ش بر پایه قتل‌های زنجیره‌ای شکل گرفته است. &lt;br /&gt;داستان از جائی شروع می‌شود که در پی قتل‌های سال هفتاد و هفت، یکی از دوستان "میرمحمد ملکوتی" دستگیر می‌شود و در ارتباط با قتل مشکوک او(میرمحمد)، که دوازده سال قبل جسدش را در بیابان‌های کرج پیدا کرده‌اند، از وی(دوست میرمحمد) سئوالاتی پرسیده می‌شود، کل داستان از زبان دوست میرمحمد است و آن‌طور که در ابتدای کتاب آمده، آن‌چه می‌خوانید عین متن اعترافات یک متهم است که به قول خودش در کمال آزادی و بدون هیچ ملاحظه و احتیاطی نوشته است. اما این‌که در این نوشته تا چه اندازه صداقت به خرج داده و در برابر وجدان خودش احساس مسئولیت کرده باشد، نکته‌ای‌ست که فقط پس از خواندن متن دستگیر خواننده خواهد شد.   &lt;br /&gt;اعترافات او از دوران دبیرستان، که هم‌کلاسی میرمحمد بوده، شروع می‌شود و ایام انقلاب و فعالیت‌های او و میرمحمد را در بر می‌گیرد، با ورود دختری به نام شادی، داستان جذابیتی دو چندان می‌گیرد و رابطه‌ای که او با میرمحمد و دوست‌اش برقرار می‌کند، شما را تا صفحه‌ی آخر کتاب به دنبال خود می‌کشد.  &lt;br /&gt;واما درباره‌‌ی کتاب این را هم بخوانید بد نیست:&lt;br /&gt;دو هم‌شاگردی قدیمی که زمانی هر روز همدیگر را می‌دیدند و به هم کتاب قرض می‌دادند... بعد از دبیرستان سال تا سال همدیگر را نمی‌بینند و راهشان در زندگی از هم جدا می‌شود... اما دست روزگار پس از سال‌ها آن‌دو را در برابر هم قرار می‌دهد: یکی دست از دنیا شسته است تا به ایده‌آل‌های زمان کودکی‌اش وفادار بماند و در رمانی که درباره‌ی انقلاب می‌نویسد حق مطلب را ادا کند و دیگری به دنبال یک شاه کلید می‌گردد، شاه کلیدی که تا وقتی توی جیبت باشد، همه‌ی درها به رویت باز می‌شود.&lt;br /&gt;شاه کلید کتابی‌ست که اگر نخوانده‌اید، توصیه می‌کنم که بخوانید و لذت‌ش را ببرید.&lt;br /&gt;اطلاعات کتاب:&lt;br /&gt;نام: شاه کلید&lt;br /&gt;نویسنده: جغفر مدرس‌صادقی&lt;br /&gt;ناشر: نشر مرکز&lt;br /&gt;تعداد صفحه‌های داستان:صد و نود صفحه&lt;br /&gt;قیمت: یک‌هزار و چهارصد و پنجاه تومان&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110791761435427389?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110791761435427389'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110791761435427389'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/02/blog-post.html' title='شاه کلید اثر جعفر مدرس‌صادقی'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110694277533394790</id><published>2005-01-28T23:32:00.000+03:30</published><updated>2005-01-28T23:36:15.333+03:30</updated><title type='text'>دخالت و حمله‌ی بیگانگان، هرگز!</title><content type='html'>این بحث‌ها و گفتگوهائی که در وبلاگ‌ستان فارسی شکل می‌گیرد(مباحث رفراندوم و اکنون مباحث حمله‌ی نظامی آمریکا به طور نمونه)، از آن جهت که مصداق عینی تضارب آرا و افکار است، بسیار ارزش‌مند و قابل احترام است. چرا که این گفتگوها میان ایرانیانی صورت می‌گیرد که آنچنان عقبه‌ی تاریخی در بحث و گفتگو و تحمل عقاید مخالف ندارند...&lt;br /&gt;بگذریم! من در این یادداشت می‌خواهم دلایل مخالفتم با دخالت بیگانگان از طریق حمله‌ی نظامی را با تقسیم به چهار دوره زمانی و به اختصار توضیح دهم، حمله‌ی نظامی‌ئی که این‌روزها بیش از پیش زمزمه‌هایش شنیده می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;em&gt;گذشته&lt;/em&gt;: ما ایرانیان در زمینه دخالت بیگانگان، زیاد هم کم تجربه نیستیم، کافیست کتاب تاریخ را تورق کنیم تا دست گیرمان شود که از کنار حضور و دخالت بیگانگان (چه با حمله‌ی نظامی و چه بدون حمله) چه ضربه‌ها که نخورده‌ایم، چه پسرفت‌هائی که نکرده‌ایم و چه تحقیرها که نشده‌ایم...&lt;br /&gt;&lt;em&gt;اکنون&lt;/em&gt;: درست است که جمهوری اسلامی حکومت ایده‌آل و آرمانی نیست، اما راه اصلاح و تغییر شرایط نامطلوب کنونی(اگر نامطلوب بخوانیم‌ش)، دخالت بیگانگان نیست، با هرگونه تغییر ناگهانی به شدت مخالفم، چرا که برگشت پذیر است... &lt;br /&gt;&lt;em&gt;زمان جنگ&lt;/em&gt;: و اما جنگ، شیطانی‌ترین و پست‌ترین پدیده‌ی جهانی، وقتی لفظ جنگ به گوش‌مان می‌خورد، تصاویر تلویزیونی جنگ‌های عراق و افغانستان برایمان زنده می‌شود، اما این جنگ دیگر در تصاویر تلویزیونی و گزارش‌ها و خبرها نیست، این‌بار جنگ در خانه‌ی ما شکل می‌گیرد، برادر و خواهر، مادر و پدرمان را در این جنگ از دست خواهیم داد، منابع ملی کشورمان از بین خواهد رفت و خانه و کاشانه‌مان را به اجبار ترک خواهیم کرد، برای به دست آوردن چه چیزی باید تن به این‌ها داد؟ &lt;br /&gt;&lt;em&gt;بعد از جنگ&lt;/em&gt;: پذیرش تحقیرها و رذالت‌ها و پستی ها به کنار، حتا از بین رفتن منابع نفتی، امنیت و ثبات هم به کنار، آیا کسی تضمین می‌کند که ایران بعد از جنگ، شرایطی بهتر از عراق امروز خواهد داشت؟ &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110694277533394790?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110694277533394790'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110694277533394790'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blog-post_28.html' title='دخالت و حمله‌ی بیگانگان، هرگز!'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110667521891053471</id><published>2005-01-25T21:15:00.000+03:30</published><updated>2005-01-25T21:24:37.016+03:30</updated><title type='text'>برانکو اکنون به حمایت احتیاج دارد</title><content type='html'>چهار سال گذشت و دوباره بازی‌های مقدماتی بزرگترین تورنمنت جهان آغاز شد، بازی‌هائی که در دوره قبل برای ما ایرانیان با تلخی به اتمام رسید. شاید یکی از اصلی‌ترین دلایلی که منجر به شکست و عدم صعود تیم ملی به جام‌جهانی 2002 کره‌جنوبی-ژاپن شد، وجود حاشیه‌های مخرب در اطراف تیم ملی ایران بود، این حواشی از عدم حضور برخی از بازیکنان شروع شد و به جائی رسید که مربی وقت تیم ملی ایران، بلاژویچ، نیمی از توان خود را صرف جواب‌گوئی به این حاشیه‌ها می‌کرد و کاملن واضح است که تمرکز خود را برای رسیدگی به مسائل فنی از دست می‌داد. &lt;br /&gt;بعد از آن دوره از بازی‌ها، بلاژویچ جای خود را به دستیار متشخص و کم حرف‌اش برانکو داد و طی چهار سال گذشته تیم ملی در دستان این مربی پرتوان بوده است(البته به غیر یک دوره حدودن هشت ماهه که تیم ملی زیر نظر همایون شاهرخی بود)، او که مقام قهرمانی بازی‌های آسیائی بوسان 2002 و مقام سوم جام‌ملت‌های آسیا 2004 چین را در جیب دارد، دارای شخصیت آرامی‌ست و این یکی از برتری‌های او نسبت به بلاژویچ است، او اعتنائی به حاشیه سازان نکرده و تیم ملی طی چهار سال گذشته(به جز چند مورد خاص) یکی از کم حاشیه‌ترین تیم‌های ملی ادوار ایران بوده است، اما دوباره و درست در آستانه حضور تیم ملی ایران در بازی‌های مقدماتی جام‌جهانی سر و کله‌ی حاشیه‌ها و حاشیه‌سازها پیدا شده، قضیه‌ی دعوت فریدون زندی، عدم حمایت از این تصمیم درست و به نوعی توی کار مربی تیم ملی گذاشتن از طرف عده‌ای خاص هنوز پایان نگرفته بود، که حالا هزار و یک ایراد به لیست اعلام شده توسط برانکو گرفته می‌شود، اینکه چرا فلانی و بهمانی در لیست حضور دارند و ایکس و ایگرگ ندارند... &lt;br /&gt;برانکو مربی تازه‌کاری نیست که هیچ، در ایران سابقه‌ی حضور طولانی مدتی را دارد و به زیر و بم فوتبال ایران آشناست، از طرفی یکی از موفق‌ترین مربیان خارجی و شاید یکی از موفق‌ترین مربیان تیم ملی ایران بوده، پس می‌توان به او اعتماد کرد و تصمیمات‌ش را پذیرفت، اما تحرکاتی دوباره آغاز شده تا تمرکز مربی تیم ملی را بر هم بزند. یعنی حضور یا عدم حضور فلان بازیکن و بهمان بازیکن آنقدر مهم است که با ایجاد شرایطی مانع از صعود تیم ملی کشورمان به جام‌جهانی شویم؟ تیم ملی چه با حضور فلان بازیکن به جام‌جهانی صعود کند و چه با عدم حضور او، مردم خوشحال می‌شوند و فوتبال ایران پیشرفت می‌کند، حتا آن‌هائی که هم اکنون انتقاد می‌کنند و حتا آن‌هائی که کمر به تخریب تیم ملی بسته‌اند از این صعود نفع می‌برند.&lt;br /&gt;بیائید کاری نکنیم که در روز بیست و هفت مرداد هشتاد و چهار و پس از آخرین بازی در این مرحله، پشیمان و شرمسار باشیم، تنها پانزده روز تا بازی حساس ایران و بحرین در منامه مانده، بیائید کاری نکنیم که تیم ملی مجبور به مبارزه در دو جبهه شود... تیم ملی ایران و برانکو اکنون به حمایت احتیاج دارند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110667521891053471?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110667521891053471'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110667521891053471'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blog-post_25.html' title='برانکو اکنون به حمایت احتیاج دارد'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110638032252909451</id><published>2005-01-22T11:18:00.000+03:30</published><updated>2005-01-22T11:22:02.530+03:30</updated><title type='text'>آرش سیگارچی را آزاد کنید</title><content type='html'>طرفداری و حمایت از زندانی‌ئی که رفیق گرمابه و گلستان ماست، ارزش چندانی ندارد. طرفداری و حمایت از زندانی‌ئی که خط و ربط و جناح و حزب‌اش با خط و ربط و جناح و حزب ما یکی است، شق القمر نیست. &lt;br /&gt;طرفداری و حمایت از زندانیان عقیدتی - سیاسی آنجا ارزش و احترام پیدا می‌کند که فقط و فقط به خاطر حقوق بشر و آزادی بیان باشد، به خاطر آنکه او هم از بند خلاص شود و بتواند حرف‌اش را بزند، چرا که او هم به عنوان یک انسان باید آزاد باشد و آزادی بیان را حس کند... حال که چه کسی است و چه می‌کند و چرا، در این شرایط مهم نیست... &lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sigarchi.com/blog"&gt;آرش سیگارچی&lt;/a&gt; را آزاد کنید.&lt;br /&gt;تکمیل: &lt;a href="http://majidzohari.blogspot.com/2005/01/blog-post_19.html"&gt;پوشش کامل&lt;/a&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110638032252909451?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110638032252909451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110638032252909451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blog-post_22.html' title='آرش سیگارچی را آزاد کنید'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110614132456534060</id><published>2005-01-19T16:44:00.000+03:30</published><updated>2005-01-19T16:58:44.566+03:30</updated><title type='text'>رابطه مستقیم گوز و شقیقه!!</title><content type='html'>بازی ایران-بحرین چهار سال پیش را دیگر همه به خاطر داریم، اما آن‌هائی که فوتبال را حرفه‌ای‌تر دنبال می‌کنند باید این را هم در خاطر داشته باشند که دلایل متعددی برای باخت در آن بازی وحشتناک ارائه شد. از شب‌گردی بازیکنان تیم ملی در کنار سواحل مدیترانه و آسان گرفتن بازی تا آن کشک بادمجان معروف و حتی عده‌ای پچ پچ می‌کردند که آقا ر‌ژیم مانع رفتن ایران به جام‌جهانی شد... &lt;br /&gt;اگر شما هم یکی از دلایل بالا را به عنوان مانع اصلی عدم صعود ایران به جام‌جهانی 2002 می‌دانید، اشتباه می‌کنید... حتی اگر دلایل علمی برای این ناکامی دارید هم باز آن را به سطل زباله ذهن‌تان بیندازید! چرا؟ جناب زمان آبادی سخنگوی محترم! فدراسیون فوتبال به کشف بزرگی نائل آمده‌اند، توجه کنید:&lt;br /&gt;"&lt;a href="http://www.iran-varzeshi.com/1383/831030/html/footbal6.htm#s47328"&gt;زمان آبادى گفت دوره قبل هم همزمان با شروع بازى هاى مقدماتى جام جهانى نيروهاى اسراييلى به حزب الله لبنان حمله كردند تا ايران تمركز خود را از دست بدهد&lt;/a&gt;"&lt;br /&gt;در اینجا فقط و فقط باید یک جمله گفت و آن هم خطاب به جناب زمان آبادی... بابا تو دیگه کی هستی؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110614132456534060?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110614132456534060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110614132456534060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blog-post_19.html' title='رابطه مستقیم گوز و شقیقه!!'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110590032931868385</id><published>2005-01-16T21:59:00.000+03:30</published><updated>2005-01-16T22:07:06.336+03:30</updated><title type='text'>Sean Penn</title><content type='html'>شون جاستین پن(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000576/"&gt;Sean Penn&lt;/a&gt;) عاقبت در سال 2004 اسکار بهترین بازیگر را تصاحب کرد، این بازیگر توانا که متولد سانتامونیکا‌ی کالیفرنیا است با بازی در فیلم رودخانه مرموز(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0327056/"&gt;Mystic River&lt;/a&gt;) اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد سال 2004 را به دست آورد، عنوانی که به دست آوردن‌اش با توجه به صحبت‌های ضد بوش او در سال قبل بعید به نظر می‌رسید!&lt;br /&gt;این بازیگر 44 ساله و مشهور در خانواده‌ای هنرمند پرورش یافته، دو برادر او (کریس و مایکل) دستی در عالم هنر دارند که اولی بازیگر و دومی موزیسین است. شون پن در سال 1985 با مدونا(Madonna) خواننده بزرگ پاپ ازدواج کرد که البته این ازدواج چهار سال بیشتر دوام نیاورد، او از سال 1996 با همسر جدیدش روبین رایت پن زندگی می‌کند که دو فرزند حاصل این ازدواج بوده است.&lt;br /&gt;او با بسیاری از کارگردانان مشهور و بزرگ هالیوود کار کرده که همکاری با هر کدام از آنها آرزوی هر بازیگری است، برای مثال با بریان دی‌پالما(Brian De Palma) در فیلم راه کارلیتو(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0106519/"&gt;Carlito's Way&lt;/a&gt;)، الیور استون(Oliver Stone) در فیلم چرخش کامل(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0120399/"&gt;U Turn&lt;/a&gt;)، دیوید فینچر(David Fincher) در فیلم بازی(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0119174/"&gt;The Game&lt;/a&gt;) و در فیلم رودخانه مرموز(Mystic River) با کلینت ایستوود(Clint Eastwood) همکاری کرده است. &lt;br /&gt;از دیگر فیلم‌های او می‌توان به فیلم بحث برانگیز بیست و یک گرم(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0315733/"&gt;21Grams&lt;/a&gt;) اشاره کرد که نامزد اسکار بهترین فیلم سال 2004 بود. شون پن تنها به بازیگری اکتفا نکرده و در عالم کاگردانی فیلم قول(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0237572/"&gt;The Pledge&lt;/a&gt;) را با بازی اسطوره هالیوود جک نیکلسون(Jack Nicholson) ساخته است. فیلمی که تهیه کننده آن هم خود او بوده است.&lt;br /&gt;او برای سال 2005 چهار فیلم را در دست بازی دارد که از میان آنها می‌توان به فیلم همه مردان شاه(All the King's Men) به کارگردانی استیون زیلیان اشاره کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110590032931868385?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110590032931868385'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110590032931868385'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/sean-penn.html' title='Sean Penn'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110580939899624419</id><published>2005-01-15T20:45:00.000+03:30</published><updated>2005-01-15T20:51:18.773+03:30</updated><title type='text'>ارزش جان آدمی</title><content type='html'>۱۳ دانش آموز دختر و پسر دبستانى واقع در روستاى سفيلان از توابع شهرستان لردگان در جريان آتش سوزى ناشى از بخارى كلاس در ميان شعله هاى آتش جان باختند. [&lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/831026/html/index.htm"&gt;شرق&lt;/a&gt;]&lt;br /&gt;بازهم حادثه دیگری رخ داد تا بیشتر و بیشتر به این نکته پی ببریم که جان آدمی چقدر در ایران بی‌ارزش و بی‌مقدار است. نمونه هم تا بخواهید و بخواهیم وجود دارد، سال پیش در چنین روزهائی زلزله بم اتفاق افتاد و حدود چهل هزار نفر از هموطن‌هایمان را به کام مرگ کشید، اینکه زلزله حادثه‌ای است طبیعی و غیر قابل پیش بینی درست، اما قصور دولت و به طور کلی حکومت در جلوگیری از ساخت و ساز خانه‌های نامقاوم در برابر زلزله(آن هم در منطقه‌ای بر روی گسل) را چگونه و با چه تحلیلی می‌توان تفسیر کرد؟ جالب اینکه بعد از آن فاجعه هم کسی پی‌گیر ساخت و ساز در شهرهائی مانند تهران نشد که بر روی گسل واقع شده‌اند و احتمال فاجعه‌ای هزاران برابر زلزله بم در آنها وجود دارد.&lt;br /&gt;و اما دو سال پیش عده‌ای از دانش آموزان مدرسه راهنمائی دخترانه‌ای برای تفریح از سوی مدیران و معلمان خود پا به پارک شهر گذاشتند و دیگر از پارک خارج نشدند، تصور می‌کنم دیگر همه می‌دانند که حدود پانزده دختر دانش آموز در حوض‌چه پارک شهر در روز روشن و در برابر دیدگان همه غرق شدند و...&lt;br /&gt;حادثه برخورد دو قطار باری در همین چند ماه پیش در استان خراسان هم که دیگر شاهکار است، یک قطار که بنزین حمل می‌کند با قطار دیگری که گوگرد را بار خود کرده برخورد می‌کند و می‌شود آنچه نباید!&lt;br /&gt;این حادثه آتش سوزی مدرسه در سفیلان هم آخرین حادثه از این دست حوادث و فجایع زنجیره‌ای است. هر بار و پس از هر حادثه‌ای احساسات‌مان قلمبه می‌شود، اعلامیه و بیانیه می‌دهیم و قبل از هر کاری کمیته تحقیق تشکیل می‌دهیم که مقصر را پیدا کنیم، کارهائی که مانند همیشه هیچ سودی ندارند. و البته هر بار مقصرهائی که مقصر نیستند، سوزن‌بان حادثه قطارها، مسئول قایق‌های حوض‌چه پارک شهر و این بار مدیر و یکی از معلمین مدرسه که شاید کمتر از ده درصد هم در این فجایع نقش نداشته‌اند. جالب که هر بار گفته می‌شود دیگر از این دست حوادث رخ نخواهد داد!&lt;br /&gt;همه‌ی این فجایع دلخراش را کنار هم بگذاری یک نتیجه بیشتر نمی‌دهد ، جان آدمی در ایران واقعن بی‌ارزش و بی‌مقدار است و اما امنیت... حرفش را نزنیم بهتر است!!&lt;br /&gt;آیا این بار دیگر آخرین فاجعه را شاهد بودیم؟ &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110580939899624419?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110580939899624419'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110580939899624419'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blog-post_15.html' title='ارزش جان آدمی'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110552566476130180</id><published>2005-01-12T13:53:00.000+03:30</published><updated>2005-01-13T10:43:43.836+03:30</updated><title type='text'>دیدار در حلب اثر جعفر مدرس‌صادقی</title><content type='html'>راست‌ش را بخواهید در نوشتن این چند خط دودلم، چرا که &lt;a href="http://www.sokhan.com/author.asp?id=1190"&gt;جعفر مدرس ‌صادقی&lt;/a&gt; را دوست دارم و  کتاب‌هائی که از او خوانده‌ام را جزو بهترین کتابهای ایرانی‌ قرار داده‌ام! از خواندن "&lt;a href="http://dailymiror.blogspot.com/2004/10/blog-post_04.html"&gt;گاوخونی&lt;/a&gt;" و "&lt;a href="http://dailymiror.blogspot.com/2004/09/blog-post_07.html"&gt;من ‌تا‌ صبح‌ بیدارم&lt;/a&gt;" واقعن لذت برده‌ام و حتی "شاه‌کلید"، که این روزها در دست دارم را می‌توانم در ردیف کتابهای خوب و روان ایرانی قرار بدهم، اما هر چه فکر می‌کنم متوجه نمی‌شوم که چطور مدرس ‌صادقی از "من ‌تا‌ صبح‌ بیدارم" به "دیدار‌ در‌ حلب" رسید! این را هم بگویم که من نه منتقدم و نه داعیه نقد دارم، اینها نکاتی است که درباره آخرین کتاب مدرس صادقی به ذهنم رسیده است.&lt;br /&gt;اولین نکته‌ای که بدجوری توی چشم می‌زند، جملات بلند است که با حروف ربطی به هم وصل شده‌اند، اتفاقن این یکی از شگردهای خوب مدرس‌صادقی است که همیشه به خوشخوانی و روان بودن کتاب‌هایش کمک کرده، اما این بار جملات به قدری کش آمده‌اند که بیشتر آزار دهنده‌اند، به طور مثال جمله ابتدائی کتاب با حدود نه جمله آغاز می‌شود که با حروف ربطی به هم متصل شده‌اند ...&lt;br /&gt;اما جملات لاتین را به فارسی نوشتن از دیگر معایب کتاب است که نه یک بار، نه  دوبار که بارها در کتاب استفاده شده، گاهی مواقع برای فهمیدن معنی یک کالمه که در واقع انگلیسی است و به فارسی نوشته شده، باید کلمه را سه-چهار باری و به مدلهای مختلف خواند.&lt;br /&gt;درباره داستان هم من فکر می‌کنم که مدرس صادقی در زمان نوشتن این کتاب فیلم‌های تخیلی زیاد تماشا کرده، درست است که در ابتدای داستان با شما عهد می‌کند که کلیه شخصیتها ساخته و پرداخته نویسنده‌اند، اما به قدری در این مسئله بزرگ نمائی می‌کند که مخ آدم سوت می‌کشد، برای مثال شخصیت اصلی داستان، احمد، بعد از دوسه فصل و بدون هیچ پیش مقدمه‌ای عنوان می‌کند که شهاب‌الدین‌ سهرودی است!! و هشتصد سال قبل توسط صلاح‌الدین ‌ایوبی کشته شده... و یا انتهای داستان که با بازی فوتبال ایران-کره جنوبی چهار سال پیش پایان می‌پذیرد!&lt;br /&gt;در کل "دیدار در حلب" کتاب جالبی از کار در نیامده و اگر نگویم که افتضاح است، حداقل ارزش خواندن ندارد. کتابی که انگار اصلن ویرایش نشده، من امیدوارم که کسی کتاب خواندن از مدرس صادقی را با "دیدار در حلب" آغاز نکند که بعید می‌دانم سراغ باقی کتابهای او برود...  &lt;br /&gt;درباره کتاب با &lt;a href="http://fleshes.persianblog.com/"&gt;احسان&lt;/a&gt; هم بحث کردیم که برخی از نکات را از آن بحث وام گرفته‌ام. این هم اطلاعات کتاب برای کسانی که همچنان می‌خواهند آخرین نوشته مدرس‌صادقی را بخوانند:&lt;br /&gt;نام کتاب: دیدار در حلب&lt;br /&gt;نام نویسنده: جعفر مدرس‌صادقی&lt;br /&gt;ناشر: مرکز&lt;br /&gt;تعداد صفه‌های داستان: صد و بیست و دو صفحه&lt;br /&gt;قیمت: یکهزار و دویست تومان&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110552566476130180?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110552566476130180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110552566476130180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blog-post_12.html' title='دیدار در حلب اثر جعفر مدرس‌صادقی'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110541250112962891</id><published>2005-01-11T05:18:00.000+03:30</published><updated>2005-01-11T06:45:02.216+03:30</updated><title type='text'>ملکوت اثر بهرام‌صادقی</title><content type='html'>"در ساعت یازده شب چهارشنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد" &lt;br /&gt;داستان کوتاه ملکوت اثر "&lt;a href="http://www.sokhan.com/80years.asp?id=23009"&gt;بهرام صادقی&lt;/a&gt;" با این جمله آغاز می‌شود، جمله‌ای که خواننده را کنجکاو می‌کند تا انتها داستان را بخواند. داستان ملکوت برای بار نخست در دی ماه 1340 در مجله "کتاب هفته" به سردبیری "احمد شاملو" چاپ گردید که استقبال به سزائی هم از آن شد.&lt;br /&gt;درباره داستان هم، چهار نفر در باغ آقای مودت نشسته‌اند پای بساط و مشغول عیش و نوش‌اند که جن در آقای مودت حلول می‌کند، سه نفر دیگر او را به دکتری در شهر می‌رسانند که آشنائی خواننده با دکتر حاتم تازه ابتدای داستان است، چرا که داستان حول محور او می‌چرخد... ملکوت کتاب خوشخوانی‌ست و نهایتن خوراک دو روز است، آن هم با این لاک پشتی کتاب خواندن من! &lt;br /&gt;و اما از دیدگاه من ملکوت کتابی است درباره زجرهای انسان، زجرهائی که به نوعی محصول عمل انسان‌ها در همین دنیای خاکی‌ است. &lt;br /&gt;اطلاعات کتاب:&lt;br /&gt;نام کتاب: ملکوت&lt;br /&gt;نویسنده: بهرام صادقی&lt;br /&gt;انتشارات: کتاب زمان&lt;br /&gt;تعداد صفحات: صد و هفت صفحه&lt;br /&gt;قیمت: یکهزار و دویست و پنجاه تومان&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110541250112962891?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110541250112962891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110541250112962891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blog-post_11.html' title='ملکوت اثر بهرام‌صادقی'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110532213702217686</id><published>2005-01-10T03:37:00.000+03:30</published><updated>2005-01-10T05:25:37.023+03:30</updated><title type='text'>نامه‌ای به دادستان تهران</title><content type='html'>آقای مرتضوی، دادستان تهران&lt;br /&gt;سلام&lt;br /&gt;می‌گویند امروز باید برای شما نامه‌ای بنویسیم، برای همین می‌خواستم چند دقیقه‌ای وقت‌تان را بگیرم، می‌خواستم ساعتی با شما هم‌صحبت شوم. اجازه هست؟ می‌گویند باید برای هر کاری از شما اجازه گرفت، حتی نفس کشیدن، پس من اجازه‌ام را پیشاپیش می‌گیرم، تا شما مطمئن بشوی که قصد بی احترامی به ساحت مقدس‌تان را ندارم!&lt;br /&gt;آقای مرتضوی، دادستان تهران &lt;br /&gt;مرا به خاطر می‌آ‌ورید؟ خیر؟ باشد اشکالی ندارد، اما من شما را خوب به خاطر دارم. بند 240، سالن4 را چی؟ آن را که خوب به خاطر دارید؟ در یکی از روزهای خرداد 82، من در سلول انفرادی نشسته بودم و به کلیه سوراخ سنبه‌های زنگی‌ام می‌اندیشیدم که صدای شما مرا به روزنه‌ی کوچک جلوی سلول کشاند، کدام سلول؟ چه اهمیتی دارد؟ شما فرض کنید سیصد و شصت و فلان، به نظر شما مهم است؟ یادتان هست که فریاد می‌زدید؟ در خاطرتان هست صدایتان را آزاد کرده بودید که هرکس پشیمان است و می‌خواهد از درگاه آقا طلب عفو کند، دست‌ش را از روزنه‌ی سلول‌ش بیرون بیاورد؟ باید یادتان باشد... &lt;br /&gt;آقای مرتضوی، دادستان تهران&lt;br /&gt;من را که خاطرتان نبود، اما ده ها روزنامه ، هفته‌نامه و ماه‌نامه را که توقیف کردید و صدها روزنامه‌نگار که بیکارشان کردید را باید خاطرتان باشد؟ زهرا کاظمی را دیگر حتمن به یاد دارید؟ دانشجویان و زندانیان عقیدتی سیاسی را چطور؟ دیگر باید این‌ها را به خاطر بیاورید، اصلن بگذارید جلوتر بیائیم، روزبه میرابراهیمی و امید معماریان و فرشته قاضی که برای همین چند وقت اخیرند. یادتان می‌آید با آنها چه کردید؟ فشارهای جسمی و روانی‌ئی که بر آنها روا داشته‌اید را می‌گویم، من که نبوده‌ام و ندیده‌ام اما می‌گویند وقتی آنها از آن چیزی که بر آنها روا داشته‌اید سخن گفته‌اند، همه به گریه افتاده‌اند. &lt;br /&gt;آقای مرتضوی، دادستان تهران&lt;br /&gt;به خشم آمده‌اید؟ حوصله‌تان را سر برده‌ام؟ بگذارید این چند خط را هم بنویسم و تمام‌ش کنم.&lt;br /&gt;آقای مرتضوی، دادستان تهران&lt;br /&gt;دیروز به سایت‌های پورنو و چند سایت سیاسی خاص حمله کردید و امروز فشارها را بیشتر کرده‌اید، تا به آنجا که فله ای فیلتر می‌کنید و پرشین بلاگ و اورکات و خلاصه هر چه هست را به بند می‌کشید، و اگر به دست خودتان بود کل اینترنت را فیلتر می‌کردید!! مگر غیر از این است؟ جناب مرتضوی جوان و دانشجوی ایرانی هر جا که سخن گفت از شما و دوستان‌تان تو دهنی محکمی خورد، حالا فقط اینترنت و وبلاگ و اورکات مانده که آ‌ن هم با حضور به موقع شما در صحنه باید فاتحه‌اش را خواند، اشکال ندارد همین یک روزنه را هم از ما بگیرید، اما فکر و اندیشه‌مان را که نمی‌توانید زندانی کنید، می‌توانید؟&lt;br /&gt;آقای مرتضوی، دادستان تهران&lt;br /&gt;می‌گویند شما ظالم‌اید، حتمن بهتر از من می‌دانید که حکومتی با کفر می‌ماند اما با ظلم نه! جناب مرتضوی ظلم نکنید، شما هم خواهید رفت، همانطور که گذشتگان رفتند، اما آنچه در این میان مهم است، نام نیک است که شما از آن بی بهره اید و بدتر به ظلم و ستم مشهورید.&lt;br /&gt;آقای مرتضوی، دادستان تهران&lt;br /&gt;دوست دارم فردا که روزنامه را باز می‌کنم، تلویزیون را که نگاه می‌کنم، رادیو را که گوش می‌کنم ، ببینم و بشنوم که شما استعفا کرده‌اید و رفته‌اید، از ملت ایران هم بابت همه‌ی اشتباهات و ظلم و ستم‌هائی که روا داشته‌اید عذرخواهی نموده‌اید، باور کنید مردم شما را می‌بخشند...    &lt;br /&gt;آقای مرتضوی،دادستان تهران&lt;br /&gt;ببخشید که وقت عزیزتان را گرفتم،هرچند که تمام حرف‌هایم نبود و نامه‌ای بود در حد و حوصله یک وبلاگ... راستی جناب مرتضوی، هنور مرا به خاطر نیاورده‌اید؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110532213702217686?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110532213702217686'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110532213702217686'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blog-post_10.html' title='نامه‌ای به دادستان تهران'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110523348960180307</id><published>2005-01-09T04:33:00.000+03:30</published><updated>2005-01-09T04:56:07.383+03:30</updated><title type='text'>حکمران خوب، شهروند مقتدر</title><content type='html'>یعنی واقعن مشارکت، مجاهدین و معین می خواهند با &lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/831019/html/index.htm"&gt;چنین شعاری&lt;/a&gt; وارد عرصه انتخابات شوند؟ فارغ از اینکه می‌شود به این شعار عمل کرد یا خیر، باید گفت که این شعار "حکمران خوب، شهروند مقتدر" نه شعاری تازه و نه شعاری است که شوری در مردم ایجاد کند، برای مثال کافی است به سال 75 و 76 برگردیم و نگاهی به شعارهای خاتمی بیندازیم که عامل مهمی در انتخاب او و بسیج مردم بود، جامعه مدنی، قانون گرائی و... شعارهائی بودند که مانند آب گوارا عمل کرده و مردم با عطش سیراب ناشدنی به سوی آنها هجوم آوردند و شد آنچه دیدیم. البته شاید مجاهدین و مشارکت می‌خواهند شعارهائی را به عنوان هدف مطرح کنند که بتوانند به آنها برسند و ماجرای شعارهای خاتمی تکرار نشود(هرچند که در صداقت خاتمی و عملکرد تا حدودی موفق او شک ندارم)، در این صورت هم باید گفت که در رسیدن تام و تمام به چنین شعاری هم تردید وجود دارد، یکبار دیگر شعار را بخوانید... "حکمران خوب، شهروند مقتدر" &lt;br /&gt;پ.ن: در میان کاندیداهای موجود انتخاب من دکتر معین است، اما این شعار...  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110523348960180307?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110523348960180307'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110523348960180307'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blog-post_09.html' title='حکمران خوب، شهروند مقتدر'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110523912842809241</id><published>2005-01-09T02:54:00.000+03:30</published><updated>2005-01-09T06:22:08.430+03:30</updated><title type='text'>Ridley Scott</title><content type='html'>رایدلی اسکات(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000631/"&gt;Ridley Scott&lt;/a&gt;) را با فیلم گلادیاتور(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0172495/"&gt;Gladiator&lt;/a&gt;) شناختم، فیلمی حماسی که اسکار بهترین کارگردان سال 2000 را برای او به ارمغان آورد. بعدها فیلم هانیبال(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0212985/"&gt;Hannibal&lt;/a&gt;) را هم از او دیدم که در واقع قسمت دوم فیلم شاهکار سکوت بره‌ها(The Silence of the Lambs) بود. &lt;br /&gt;این پیرمرد 68 ساله، زاده انگلستان و دارای سه فرزند از دو همسر قبلی خود می‌باشد. او که به لقب سر مفتخر شده را بیشتر به عنوان یک تهیه کننده می شناسند تا کارگردان... &lt;br /&gt;شنبه شب فیلم سقوط بلک هاوک(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0265086/"&gt;Black Hawk Down&lt;/a&gt;) را از این کارگردان و تهیه کننده مشهور تماشا کردم، فیلمی که او به مادر خود اهدا کرده است. (مادر او در سال 2001 دیده بر جهان فرو بست) فیلم سقوط بلک هاوک محصول سال 2001 و بر اساس داستانی واقعی ساخته شده است.(بر اساس کتابی از مارک باودن) فیلم به جنگهای داخلی موگادیشو در سومالی و دخالت نظامی آمریکا در آن کشور می‌پردازد، ارتش آمریکا مستقر در موگادیشو می خواهد فرمانده شورشیان ضد دولت را در عملیاتی محرمانه برباید، اما عملیات بر اساس برنامه پیش نمی رود و یکی از هلیکوپترهای ارتش آمریکا با شش سرنشین سقوط می‌کند، اینک مردم خشمگین و هواپیمای سقوط کرده در میدان شهر ... &lt;br /&gt;اگر شما هم عاشق سینمای جنگ آمریکائید، دیدن این فیلم تماشائی را از دست ندهید، تصویر دنیای هنر دوبله این فیلم را بر عهده داشته است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110523912842809241?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110523912842809241'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110523912842809241'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/ridley-scott.html' title='Ridley Scott'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110514785002280243</id><published>2005-01-08T05:00:00.000+03:30</published><updated>2005-01-08T05:04:28.303+03:30</updated><title type='text'>Keanu Reeves</title><content type='html'>شاید خیلی‌ها ندانند که بازیگر معروف و خوش چهره سه گانه متریکس(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0133093/"&gt;The Matrix&lt;/a&gt;, &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0234215/"&gt;Matrix Reloaded&lt;/a&gt;, &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0242653/"&gt;Matrix Revolutions&lt;/a&gt;) ساخته برادران واچوفسکی(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0905152/"&gt;Andy&lt;/a&gt;&amp; &lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0905154/"&gt;Larry&lt;/a&gt;) در چه شهری به دنیا آمده است، آنهائی که می‌دانند به کنار اما آنها که نمی‌دانند، بعید می‌دانم بتوانند حدس بزنند! &lt;br /&gt;کینوریوز(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000206/"&gt;Keanu Reeves&lt;/a&gt;) متولد 2 سپتامبر 1964، در پایتخت لبنان، بیروت متولد شده است. او برای رسیدن به موقعیت کنونی رنج و مرارت فراوانی متحمل شده و عاقبت کارش را با سریال تلویزیونی مسیر طولانی(Going Great) در سال 1982( 18 سالگی) آغاز کرده که تنها در سه قسمت از آن به ایفای نقش پرداخته است. &lt;br /&gt;او با بازی در فیلم سرعت(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0111257/"&gt;Speed&lt;/a&gt;) به سال 1994 سری بین سرهای بازیگران مشهور هالیوود درآورد و با نقش آفرینی در کنار بازیگر بزرگ عالم سینما ، آل پاچینو(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000199/"&gt;Al Pacino&lt;/a&gt;) در فیلم دیوانه کننده وکیل مدافع شیطان(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0118971/"&gt;The Devil's Advocate&lt;/a&gt;) به سال 1997 موقعیت خود را تثبیت کرد، اما آنچه او را به تمام جهانیان شناساند، حضور در پروژه عظیم متریکس بود. پروژه‌ای که بر اساس خیالها و بازیهای دوران کودکی برادران واچوفسکی شکل گرفت و به موفقیت تجاری بزرگی دست یافت.(طی سالهای 99 الی 2003)&lt;br /&gt;از دیگر بازی‌های کینوریوز می توان به حضور در فیلم استعداد(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0219699/"&gt;The Gift&lt;/a&gt;)، گامی بر روی ابرها(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0114887/"&gt;A Walk in the Clouds&lt;/a&gt;) و مراقب(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0204626/"&gt;The Watcher&lt;/a&gt;) اشاره کرد که در این دومی با بازیگر فقید هالیوود، آنتونی کوئین هم‌بازی شد.&lt;br /&gt;او جز آن دسته از بازیگران موفق و پرکار هالیوود است و در حدود 51 فیلم سینمائی، سریال تلویزیونی و... شرکت داشته است، او برای سال 2005 دو فیلم و برای سال 2006 یک فیلم را در دست بازیگری دارد.&lt;br /&gt;نکته: از میان فیلم‌های نام برده در یادداشت سه فیلم مراقب، استعداد و سرعت به صورت دوبله و سه گانه متریکس، وکیل مدافع شیطان و گامی بر روی ابرها به صورت زیرنویس در شبکه‌ی سینما‌ی خانگی کشور موجود است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110514785002280243?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110514785002280243'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110514785002280243'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/keanu-reeves.html' title='Keanu Reeves'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110505937365189239</id><published>2005-01-07T04:25:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T04:30:45.100+03:30</updated><title type='text'>دغدغه کتابخوانی</title><content type='html'>یکی دو ماهی می‌شود که درست و حسابی کتاب نخوانده‌ام، و درست در چنین زمان‌هائی است که عذاب وجدان یقه‌ام را می‌گیرد! آخرین‌اش صد سال تنهائی گابریل گارسیا مارکز بود که هرچه فکر کردم نتوانستم چیزی در موردش بنویسم، درست مثل کوری ژوزه ساراماگو! هر دو کتاب ذهن‌ام را درگیر کردند و راست‌اش را بخواهید هنوز که هنوز است نتوانسته‌ام هضم‌شان کنم.&lt;br /&gt;بگذریم، پنجشنبه شب بعد از کلی گفت و گو در مورد فیلم، کتاب، سیاست و البته کمی هم زندگی شخصی، به اتفاق &lt;a href="http://fleshes.persianblog.com/"&gt;احسان&lt;/a&gt; سری به خانه کتاب زدیم، احسان از آن دسته کسانی است که در مورد کتاب همیشه از او مشورت می گیرم، چه در مورد ترجمه و چه مسائل دیگر، اگر کتابی را معرفی کند از کنار معرفی‌اش بی‌تفاوت نمی‌گذرم! &lt;br /&gt;یکی دو کتاب او برداشت و من هم، ملکوت بهرام ‌صادقی، شاه‌کلید و دیدار در حلب جعفر مدرس صادقی را خریدم، که این دومی آخرین کتاب جعفر مدرس صادقی است.&lt;br /&gt;وقتی میان آن همه کتاب غرق می‌شوی و نمی‌توانی درست انتخاب کنی، لج‌ات می‌گیرد، اما بعد که فکر می‌کنی، می‌بینی احساس شیرینی است. &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110505937365189239?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110505937365189239'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110505937365189239'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blog-post_07.html' title='دغدغه کتابخوانی'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110497644963126128</id><published>2005-01-06T04:28:00.000+03:30</published><updated>2005-01-06T05:30:26.030+03:30</updated><title type='text'>Blade Trilogy</title><content type='html'>عاقبت سه گانه تیغ را دیوید گویر به پایان رساند، همان کسی که با نوشتن قسمت اول تیغ(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0120611/"&gt;Blade&lt;/a&gt;) شهرتی به هم زد، در قسمت دوم(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0187738/"&gt;Blade II&lt;/a&gt;) تقریبن از پروژه کنار ماند و با کارگردانی قسمت سوم(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0359013/"&gt;Blade: Trinity&lt;/a&gt;)، تیغ را به یک سه گانه(Trilogy) تبدیل کرد. کارگردانی قسمت اول را به استفن نورینگتون سپردند، نویسنده دو قسمت بعد مارو وولفمن و جن کولان بودند که البته هیچ یک از دو قسمت بعدی موفقیت قسمت اول را کسب نکردند. (البته قسمت سوم حدود یک هفته ایست که اکران شده)&lt;br /&gt;اما سه گانه تیغ بیشتر از همه برای وزلی اسنایپس(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000648/"&gt;Wesley Snipes&lt;/a&gt;) خوشایند بود، چرا که این بازیگر 42 ساله اهل فلوریدا با بازی در نقش Blade شهرتی جهانی پیدا کرد و از یک بازیگر درجه دو هالیوود تبدیل به یک بازیگر درجه اول شد!&lt;br /&gt;داستان کلی سه گانه تیغ درباره مبارزه فردی به نام Blade با Vampire هاست، که در هر قسمت هر دو گروه مجهزتر و قوی‌تر به مبارزه با هم می‌پردازند... &lt;br /&gt;دیشب به لطف دوستان کلوپ! و البته قاچاق کنندگان محترم فیلمهای روی پرده(که در موردشان خواهم نوشت) موفق به دیدن قسمت سوم تیغ شدم، اینبار Blade به اشتباه انسانی را به گمان اینکه او خون آشام است می کشد، از این جریان فیلم تهیه می شود و اف بی ای به دنبال او می افتد... &lt;br /&gt;فیلم آنچنانی‌ئی از کار درنیامده، اما به قول &lt;a href="http://eswc.blogspot.com/"&gt;یکی&lt;/a&gt; از دوستان، در این مدل فیلمها باید نشست و از جلوه های ویژه(Special Efects) لذت برد!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110497644963126128?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110497644963126128'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110497644963126128'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blade-trilogy.html' title='Blade Trilogy'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110493908913713491</id><published>2005-01-05T18:50:00.000+03:30</published><updated>2005-01-05T19:04:39.043+03:30</updated><title type='text'>احمد توکلي ، فردا ، طرحها و انتخابات</title><content type='html'>من يک چيزي را متوجه نمي شوم ، اين آقاي احمد توکلي که خود را در حد خداي اقتصاد مي بيند و هزار و يک طرح و برنامه ارائه مي دهد و به همه وعده مي دهد که با طرحهايش سال آينده تورم نخواهيم داشت و ... غيره ، اگر اشتباه نکنم سال 76 يا 77 روزنامه اي در دست انتشار داشت و در واقع مدير مسئول روزنامه (و يا هفته نامه) اي به نام "فردا" بود ، بعد از مدتي انتشار طي يک جلسه مطبوعاتي اعلام کرد که هزينه هاي روزنامه با درآمد هايش نمي خواند و به اصطلاح روزنامه ورشکست !! شده است .&lt;br /&gt;اين دقيقن همان جائيست که من دچار مشکل شده ام ، کسي که نتوانسته يک روزنامه (و يا هفته نامه) را اداره کند و دچار مشکلات اقتصادي شده ، چطور به همه اطمينان مي دهد که مو لاي طرحهايش نمي رود و فلان و بهمان ؟ تازه مي خواهد بزند براي انتخابات رياست جمهوري و اداره کشور را در دست بگيرد ... يکي من را حلاجي کند !!  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110493908913713491?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110493908913713491'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110493908913713491'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blog-post_05.html' title='احمد توکلي ، فردا ، طرحها و انتخابات'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110488775217213638</id><published>2005-01-05T04:45:00.000+03:30</published><updated>2005-01-05T04:50:39.313+03:30</updated><title type='text'>Kevin Spacey</title><content type='html'>کوين اسپيسي فاولر مشهور به کوين اسپيسي(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000228/"&gt;Kevin Spacey&lt;/a&gt;) از آن دسته بازيگرانيست که اسکار معروف بهترين بازيگر نقش اول مرد را به خود اختصاص داده اند . او که متولد شهر نيوجرسي به تاريخ 26 جولاي 1959 است ، با بازي در فيلم پر حرف و حديث زيباي آمريکائي(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0169547/"&gt;American Beauty&lt;/a&gt;) به کارگرداني سم مندس(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0005222/"&gt;Sam Mendes&lt;/a&gt;) آخرين اسکار بهترين بازيگر نقش اول مرد قرن بيستم را به خود اختصاص داد . او يکي از پرکارترين بازيگران هاليوود به شمار مي رود که طي حدود 18 سال (1986 الي 2004) در چهل فيلم سينمائي ، سريال تلويزيوني و ... نقش ايفا کرده و گاهي تنها صداي گرم و دلنشين اش مورد استفاده قرار گرفته است ! او براي سال 2005 فيلم اديسون را مشغول بازيست .&lt;br /&gt;از ديگر کارهاي کوين اسپيسي مي توان به فيلمهاي هفت(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0114369/"&gt;Se7en&lt;/a&gt;) به کاگرداني ديويد فينچر(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000399/"&gt;David Fincher&lt;/a&gt;) ، جايزه گلن روز(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0104348/"&gt;Glengarry Glen Ross&lt;/a&gt;) به نويسندگي ديويد ممت(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000519/"&gt;David Mamet&lt;/a&gt;) ، کي پکس(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0272152/"&gt;K-PAX&lt;/a&gt;) و زندگي ديويد گيل(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0289992/"&gt;The Life of David Gale&lt;/a&gt;) به کارگرداني آلن پارکر(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000570/"&gt;Alan Parker&lt;/a&gt;) سازنده فيلم ديوار پينک فلويد(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0084503/"&gt;Pink Floyd The Wall&lt;/a&gt;) اشاره کرد . که در ميان فيلمهائي که من از او ديده ام ، هفت چيز ديگريست که ديدنش را به هر عشق فيلمي پيشنهاد مي کنم ، و البته فيلمي که باعث شد اين چند خط را بنويسم ، مظنونين هميشگي(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0114814/"&gt;The Usual Suspects&lt;/a&gt;) ! &lt;br /&gt;مظنونين هميشگي از آن دسته فيلمهائيست که تا سکانس پاياني شما را مجذوب خود مي کند ، و البته بازي مي دهد ، داستان فيلم در مورد تبهکاري به نام "کايزن شوزه" است که تا صحنه پاياني فيلم مشخص نمي شود کيست ! او مردي متنفذ و داراي دو شخصيت است ... &lt;br /&gt;فيلم محصول سال 1995 و ساخته بريان سينگر است که فيلمي جنائي ، مهيج و رمزآلود است و به غير از کوين اسپيسي ، بنيسيو دل تورو هم در آن ايفاي نقش مي کند . نسخه ارژينال فيلم حدود 106 دقيقه است ، موسسه رسانه هاي تصويري 8 دقيقه از فيلم را سانسور کرده که به داستان فيلم لطمه آنچناني نخورده است !!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110488775217213638?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110488775217213638'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110488775217213638'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/kevin-spacey.html' title='Kevin Spacey'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110479821125392223</id><published>2005-01-04T03:36:00.000+03:30</published><updated>2005-01-04T03:53:31.253+03:30</updated><title type='text'>شوق ديدار</title><content type='html'>دل توي دل ات نيست ، مي دانم ، درک مي کنم ، شبهاي قبل از ديدار هميشه اينگونه اي . &lt;br /&gt;قدم زدنها ، پک زدنها و همه همه را درک مي کنم ! اينکه چطور در آغوش بگيري اش ، چطور در آغوش ات بفشاري اش ، و حتي چطور بوسه بر لبهايش بزني را بارها و بارها پيش خودت تجسم مي کني ! &lt;br /&gt;اين شبها من را ياد اين تيکه از شعر مشيري بزرگ مي اندازي ...&lt;br /&gt;بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم&lt;br /&gt;همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم&lt;br /&gt;شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم&lt;br /&gt;شدم آن عاشق ديوانه که بودم ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110479821125392223?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110479821125392223'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110479821125392223'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blog-post_04.html' title='شوق ديدار'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110462515143954436</id><published>2005-01-02T03:44:00.000+03:30</published><updated>2005-01-02T03:53:34.786+03:30</updated><title type='text'>Sam Raimi</title><content type='html'>سم ريمي(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000600/"&gt;Sam Raimi&lt;/a&gt;) متولد 23 اکتبر 1959 در شهر ميشيگان را ديگر همه از مرد عنکبوتي(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0145487/"&gt;Spider-Man&lt;/a&gt; , &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0316654/"&gt;Spider-Man 2&lt;/a&gt;) هايش مي شناسند !! قهرمان افسانه اي که براي کودکان امروز ايالات متحده ، نقش بت من و سوپرمن مادرها و پدرهايشان را بازي مي کند ! او طي بيست و هفت سال (از 1977 تا 2004) حدود شانزده فيلم را کارگرداني کرده و البته اسپايدر من 3 را هم براي سال 2007 در دست دارد ! سم ريمي به غير از کارگرداني داراي هنرهاي ديگري نيز هست ! تهيه کنندگي ، بازيگري و نويسندگي از جمله اين هنرهاست که البته تهيه کننده ، نويسنده و بازيگر بسياري از فيلمهاي خود بوده ، از جمله فيلم اين يک قتل است(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0076216/"&gt;It's Murder&lt;/a&gt;) که اتفاقن اولين فيلم او در حوزه بازيگري و کارگرداني محسوب مي شود و زمينه اي طنز دارد !&lt;br /&gt;از ديگر فيلمهاي مطرح سم ريمي مي توان به فيلم زنده و مرده(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0114214/"&gt;The Quick and the Dead&lt;/a&gt;) اشاره کرد ، فيلمي که با ديگر اثار سم ريمي متفاوت است ، و در ژانري جداگانه ، ژانر وسترن !! محصول 1995 ، با بازي درخشان شرون استون ، جين هکمن ، راشل کرو و لئوناردو دي کاپريو !! فيلمي که بارها به تماشايش نشسته ام ! &lt;br /&gt;اما آنچه باعث شد به سم ريمي و تعدادي از فيلم هايش بپردازم ، ديدن فيلم استعداد*(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0219699/"&gt;The Gift&lt;/a&gt;) بود ، با بازي کيت بلنشت و کينو ريوز . زني که قدرت پيشگوئي دارد ، کمک مي کند تا پرده از راز قتل دختري برداشته شود ، اما او در شناخت قاتل اشتباه مي کند ... فيلم محصول سال 2000 است و توسط موسسه قرن بيست و يک دوبله شده ، که البته حدود بيست دقيقه از فيلم سانسور شده است !! &lt;br /&gt;* قرن بيست و يک نام فيلم را از وهم تا وحشت ترجمه کرده است .&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110462515143954436?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110462515143954436'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110462515143954436'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/sam-raimi.html' title='Sam Raimi'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110453735567577793</id><published>2005-01-01T03:20:00.000+03:30</published><updated>2005-01-01T03:25:55.676+03:30</updated><title type='text'>ئي ميلهائي به دوستان </title><content type='html'>يک سري ئي ميل به بعضي از دوستاني که فکر مي کردم بايد بدانند اينجا را چه کسي مي نويسد فرستاده ام ، هنوز ئي ميل نرسيده برخي دست به کار شده اند و دارند حال مي دهند ! دستتان درد نکند ، انشاالله بتوانم جبران کنم ! در ضمن به زودي خواهم نوشت که چه بر سرم آمد که کار به اينجا کشيد !! &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110453735567577793?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110453735567577793'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110453735567577793'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2005/01/blog-post.html' title='ئي ميلهائي به دوستان '/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110451929234090606</id><published>2004-12-31T22:23:00.000+03:30</published><updated>2004-12-31T22:29:35.390+03:30</updated><title type='text'>استقلال به سامره باخت!</title><content type='html'>تيمي که بازي برده ، با اختلاف دو سه گل يا بيشتر را ، مساوي مي کند ، در واقع شکست خورده است !! "ويچيني مربي تيم ملي ايتاليا در جام جهاني نود"&lt;br /&gt;دو سه هفته پيش بود که جواد کاظميان بازيکن پرسپوليس بعد از به ثمر رساندن گل پيروزي اين تيم در مقابل پاس ، با علم اينکه اگر پيراهن ورزشي اش را ، به نشانه شادماني بعد از گل ، در بياورد اخطار خواهد گرفت ، و باز با علم به اينکه در همان بازي اخطار گرفته و ديگر همه مي دانند که بازيکني در صورت دريافت اخطار دوم از زمين بازي اخراج خواهد شد ، با تفکري آماتور پيراهن خود را از تن خارج کرد و متعاقبن از زمين هم خارج شد ! البته کاظميان شانس آورد و پرسپوليس چيزي حدود پنجاه دقيقه ده نفره مقاومت کرد و پيروز شد !!&lt;br /&gt;امروز هم علي سامره دقيقن همين شرايط بالا را تجربه کرد ، با اين تفاوت که او در موقعيت افسايد و در حالي که سوت داور به صدا درآمده بود (و ديگر کيست که نداند ضربه زدن به توپ ، در موقعيت افسايد و در حالي که سوت داور به صدا درآمده اخطار دارد) از زمين بازي اخراج شد (اوهم اخطار داشت) ، بازيکني که تا آن لحظه از بازي ستاره تيمش بود ، يک گل به ثمر رسانده بود و يک پاس گل زيبا هم داده بود !! بعد از اخراج او استقلال بازي دو بر يک برده را مساوي کرد و تازه خوش شانس بود که شکست نخورد !! &lt;br /&gt;يک سئوال ، بازيکناني در اين سطح را چه کسي بايد آموزش دهد ؟ بازيکناني که هنوز اماتور فکر مي کنند ، در حالي که پولهاي حرفه اي طلب مي کنند ! نه ، نمي خواهم بگويم از حرفه اي گري فقط شماره هاي لاتين اش را وام گرفته ايم ، اما وظيفه تزريق آرامش و آموزش به بازيکناني در اين سطح ، مگر بر عهده مرجعي غير از باشگاه فرهنگي ورزشي اشان !! است ؟ &lt;br /&gt;آري ! استقلال امروز با مراجعه به جمله ابتداي يادداشت ، شکست خورد . و دلايل اين شکست را بايد در شيرين کاري سامره جستجو کند ، شيرين کاري ئي که باشگاه فرهنگي ورزشي !! استقلال هم در آن سهيم است ، و چه سهم عمده اي دارد !!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110451929234090606?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110451929234090606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110451929234090606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/blog-post_31.html' title='استقلال به سامره باخت!'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110442274185518219</id><published>2004-12-30T19:17:00.000+03:30</published><updated>2004-12-30T19:38:56.376+03:30</updated><title type='text'>شهيدان شايسته احترامند ...</title><content type='html'>جنگ اصلا چيز جالبي نيست ، درست ! در جنگ حلوا خيرات نمي کنند ، درست ! جنگ پدر مملکتمان را درآورده ، اين هم درست . اما همه ي اينها دليل نمي شود که دهانت را باز کني و هر چه که دلت مي خواهد به شهيد و جانباز و مفقوالاثر بگوئي رفيق !! حتي اينکه آنها سهميه ي دانشگاه دارند و چه و چه هم دليل نمي شود به کساني که جان خود را در راه هدفي مقدس گذاشته اند ، بد و بيراه بگوئي ، مي شود ؟ همين هائي را که قبول نداري و مسخره اشان مي کني ، جان خود را ، سلامتي خود را در راهي گذاشته اند که تو حتي اگر يک درصد احتمال چنين آسيبهائي را مي دادي ، از هزار کيلومتري جبهه ها هم رد نمي شدي ! تو اصلا فضاي آن دوران را درک نمي کني ، مي کني ؟ فضاي ايثار و گذشت و فداکاري سالهاست که در ما مرده است ، در اين دوراني که هر کس به فکر خويش است ، تو با يک جمله کوتاه و از سر شکم سيري راجع به دوره و زماني قضاوت مي کني که اصلا لمسش نکرده اي رفيق ! اگر امروز راحت و آسوده زنگي مي کني (و مي کنم) ، اگر امروز اعراب بر ما حکومت نمي کنند و ... همه و همه به خاطر فداکاري و ايثار و از خود گذشتگي کساني است که امروز مسخره تو شده اند ! کاري ندارم آنها که رفتند چه مرام و مسلکي داشتند و عضو کدام حزب و گروه بودند ، اين هم اهميتي ندارد که جانبازان امروز عضو کدام جناح و حزب و دسته شده اند ، اختلاف و انتقاد به جاي خود ، اما هر که در راه وطن جان و سلامتي خود را به خطر انداخته ، براي من محترم است و شايسته دست بوسي !! هنوز نگرفته اي چه گفتم رفيق ؟ چه باک ... هيچ کشوري با عزيزان و فرزندان خود چنين نمي کند که ما مي کنيم !!    &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110442274185518219?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110442274185518219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110442274185518219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/blog-post_30.html' title='شهيدان شايسته احترامند ...'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110436354038395312</id><published>2004-12-30T02:48:00.000+03:30</published><updated>2004-12-30T03:19:26.553+03:30</updated><title type='text'>Michael Douglas</title><content type='html'>غريزه اصلي(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0103772/"&gt;Basic Instinct&lt;/a&gt;) ، اولين فيلمي که از مايکل داگلاس(&lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000140/"&gt;Michael Douglas&lt;/a&gt;) ديدم ، با بازي شاهکار شرون استون ، در اين فيلم مايکل داگلاس نقش يک افسر پليس را بازي مي کرد ... &lt;br /&gt;فيلمي که پيشنهاد مي کنم هيچ وقت همراه خانواده به تماشايش ننشينيد !! &lt;br /&gt;دومين فيلمي که از اين بازيگر اهل نيوجرسي تماشا کردم فيلم زيباي يک قتل کامل بود(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0120787/"&gt;A Perfect Murder&lt;/a&gt;) ، مردي که به خيانت همسرش پي مي برد و از پسري که با زنش رابطه برقرار کرده مي خواهد او را به قتل برساند ... &lt;br /&gt;و کم کم داگلاس براي من تبديل به يکي از محبوب هاي هاليوود شد !&lt;br /&gt;اما مدتها بود که از همسر محترم خانم کاترينا زتا جونز فيلمي را به تماشا ننشسته بودم ، تا اينکه دو هفته پيش فيلم سقوط(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0106856/"&gt;Falling Down&lt;/a&gt;) را ديدم ، مردي عاصي که از همه جا رانده شده ، شغل و زندگي اش به هم ريخته و شرايط اجتماعي باعث مي شود تا اين مرد عصيان زده به تبهکاري تبديل شود که شهر را به هم مي ريزد ...&lt;br /&gt;امشب هم آخرين فيلم مايکل داگلاس ، خويشاوندي(&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0314786/"&gt;The In-Laws&lt;/a&gt;) را به تماشا نشستم ، بازي داگلاس و در کل فيلم هيچ نشاني از فيلمها و بازيهاي گذشته داگلاس نداشت ، داگلاس نقش يک مامور مخفي را بازي مي کرد که هيچ وقت براي خانواده اش وقت ندارد ... &lt;br /&gt;داگلاس از آن دسته بازيگراني است که حضورش در فيلمي باعث مي شود که من حتمن در پي آن فيلم باشم ، اما خب بعضي مواقع بهترينها هم دست آدم را در پوست گردو مي گذارند ...&lt;br /&gt;و اما خيلي دوست دارم ترافيک و وال استريت اش را هم ببينم ... &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110436354038395312?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110436354038395312'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110436354038395312'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/michael-douglas.html' title='Michael Douglas'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110433393676397311</id><published>2004-12-29T18:54:00.000+03:30</published><updated>2004-12-29T18:55:36.763+03:30</updated><title type='text'>مي گن بازم شهيد مياد ، يه عالمه خيلي زياد</title><content type='html'>دسته گلاي بي زبون&lt;br /&gt;گم شده هاي بي نشون&lt;br /&gt;يه ريزه خاکسترشون&lt;br /&gt;دو حلقه انگشترشون&lt;br /&gt;يه تيکه استخون سر&lt;br /&gt;يه شاخه گل ، يه بال و پر&lt;br /&gt;يه دکمه ي پيرهنشون&lt;br /&gt;يه ذره خاک تنشون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابوتاي يه اندازه&lt;br /&gt;توهر کدوم يه سربازه&lt;br /&gt;باده کشي بد ميزنه &lt;br /&gt;ابره که بر تن ميزنه&lt;br /&gt;تابوتها خيس آب ميشن&lt;br /&gt;دسته گلها خراب ميشتن&lt;br /&gt;مي پيچه تو شهر و دهات &lt;br /&gt;عطر سلام و صلوات&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آي مادراي مهربون&lt;br /&gt;بچه هاتون ، بچه هاتون&lt;br /&gt;دسته گلائي که دادين&lt;br /&gt;به جبهه ها فرستادين&lt;br /&gt;حالا با تابوت اومدن&lt;br /&gt;با بوي باروت اومدن&lt;br /&gt;سر ندارن ، پا ندارن&lt;br /&gt;شوق تماشال ندارن&lt;br /&gt;مادرا از خدا مي خوان&lt;br /&gt;با گريه و دعا مي خوان&lt;br /&gt;تابوتاشونو باز کنن&lt;br /&gt;بچه هاشونو ناز کنن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110433393676397311?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110433393676397311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110433393676397311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/blog-post_110433393676397311.html' title='مي گن بازم شهيد مياد ، يه عالمه خيلي زياد'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110427775464148429</id><published>2004-12-29T03:11:00.000+03:30</published><updated>2004-12-29T03:23:30.563+03:30</updated><title type='text'>معين هم آمد</title><content type='html'>خب مثل اينکه &lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/831009/html/index.htm"&gt;معين هم وارد کارزار شد&lt;/a&gt; . نمي دانم مشارکت فکر شوراي نگهبان و فيلتر تعيين صلاحيت را کرده يا نه ؟ بعيد مي دانم که شوراي نگهبان بگذارد معين از آن زير مير ها ! در برود و صلاحيتش تائيد شود ، او در زماني که استعفا يک تابو بود ، استعفا داد . شايد هم مشارکت از چيزهائي خبر داشته که اين چنين قاطع معين را کانديداي خود معرفي کرده است ! &lt;br /&gt;به هر حال معين گزينه بدي نيست ، البته اگر رد صلاحيت نشود ، از کروبي که بهتر است ! &lt;br /&gt;اين انتخابات با معين ، کروبي ، هاشمي (اگر بيايد) ، توکلي (اگر هاشمي بيايد) ، رضائي ، مهرعليزاده و ... چه انتخاباتي بشود !! &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110427775464148429?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110427775464148429'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110427775464148429'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/blog-post_29.html' title='معين هم آمد'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110427716471706544</id><published>2004-12-29T02:58:00.000+03:30</published><updated>2004-12-29T03:09:24.716+03:30</updated><title type='text'>Tarantino</title><content type='html'>تيريپ فيلم ساختن &lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000233"&gt;Tarantino&lt;/a&gt; را دوست دارم !! سه فيلم هم تا به حال از او ديده ام ، &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0110912/"&gt;Pulp Fiction&lt;/a&gt; و Kill Bill &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0266697/"&gt;vol 1&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0378194/"&gt;vol 2&lt;/a&gt; . قطعه قطعه و تکه تکه فيلم مي سازد ، در پايان اين تکه ها و قطعه ها مانند يک پازل همديگر را کامل مي کنند !! بهانه نوشتن اين چند خط هم ديدن دوباره Kill Bill بود ، همين !!    &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110427716471706544?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110427716471706544'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110427716471706544'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/tarantino.html' title='Tarantino'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110419276010068157</id><published>2004-12-28T03:10:00.000+03:30</published><updated>2004-12-28T04:17:44.536+03:30</updated><title type='text'>غريبي آشنا</title><content type='html'>وقتي مي بيني که وبلاگ نوشتن هم هزينه دارد ، وقتي مي بيني که سياسي نوشتن هزينه هاي سنگيني دارد و وقتي مي بيني که نمي شود فارغ از نيش و کنايه ها نوشت و از طرفي مجبور مي شوي که خود سانسوري کني ، کاري که حالت را بد مي کند ، پس گزينه اي غير از ناشناس نوشتن پيدا نمي کني .&lt;br /&gt;در آستانه انتخاباتي که نتيجه اش مشخص نيست ، در آستانه انتخاباتي که اگر همه ي تخم مرغهايت را در يک سبد بگذاري و آن سبد به باد فنا برود ، آينده مشخص نخواهد بود ، گزينه اي غير از ناشناس نوشتن پيدا نمي کني !! &lt;br /&gt;برايم مهم نيست که دوستان و آشنايان متوجه شوند اين وبلاگ را چه کسي مي نويسد ، حتي اعتبار و هيت و چه و چه هم برايم مهم نيست ، اينکه باشم برايم ارزش بيشتري دارد ، حتي اگر به صورت ناشناس باشد ، همين !!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110419276010068157?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110419276010068157'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110419276010068157'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/blog-post_28.html' title='غريبي آشنا'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110419078764722204</id><published>2004-12-28T02:58:00.000+03:30</published><updated>2004-12-28T03:09:47.646+03:30</updated><title type='text'>The House of the Spirits</title><content type='html'>نمي دانم چرا بيل اگوست چنين اسمي براي فيلم خود انتخاب کرده ، اما دليلش هر چه بوده نام بي معنائي براي فيلم خوش ساختي مانند &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0107151/"&gt;خانه ارواح&lt;/a&gt; انتخاب کرده ، فيلم خانه ارواح بر اساس رماني از ايزابل آلنده در مورد کودتاي اگوستو پينوشه بر عليه سالوادور آلنده در کشور شيلي است ، البته اشتباه نشود داستان اصلي فيلم کودتا نيست بلکه به آن هم پرداخته مي شود . &lt;br /&gt;با بازي مريل استريپ ، جرمي آيرنز و آنتونيو باندراس که موسسه قرن بيست و يک کار دوبله اش را برعهده داشته است و قابل ذکر است که حدود بيست و شش دقيقه از فيلم را سانسور کرده است !! &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110419078764722204?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110419078764722204'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110419078764722204'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/house-of-spirits.html' title='The House of the Spirits'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110410274523174790</id><published>2004-12-27T02:39:00.000+03:30</published><updated>2004-12-27T03:10:16.083+03:30</updated><title type='text'>ناشناس</title><content type='html'>ناشناس نوشتن چه لذتي دارد ، هر چند که از سر ناچاريست ، اما براي اين وبلاگ برنامه ها دارم ! &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110410274523174790?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110410274523174790'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110410274523174790'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/blog-post_27.html' title='ناشناس'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110410189008408254</id><published>2004-12-27T02:22:00.000+03:30</published><updated>2004-12-27T02:28:10.083+03:30</updated><title type='text'>Unfaithful</title><content type='html'>اگر جاي ريچارد گر در فيلم&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0250797/"&gt;Unfaithful&lt;/a&gt; بوديد ، چه مي کرديد ؟ همسرتان را مي کشتيد ؟ يا پارتنرش را ؟ شايد هم جفتشان را مستحق مرگ مي دانستيد ، يا نه بي خيالي طي مي کرديد ؟ بي ايمان از آن دسته فيلمهائيست که شما را با اين پرسشها مواجه مي کند .از سر شب تا به حال سئوالها رهايم نمي کنند !!  &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110410189008408254?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110410189008408254'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110410189008408254'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/unfaithful.html' title='Unfaithful'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110407319012485442</id><published>2004-12-26T18:19:00.000+03:30</published><updated>2004-12-26T18:47:29.626+03:30</updated><title type='text'>کروبي</title><content type='html'>از قرار معلوم کروبي آمدني شد !! بهروز افخمي هم مي خواهد برايش فيلم تليغاتي &lt;a href="http://www.isna.ir/news/NewsCont.asp?Lang=P&amp;id=473402"&gt;بسازد&lt;/a&gt; !! چه شود !! مشکل آنچناني با کروبي ندارم فقط يه کم ضايع است ، توي دنيا مي خواهيم بگوئيم که اين بابا رئيس جمهورمان است !! فکر کنيد ! &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110407319012485442?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110407319012485442'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110407319012485442'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/blog-post.html' title='کروبي'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110400328125840025</id><published>2004-12-25T23:02:00.000+03:30</published><updated>2005-01-29T16:47:04.720+03:30</updated><title type='text'>DailyMirror2 </title><content type='html'>و البته &lt;a href="http://dailymiror.blogspot.com/"&gt;ديلي ميرر&lt;/a&gt; وبلاگي براي روزهائي که هاست و دومين پر بشه ، دود بشه و بره هوا و البته با ادبياتي متفاوت با اين نوشته ! ديلي ميرور وبلاگي که به اخبار و مسائل روز مي پردازه !!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110400328125840025?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110400328125840025'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110400328125840025'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/dailymirror2.html' title='DailyMirror2 '/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110400204843248291</id><published>2004-12-25T22:42:00.000+03:30</published><updated>2005-01-29T16:45:12.020+03:30</updated><title type='text'>Daily Mirror</title><content type='html'>ديلي ميرور به معني بازتاب و آئينه روزانه ، فعلا همين ديگه !&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110400204843248291?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110400204843248291'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110400204843248291'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/daily-mirror.html' title='Daily Mirror'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506536886329320</id><published>2004-12-16T07:12:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T06:06:08.863+03:30</updated><title type='text'>نشريه نامه شماره 33</title><content type='html'>نشريه نامه شماره 33 ، با آن طراحي روي جلد پر حرف و حديثش ، با آن پس زمينه قرمز و مشکي و آن چاقوي سلاخي ! و با آن همه اسم ممنوع ! که در اين سالها و سالهاي دور قرباني نظرات و عقايد خود شده اند ، با آن سرمقاله و مطالب نابش حسابي بر روي پيشخوان دکه ها خودنمائي مي کند ! برايم عجيب است که از زير دست مرتضوي و دوستان جان سالم به در برده و هنوز منتشر مي شود ! (شماره يکش را خريدم و خواندم و گذشت تا به اين شماره) مي بينيد چه روزگاري شده ؟ از اينکه مجله اي تعطيل نشده و هنوز به حيات خود ادامه مي دهد ، دهانمان باز مي ماند ... &lt;a href="http://www.nashrieh-nameh.com/indexa.php?mID=10"&gt;از دستش ندهيد&lt;/a&gt; !! &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506536886329320?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506536886329320'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506536886329320'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/33.html' title='نشريه نامه شماره 33'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506473158137478</id><published>2004-12-13T09:46:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:55:31.580+03:30</updated><title type='text'>باز هم در باب رفراندوم</title><content type='html'>حدود يکي دو روزي از افتتاح سايت &lt;a href="http://www.60000000.com/"&gt;www.60000000.com&lt;/a&gt; گذشته بود که من در &lt;a href="http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post_27.html"&gt;يادداشتي&lt;/a&gt; اشاره کردم مشکل امروز ايران را نقص قانون اساسي نمي دانم . حال که يک هفته اي از افتتاح سايت گذشته ، صحبتهاي بسياري در مورد سايت و مبحث رفراندوم شکل گرفته که پرداختن به آنها خالي از لطف نيست ! &lt;br /&gt;اول از همه بگويم که من هم با خاتمي موافقم ، آن سوي جمهوري اسلامي حکومتي دموکراتيک نخفته است ، چه اگر حکومتي بدتر از جمهوري اسلامي نباشد بهتر هم نخواهد بود ! و اين را هم اضافه کنم که جمهوري اسلامي را هم حکومت مطلوب خود نمي دانم ، حکومت مطلوب من جمهوري دموکراتيک ايران (نه يک کلمه کمتر و نه يک کلمه بيشتر!!) است که در ان همه مقامها انتخابي (و به صورت انتخاب مستقيم !) باشند ، در آن هيچ مقامي از وکيل و رئيس جمهور گرفته تا شهردار و غيره بيش از چهار سال بر سر کار نباشد و نهايتا در صورت لزوم اين دوره براي يک بار قابل تمديد باشد ، قدرت در دست مجلس باشد و از همه مهمتر انتخاباتش آزاد باشد ! اما مي دانم که شرايط رسيدن به اين حکومت (که به اصطلاح آرمانشهر من است) فراهم نيست و در صورت نبود جمهوري اسلامي وضع از ايني که هست هم بدتر خواهد شد ! بگذريم ، از مسئله اصلي دور شديم !&lt;br /&gt;اولين نکته اي که در مباحث مربوط به رفراندوم مطرح شد و من جوابي از سوي هشت نفر امضا کننده ابتدائي اين بيانيه نديدم(شايد جوابي داده شد و من متوجه نشدم) ، اين بود که اين رفراندوم را چه کسي قرار است برگزار کند ؟ جمهوري اسلامي ؟ آمريکا ؟ يا نه قرار است نسخه جمهوري اسلامي را بپيچيم و بعد رفراندوم برزگار کنيم ؟ اگر که قرار است جمهوري اسلامي اين رفراندوم را برگزار کند ، از ديدگاه من نظامي که بر عليه موجوديت خودش انتخاباتي برگزار مي کند ، ايوالله دارد !! اما اگر قرار است آمريکا يا بعد از انقلاب اين انتخابات را برگزار کنيم که خب اين ديگر اسمش رفراندوم نيست ! به اين همان انقلاب يا براندازي توسط کشور بيگانه مي گويند ! &lt;br /&gt;و اما نکته دوم که بيشتر در حواشي اين جريان است ، عده اي از دوستان مي گويند اين سايت و امضاهايش نمادين است !! من واقعا متوجه نمي شوم که واژه نمادين در اين مورد چه کاربردي دارد ؟ مگر قضيه خليج فارس است ؟ يا مگر آن جريان امروز شدن همه سايتها و وبلاگهاست که نمادين باشد ؟ از نظر من کسي که چنين بيانيه اي را امضا مي کند بايد در نظر بگيرد که در صورت امضا همين فردا رفراندوم شکل خواهد گرفت ، اين قضيه نمادين بودن من را به فکر وا مي دارد که منظور اين نيست که حالا يک امضائي بيندازيم تا ببينيم چه مي شود ؟ در قضيه اي که با امروز و آينده ايران عزيز ارتباط دارد که نمي شود نمادين برخورد کرد ! (يا شايد هم من بحث را خيلي جدي گرفته ام ، به هرحال!) &lt;br /&gt;نکته سوم را با جملات محمد قوچاني آغاز مي کنم ، فرض كنيد همين امروز ۶۰ ميليون شهروند ايرانى وارد شبكه جهانى اينترنت شوند و به نشانى www.60000000.com مراجعه كنند و با ذكر نام و نام خانوادگى و اى ميل خويش در محل مقرر «كليك» كنند و به امضاكنندگان «فراخوان ملى برگزارى رفراندوم» بپيوندند." ، قرار است چه بشود ؟ فکر فردايش را کرده ايم ؟ يا نه فقط بحثي ست که در جهت نفي جمهوري اسلامي به راه افتاده و به قول عزيزي مانند دوران شاه فقط مي گوئيم شاه بايد برود و فکر فردايش را نکرديم ! &lt;br /&gt;چهارمين نکته ، من با دومين سايت مشکل اساسي دارم !! آن روز که اين دومين را رجيستر کرديد واقعا فکر مي کرديد که پاي بيانيه تان شصت ميليون امضا خواهيد داشت ؟ يا منظور جمعيت ايران است ؟ شايد اين هم نمادين است و امروز به قول خودتان اگر به صدهزار امضا هم برسد شاهکار شده ؟ &lt;br /&gt;و در آخر ، خيلي جالب است که (جز در يک مورد) پاسخ ابهامها و اشکالات را آن هشت نفر ابتدائي نمي دهند ، اين وظيفه را بر عهده ديگران گذاشته اند که اصلا درست نيست ، به هر حال فکر اوليه مال آن هشت نفر بوده و مطمئنا ديگران نمي توانند به خوبي آنها پاسخگو باشند !! &lt;br /&gt;به هر حال من همچنان ( براي اين مي گويم همچنان که در اين يک هفته در مورد اين جريان کلي مطلب خوانده ام چه موافق ، چه مخالف) اين بيانيه را امضا نخواهم کرد ، در ضمن از ميان آن هشت نفر ابتدائي هم فقط با عبدالله مومني عزيز برخورد داشته ام ، آن هم در قرنطينه زندان اوين ، برخورد کوتاهي بود و فقط به پرس و جو در مورد بازجوئي و دوران انفرادي گذشت و اينکه مي خواست بعد از آزادي اسم زندانيان عقيدتي سياسي را جمع آوري کند و گفت که در تماس باشيم ! که نشد ! &lt;br /&gt;در نتيجه طرح دهندگان اوليه را هم به خوبي نمي شناسم که حرفشان را حجت بدانم ، آن هم طرح با اين همه ابهام و اشکال !! &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506473158137478?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506473158137478'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506473158137478'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/blog-post_13.html' title='باز هم در باب رفراندوم'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506448319450751</id><published>2004-12-09T05:50:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:51:23.193+03:30</updated><title type='text'>نمي توانم بي طرف باشم</title><content type='html'>اين روزها حرف و حديث در مورد ديدار خاتمي با دانشجويان زياد است . دوستان در وبلاگستان ، و هر کس به بضاعت خود ، در مورد برخوردهاي دانشجويان و واکنشهاي خاتمي نوشته اند ، البته عده اي فراتر رفتند و اين زمزمه ها را به نقد عملکرد دوران هفت ساله خاتمي بدل کرده اند . &lt;br /&gt;البته کاملا واضح است که خاتمي هنوز ده ماه ديگر فرصت دارد و مسلما قرار نيست در اين ده ماه شق القمر بشود ! اما از ديدگاه من دادگاه عملکرد خاتمي ، تاريخ است ! آنچه بر خاتمي گذشت و او واکنش نشان داد و آنچه بر ما گذشت !! و آنچه ما واکنش نشان داديم را تاريخ حلاجي خواهد کرد ! چه از نظر من تاريخ بهترين قضاوتها را مي کند ، مگر همين مصدق را خائن نمي ناميدند و مگر نمي گفتند که مصدق قراني به امضا تحويل محمدرضا داده است تا حافظ سلسله پهلوي باشد ؟ و مگر نمي گفتند که بر عهدش وفادار بوده ؟ امروز مصدق قهرمان ملي ماست ! دولتش را مي پرستيم و از او بت ساخته ايم ، مگر غير از اين است ؟ در مورد خاتمي و عملکرد دولتش هم تاريخ بهترين قضاوت را خواهد کرد ! درست است ، خاتمي مصدق نيست ! هيچ گاه هم نگفته که مصدق است ، حتي خيلي از حرفهائي که اين روزها در دهانش مي گذارند را هم نگفته !! &lt;br /&gt;من خاتمي را دوست دارم ، با خوبي ها و بدي هايش ! پس نمي توانم بي طرف باشم ، وعده خاتمي و تاريخ به کنار ! در اين ولوله که هرکس از راه مي رسد و خاتمي را مي نوازد نمي توانم بي طرف باشم ، چرا که من به او راي داده ام ، بگذريم که من هم به او انتقادهائي جدي دارم ، اما عملکردش را در حدي نمي بينم که لايق فحاشي و هو باشد و هر کسي با چوب خود نوازشش کند ! کساني که در انتخابات دوم خرداد نهايتا ده ساله بودند !! آنهائي که حتي همين دور دوم هم نتوانستند به خاتمي راي دهند ! برايم جالب است که بدانم اينها امروز طلبکار چه چيزي هستند ؟ &lt;br /&gt;از اينها گذشته سخني هم با دانشجوياني دارم که در برابر خاتمي چنان کردند که نبايد !! چرا کاري مي کنيد که عملکردمان برابر اين باشد : دانشجو = آنارشيست !!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506448319450751?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506448319450751'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506448319450751'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/blog-post_09.html' title='نمي توانم بي طرف باشم'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506441845082694</id><published>2004-12-07T04:49:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:50:18.450+03:30</updated><title type='text'>شام آخر خاتمي و دانشجويان</title><content type='html'>اگر راست اش را بخواهيد من شانزده آذر را روز دانشجو نمي دانم !! پيدا کردن علت اش زياد سخت نيست ، کافي است به ديدگاهها و آرمانهاي دانشجويان سال 32 نگاهي بيندازيم و آن را با ديدگاهها و مواضع دانشجوي امروز مقايسه کنيم ! &lt;br /&gt;از ديدگاه من هدف و آرماني که آن سه بزرگوار در راه اش جان خود را گذاشتند براي دانشجوي امروز بيگانه است ! دانشجوي امروزي چيز زيادي از آن سه بزرگوار نمي داند و جان دادن در آن راه را درک نمي کند ، اينکه آن سه عزيز در راه اعتراض به ورود نيکسون و حمايتهاي ايالات متحده از حکومت کودتا جان خود را فدا کردند را دانشجوي امروز بارها شنيده ، اما برايش ملموس نيست ! دانشجوي امروز 18تير را بهتر درک مي کند ، دانشجوي امروز 18تير را بهتر لمس مي کند ! اصلا دانشجوي امروز از جنس 18 تير است !!! بگذريم ...&lt;br /&gt;ديروز به هر حال روز دانشجو بود و خاتمي بعد از مدتها ، دوباره به جمع دانشجويان آمد ، و البته براي آخرين بار ! اما در اين شام آخر مانند قبل از او پذيرائي نشد ، فضاي سالن شهيد چمران دانشگاه تهران پر بود از درگيري و سوءتفاهم !! تا به امروز خاتمي را چنين نديده بودم ، بهتر است بگويم تا به حال خشم خاتمي را نديده بودم ! آنجا که در جواب هوي بلند دانشجويان عنان از کف داد و گفت : اين گونه رفتارخلاف دموكراسي است. چند نفريد كه هو مي‌كنيد؟ آدم باشيد ! كاري نكنيد كه بگويم بيرونتان بكنند !!! ... چهره اي از خود نشان داد که شايد تا سالها در ذهن ام بماند ! چهره اي که با آن چهره خندان هميشگي فرق داشت ! &lt;br /&gt;من خاتمي را دوست داشتم ، دارم و خواهم داشت !!! نمي دانم ، شايد چون من سرکار اش آوردم !! شايد چون تو سرکار اش آوردي !! شايد چون ما سرکار اش اورديم ! شايد چون حس مي کردم که از خود ماست . خاتمي ديروز از ما نبود ، اما بازهم دوست اش داشتم ! &lt;br /&gt;اينکه خاتمي موفق بوده يا نه را تاريخ مشخص مي کند ، اما من مي گويم که ما ملتي بسيار خوش استقبال و شديدا بد بدرقه هستيم ! شما مخالف ايد ؟ &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506441845082694?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506441845082694'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506441845082694'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/blog-post_07.html' title='شام آخر خاتمي و دانشجويان'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506585863891749</id><published>2004-12-07T01:54:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T06:14:18.636+03:30</updated><title type='text'>Ping</title><content type='html'>يادش به خير ! حدود يک سال پيش يا بيشتر براي اينکه مطلب جديدي از وبلاگهاي مورد علاقه ات بخواني مجبور بودي کليه وبلاگها را بگردي تا شايد از بين حدود پنجاه شصت وبلاگ ، ده يا بيست تايشان به روز شده باشند ... روزگار سختي بود !! &lt;br /&gt;اما کم کم عده اي به فکر افتادند که اين مشکل را حل کنند ، يکي از اين عزيزان &lt;a href="http://ali.mashatan.com/"&gt;علي مشاطان&lt;/a&gt; بود که با طراحي يک برنامه تا حدودي مشکل را حل کرد ، اگر خاطرتان باشد نام برنامه ، EQU بود و با اين که کار را اسان کرده بود اما اشکال زياد داشت ! ... گذشت و گذشت تا اين &lt;a href="http://www.blogrolling.com/"&gt;Blogrolling&lt;/a&gt; همه گير شد ، ديگر همه مي توانستند با باز کردن يک اکانت و درست کردن يک ليست از وبلاگهاي مورد علاقه اشان از وضعيت به روز شدن آنها باخبر شوند و يا بر عکس با مراجعه به اين &lt;a href="http://www.blogrolling.com/ping.phtml"&gt;صفحه&lt;/a&gt; به روز شدن وبلاگ خود را به باقي دوستان اطلاع دهند ! خدا پدر و مادر Blogrolling و صاحبان اش را يکجا بيامرزد ، بسي کار را راحت کردند و مايه شعف و شادماني شدند . اما ...&lt;br /&gt;همين اما کار را برخي مواقع خراب مي کند ، عده اي انگار که در اين دنياي مجازي زندگي نمي کنند ، وبلاگهايشان ته نشين مي شود و فکر مي کني که بي خيال نوشتن شده اند اما وقتي براي اطمينان سر ميزني مي بيني که اخرين به روز رساني براي همين نيم ساعت پيش است و بدتر از همه از حدود يک ماه ارشيو اش عقب مانده اي ، از اين دست وبلاگها کم نيستند که انگار در اين دنياي مجازي سير نمي کنند !! (يا شايد هم زيادي اعتماد به نفس دارند و مي گويند که مخاطب بايد دنبال امان باشد) &lt;br /&gt;اين اما هنوز تمام نشده ! طبق معمول عده اي هم از آن طرف بام افتاده اند ، چطور ؟ الان خدمتتان مي گويم !! حتما ديده ايد که برخي ! وبلاگ اشان هميشه در صدر ليست بلاگ رولينگ اتان خودنمائي مي کند ، آنهائي که وقتي سر مي زني و مي بيني که به روز شده اند را نمي گويم ، آنهائي را مي گويم که وبلاگ اشان هيچ رقم به روز نشده ، حالا اگر لينکدوني ئي چيزي داشتند و آن هم به روز ميشد مي گفتيم که جهنم درک !! اما اين دوستان در کمال پر روئي وبلاگ به روز نشده اشان را Ping مي کنند و تو هي ctrl + f5 مي گيري که از بيخ و بن Refresh شود ، شايد که خبرهائي بشود !! اما دريغ !!&lt;br /&gt;و يا خيلي از بزرگان که وبلاگهايشان فيلتر شده و دومين ديگري هم دارند ، هيچ وقت دومين دوم را Ping نمي کنند ، به طور مثال برگردون مثل برادر بزرگتر اش سرگردون پينگ نمي شود ، يا i.hoder.ws مانند i.hoder.com پينگ نمي شود ... يا خيلي وبلاگ اشان را بدون اسلش اخر پينگ مي کنند و وبلاگ مذکور در ليستهاي با اسلش پينگ نمي شود و ... &lt;br /&gt;خلاصه که اين Blogrolling عزير با تمام خوبي هايش بدي هائي هم دارد که ما انها را ساخته ايم ! شنيده ايد که مي گويند تکنولوژي بايد با فرهنگ اش وارد شود ؟!!!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506585863891749?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506585863891749'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506585863891749'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/ping.html' title='Ping'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506435678988102</id><published>2004-12-04T05:11:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:49:16.790+03:30</updated><title type='text'>اندر نامه روزبه ميرابراهيمي!!</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.iranmania.com/News/Farsi/ArticleView/Default.asp?NewsCode=27881&amp;NewsKind=Current%20Affairs"&gt;نامه روزبه ميرابراهيمي&lt;/a&gt; را خواندم ، برايم جالب بود که هنوز متوجه نشده اند که اين مدل نامه ها را همه مي خوانند ولي هيچ کس باور اش نمي کند ، اينکه چرا ؟ کاملا مشخص است ، به کسي که تازه از زندان آزاد شده و هنوز پاي اش گير است و دادگاهي در پيش دارد ، حرجي نيست . &lt;br /&gt;حتي اگر نامه را با صداقت نوشته باشد ، حتي اگر واقعا براي اش اتفاق افتاده باشد و ترس و دلهره پشت نامه اش نباشد . البته من کاري به روابط روزبه با بهزاد نبوي و تاجزاده ندارم و از روابط اش با بيگانگان و جاسوسان هم اطلاعي ندارم ، اما خطي از نامه اش را تجربه کرده ام (که شايد خودش تجربه نکرده باشد) و با ذکر کردن اش مي خواهم ثابت کنم اين نامه ها را هيچ کس باور نمي کند حتي اگر واقعيت باشد ، البته کاملا واضح است که اين امر ثابت شده ، اما اين اثباتيست تجربي !!&lt;br /&gt;روزبه در آن خط از نامه اش مي گويد : ... در طول بازداشت ، چيزي جز محبت و احترام از سوي افرادي كه با ما مرتبط بودند ، نديدم .&lt;br /&gt;و اما تجربه من &lt;br /&gt;اگر از يکي دو عتاب کلامي که لازمه بازجوئيست بگذريم در طول بيست و نه روز بازداشت واقعا جز احترام از بازجوهايم نديدم ، وقتي بازجو به من مي گويد (دقيقا عين کلام) : ((جناب ... ما به زندگي شما به عنوان يک انسان ارزش قائليم ، ترا به خدا اگر بدي ديديد به پاي نظام نگذاريد ، بگذاريد به پاي اشتباه يک مامور)) ، من چه بگويم ؟ اين اگر احترام نيست پس چيست ؟(حتي اگر ريا باشد که دليلي هم ندارد) اما دقيقا نمي فهمم که چرا متهم را مجبور مي کنند تا چنين نامه اي را بنويسد ، نامه اي که حتي اگر واقعيت باشد هم کسي پذيراي آن نيست و حتي بدتر ! باعث مي شود که بگويند دمار از روزگار اش درآورده اند ، فکر مي کنيد اگر من بعد از دوران بازداشت چنين نامه اي مي نوشتم کسي باور مي کرد ؟ در حالي که چنين اتفاقي واقعا برايم افتاده ، مطمئنا جواب خير است ... خنده دار اش آنجاست که حتي دوستان نزديک هم چنين برخوردي را باور نمي کردند و فکر مي کردند که ملاحظه آن ضمانت ده ميليون توماني را مي کنم و البته احضاريه پيش رو را ...&lt;br /&gt;بعد التحرير : و اما نکته اي که فکر مي کنم با فضاي اين يادداشت بخواند !! تشکري به خاتمي بدهکارم ، به خاطر تمام تلاشهايش براي پاکسازي در اطلاعات ، آنچه با ما شد زمين تا آسمان با چيزي که از بازجوي اطلاعات شنيده بوديم و باور داشتيم فرق مي کرد ... خاتمي هر چه که نکرد ، اين يک کار را خوب از پس اش برآمد ...&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506435678988102?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506435678988102'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506435678988102'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/12/blog-post_04.html' title='اندر نامه روزبه ميرابراهيمي!!'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506425412815833</id><published>2004-11-27T18:46:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:47:34.130+03:30</updated><title type='text'>فراخوان يا گرفتن ماهي از آب گل آلود</title><content type='html'>اين &lt;a href="http://60000000.com/"&gt;فراخوان ملي برگزاري رفراندوم&lt;/a&gt; هم گرفتن ماهي چاق و چله از آب گل آلود است ! حالا که حس ناسيوناليستي همه بر سر نام خليج فارس بيدار شده و بازار امضا و حمايت و بمباران داغ است ، اينها برداشته اند وب سايتي درست کرده اند که آي يافتم يافتم : &lt;br /&gt;تجربه بیست و شش سال گذشته و دهها مصیبت کوچک و بزرگی که بر سر مردم ایران آمده و تحقير ملت و انزواي سياسي ايران را در پي داشته نشان میدهد که تنها یک راه قطعی برای رفع این بحران و رهائی ملت رنجدیده ایران وجود دارد : شکل گیری حکومتی دموکراتیک مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر&lt;br /&gt;حکومتی که با تکیه بر آرای اکثریت ملت و بر اساس حفظ تماميت ارضي و منافع ملی و ايجاد روابط مسالمت آمیز با جامعه جهانی و تکیه بر ارزش های فرهنگی و اقتصادی ایران بتواند کشور را به ساحل نجات رهنمون شود. برای دستیابی به این مهم ، تدوین قانون اساسی نوین و تعیین نظام دلخواه گام اول و حیاتی است .&lt;br /&gt;و يا &lt;br /&gt;ما امضاء کنندگان این فراخوان خواهان برگزاری یک همه پرسی با نظارت نهادهای بین المللی برای تشکیل مجلس موسسان به منظور تدوین پیش نویس یک قانون اساسی نوین ، مبتنی بر اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق های الحاقی آن ، با رای آزاد مردم هستیم .&lt;br /&gt;عزيزان "تدوين قانون اساسي نوين مبتني بر اعلاميه جهاني حقوق بشر و ..." دقيقن يعني چه ؟ و يا تعيين "نظام دلخواه" ، کدام نظام دلخواه ؟ در کشوري با چنين وسعت و با چنين تکثر (چه از لحاظ سياسي ، قومي ، مذهبي و ...) نظام دلخواه کدام است ؟ &lt;br /&gt;دوستان ، اصلن به فرض هم که فردا همه پرسي انجام شد و مجلس موسساني شکل گرفت ، چه کسي تضمين مي دهد که حرف و عمل بيانيه دهندگان امروز و مردان قدرت فردا يکي باشد ؟ چه کسي ريشش را گرو مي گذارد که اين حرفهاي قشنگ ، حکومت دموکراتيک ، حقوق بشر و فلان و بهمان در عمل چيز ديگري از آب در نيايد ؟ مگر همين قانون اساسي فعلي کم از حقوق فردي و دموکراسي و غيره دم زده است ؟ &lt;br /&gt;نه عزيزان ! مشکل حال حاضر ما (از نظر من) "تاسيس مجلس موسسان" و "تدوين قانون اساسي نوين" نيست ، چه همين قانون اساسي با تغيير در چهار-پنج اصل يکي از بهترين قانون اساسيهاي دنيا مي شود . مشکل از جائي آغاز مي شود که قرار است قانون اساسي تفسير و تبديل به قانون عمومي شود ، مشکل درست از جائي شروع مي شود که قرار است قانون اجرا شود ... &lt;br /&gt;و اما اين کارها ، فقط و فقط دنگ به دست کساني مي دهد که بدون دنگ هم مي دنگند !! و موضعشان را در برابر اينترنت سخت تر و حساسيتشان را بيشتر مي کند .&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506425412815833?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506425412815833'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506425412815833'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post_27.html' title='فراخوان يا گرفتن ماهي از آب گل آلود'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506378355289459</id><published>2004-11-25T15:39:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:39:43.553+03:30</updated><title type='text'>پاي مرغ سياستمدار</title><content type='html'>سياستمداري که مرغش يک پا دارد ... سياستمدار نيست !! &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506378355289459?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506378355289459'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506378355289459'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post_25.html' title='پاي مرغ سياستمدار'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506416698221880</id><published>2004-11-24T13:30:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:46:06.983+03:30</updated><title type='text'>خليج هميشه فارس</title><content type='html'>خليج فارس هميشه خليج فارسه ... اگه اين &lt;a href="http://www.petitiononline.com/persian/petition.html"&gt;پتيشن&lt;/a&gt; رو امضا نکرديد و اگه ايراني هستيد و اگه به ايراني بودنتون افتخار مي کنيد ... اگه خليج فارس براتون مهمه ... حتما امضائي رو به امضاهاش اضافه کنيد ... &lt;br /&gt;&lt;a href="http://arabic.arabian-gulf.info/"&gt;خليج عربي&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://legofish.com/arabian_gulf.htm"&gt;Arabian Gulf&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;اما به غير از اين امضا ، اگه علاوه بر شرايط بالا وبلاگ هم داريد به اين &lt;a href="http://arabic.arabian-gulf.info/"&gt;صفحه&lt;/a&gt; با عنوان خليج عربي و به اين &lt;a href="http://legofish.com/arabian_gulf.htm"&gt;صفحه&lt;/a&gt; با عنوان Arabian Gulf لينک بديد ... البته قبلش اينارو بخونيد : 1. &lt;a href="http://sar.gardoon.net/archives/032479.php"&gt;بمباران گوگلي چيست&lt;/a&gt; 2.&lt;a href="http://legofish.com/persiblog/archives/000778.html"&gt;بمب گوگلي&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;خلاصه که خليج فارس هميشه خليج فارسه ... حتي اگه اين کارا هم نتيجه نده و مجبور بشيم سرش بجنگيم !! &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506416698221880?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506416698221880'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506416698221880'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post_24.html' title='خليج هميشه فارس'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506357421464279</id><published>2004-11-22T20:33:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:36:14.213+03:30</updated><title type='text'>چرا بايد در عرصه انتخابات رياست جمهوري مشارکت داشت</title><content type='html'>چند روز پيش با دوست عزيز روزنامه نگاري بحثي در همين رابطه پيش امد که من نه مي خواهم آن بحث را ادامه بدهم و نه نامي از آن دوست عزيز مي آورم ... فقط مي خواهم باوام گرفتن از آن بحث به اختصار يکي از مهمترين دغدغه هاي شش هفت ماه آينده خودم را باز کرده باشم ... اينکه چرا بايد در عرصه انتخابات رياست جمهوري مشارکت داشت ؟ ... &lt;br /&gt;در ابتدا بايد اشاره کنم به مطلبي که حدود دو سه هفته پيش نوشتم تحت عنوان &lt;a href="http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post.html"&gt;چهار راه سياست&lt;/a&gt; ... چهار راهي خيالي که در شرايط کنوني و از نظر من خيابان پنجمي ندارد!! ... چهار راهي که در آن من به خيابان چهارم مي پيچم ... &lt;br /&gt;خيلي از ماها در انتخابات شوراي شهر سال 81 که يکي از بازترين انتخابات جمهوري اسلامي بود ، شرکت نکرديم (از جمله خودم) چرا که فکر مي کرديم (خود من) اصلاحات به بن بست رسيده و حضور يافتن و نيافتن ما پاي صندوقهاي راي توفيري ندارد و يا اينکه وضع از شرايط فعلي بدتر نخواهد شد ، اما همه چيز بر خلاف تحليلهاي ما پيش رفت ... &lt;br /&gt;چرا که دقيقا از همان انتخابات نطفه آبادگران شکل گرفت ، تندورها شوراها را در دست گرفتند(تهران به صورت مثال) و تا جائي که توانستند تند تر و تند تر راندند ، احمدي نژاد که مشکوک به قتل کاظم سامي ست را به سمت شهردار تهران منصوب کردند ، جلوي دولت ايستادند و حتي پيشنهاد دفن اجساد شهيدان در ميادين شهر را دادند ... و البته با حضور نيافتن ما پاي صندوقهاي راي دست شوراي نگهبان براي برخورد گسترده با اصلاح طلبان (تحت عنوان اينکه پايگاه مردمي خود را از دست داده اند) بازتر شد ... کار تا جائي پيش رفت که تندروها در سال 82 مجلس هفتم را هم مال خود کردند ، تندروهاي عمل گرائي که حتي تصميمات خردمندانه رهبر جمهوري اسلامي (کساني که شعار ذوب در ولايت سر ميدادند) را هم بر نمي تابند (مذاکرات هسته اي) و عملا در حال سر شاخ شدن با تيم مذاکره کننده ايران با اروپائي ها هستند ... تندروهائي که حالا در حال فتح آخرين سنگر باقي مانده هستند و در صورت فتح دولت بايد شاهد هل من مبارز طلبيدنشان بود ... &lt;br /&gt;و در صورت پيروزي اشان نبايد حتما نابغه بود تا منتظر مقابله اشان با چيزي که خودشان ولنگاري در جامعه مي نامند (همان نوع پوشش و آزادي در روابط) شد ... نبايد حتما نابغه بود تا حدس جمع شدن اينترنت در ايران (نه از راه فيلتر هاي مسخره کنوني) را زد ... نبايد حتما نابغه بود تا حدس زد که فضاي جامعه امنيتي خواهد شد ... نبايد حتما نابغه بود تا گمان برد که دانشجويان و دانشگاهها ، روزنامه ها و روزنامه نگاران چه وضعي خواهند داشت ...&lt;br /&gt;از طرف ديگر با انتخاب مجدد بوش ، در صورت انتخاب يک رئيس جمهور تندرو و با توجه به مواضع لاريجاني ، توکلي و يا احمدي نژاد بايد منتظر سرشاخ شدن با آمريکا بود ... با امنيتي شدن فضا در صورت بروز چنين مشکلي ، حذف رقيب ، گرفتن و بستن روزنامه نگاران و دانشجويان هم هيچ احتياجي به توجيه ندارد ... (پيشنهاد مي کنم در اين شرايط از مملکت خارج شويم !!) &lt;br /&gt;اگر شما هم مانند رفيق دوست داشتني من (و مانند من) فکر مي کنيد که در صورت يکدست شدن بايد منتظر اختلاف مابين بالانشينان باشيم ، درست ! اما بايد گفت با تمام اختلافاتشان ، در راه حذف رقيب ، حذف جريان آزاد اطلاعات ، حذف روزنامه نگار مستقل و دانشجو ذره اي ترديد به خودشان راه نخواهند داد ... فکر مي کنيد بين ولايتي با مثلا لاريجاني و يا توکلي اختلافي براي حذف همين اندک به اصطلاح آزادي در پوشش هست ؟ &lt;br /&gt;پس نتيجه مي گيريم (من ميگيرم) که در صورت فتح قوه مجريه بايد قيد همين مقدار اندک آزادي در پوشش ، آزادي بيان ، آزادي در اينترنت ، آزادي در دانشگاه و ... را بايد زد ! پس نتيجه مي گيريم که مي شود به شرايط دهه شصت بازگشت(نگوئيد که جامعه باز نمي گردد ، به طور مثال همين نوع پوشش ، فکر مي کنيد کاري دارد اگر بخواهند در عرض يک ماه چادر سر همه کنند) ... پس نتيجه ميگيريم که بايد در عرصه انتخابات رياست جمهوري شرکت جست حتي اگر در بين کانديداها گزينه ايده آل وجود نداشته باشد (اصولا با ديدگاههاي ايده آليستي در عرصه سياست مخالفم) ... &lt;br /&gt;دوستِ دوست عزيز ما (حيف که نميشود نام برد) جمله قشنگي دارد ... اگر نمي شود شرايط را بهتر کرد ، از همين يک مقدار آزادي که مي شود دفاع کرد ... &lt;br /&gt;تکميل : نه اين نوشته کامله و نه من ... پس جاي بحث بازه ... &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506357421464279?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506357421464279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506357421464279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post_22.html' title='چرا بايد در عرصه انتخابات رياست جمهوري مشارکت داشت'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506336084895970</id><published>2004-11-17T06:58:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:32:40.846+03:30</updated><title type='text'>مذاکره با شيطان</title><content type='html'>به قول جواد خان لاريجاني ... ما در انتهاي جهنم با شيطان هم مذاکره مي کنيم ... &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506336084895970?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506336084895970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506336084895970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post_110506336084895970.html' title='مذاکره با شيطان'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506330576119479</id><published>2004-11-17T03:28:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:31:45.760+03:30</updated><title type='text'>وعده آب نبات</title><content type='html'>سر مقاله روزنامه هاي &lt;a href="http://jomhourieslami.com/1383/13830826/13830826_jomhori_islami_01_sar_magaleh.html"&gt;جمهوري اسلامي&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://kayhannews.ir/830826/2.htm#other200"&gt;کيهان&lt;/a&gt; در انتقاد از توافق هسته اي ايران و اروپا خيلي جالب و البته تعجب برانگيزند !! &lt;br /&gt;هر دو روزنامه منصوب به لايه هاي بالائي حکومت هستند و به طور مستقيم تحت نظر نماينده هاي رهبر جمهوري اسلامي اداره ميشن . سخنان علي لاريجاني نماينده رهبري در شوراي عالي امنيت ملي ( که در سرمقاله جمهوري اسلامي هم اومده) مبني بر اينکه : مرواريد غلتان داديم و آب نبات گرفتيم ! تعجب برانگيزه ! و يا &lt;a href="http://kayhannews.ir/830826/2.htm#other206"&gt;انتقادات صريح نمايندگان مجلس هفتم&lt;/a&gt; ! چون کاملا واضحه که تيم مذاکره کننده و به طور کل پرونده هسته اي ايران زير نظر رهبر اداره ميشه و حسن روحاني منصوب رهبر در اين زمينه ست ! &lt;br /&gt;تکميل / شايد &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2004/11/041115_a_jb_iran_nuke_reax.shtml"&gt;تحليل جمشيد برزگر&lt;/a&gt; بتونه کمک کنه : &lt;br /&gt;درواقع به نظر نمی رسد حمله به تيم مذاکره کننده و نقد دستاوردهای اين تيم، با هدف انتقاد از عملکرد آيت الله خامنه ای و يا تضعيف جايگاه وی صورت گرفته باشد، بلکه در جست و جوی علت اصلی طرح چنين انتقادهايی، بيشتر بايد به رقابت های درونی بازيگران عرصه قدرت و نيز تاثير چنين انتقادهايی در فرو نشاندن برخی احساسات تحريک شده هواداران تندرو جمهوری اسلامی بها داد.&lt;br /&gt;بنابراين، برخی از انتقادها که به طور مستقيم از سوی کسانی مانند علی لاريجانی و محسن رضايی، فرمانده سابق سپاه و دبير کنونی مجمع تشخيص مصلحت نظام مطرح شده است، اين گمان را تقويت می کند که چنين مباحثی در چارچوب رقابت ها و منازعات بر سر قدرت صورت می گيرد؛ زيرا از چنين کسانی به عنوان نامزدهای احتمالی انتخابات رياست جمهوری سال آينده ياد می شود.&lt;br /&gt;تکميل دو / من با محمد قوچاني موافقم : &lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/830827/html/index.htm"&gt;در ستايش خرد&lt;/a&gt; !&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506330576119479?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506330576119479'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506330576119479'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post_17.html' title='وعده آب نبات'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506306595522991</id><published>2004-11-16T09:24:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:27:45.956+03:30</updated><title type='text'>پرونده هسته اي ايران</title><content type='html'>من اگه جاي جمهوري اسلامي بودم !! و اگه موفق ميشدم بحران هسته اي يک سال اخير رو پشت سر بذارم(&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2004/11/041115_l-iran-iaea.shtml"&gt;که از قرار معلوم دارن موفق ميشن&lt;/a&gt;) ... اين موفقيت رو تبديل به شق القمر مي کردم ... &lt;br /&gt;برام جالبه که جمهوري اسلامي تعقل پيشه کرده و تا اونجائي که من سر در ميارم کار رو به کاردون سپرده ... ديپلماتها و مذاکره کنندگاني که شايد اسمشون رو براي بار اول ميشنيديم ... چند نفر تا قبل از اين جريانات اسم &lt;a href="http://search.news.yahoo.com/search/news/?c=news_photos&amp;p=iran+naseri"&gt;سيروس ناصري&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://search.news.yahoo.com/search/news/?c=news_photos&amp;p=iran+mousavian"&gt;موسويان&lt;/a&gt; رو شنيده بودن ؟ ... يا کي فکر مي کرد که حسن روحاني اين طور مدبرانه عمل کنه ؟ (و البته همه زير نظر يه قدرت متمرکز) ... جالبتر هم اينکه از هيچ غلطي نمي تونند بکنند و اينا هم خبري نبود ... حتي تسليم تندرويان مجلس هفتم هم نشدند و علي رغم &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2004/10/041031_he-irannuclear.shtml"&gt;تصويب طرح الزام دولت به غني سازي اورانيوم&lt;/a&gt; ، دولت (در واقع مجموعه حکومت) &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2004/11/041114_mj-mf-iran-nuclear.shtml"&gt;تعليق رو پذيرفت&lt;/a&gt; (هرچند که اعلام شده &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2004/11/041115_he-irannuclear.shtml"&gt;تعليق دائمي نيست&lt;/a&gt; و اصلا منطقي هم نيست دائمي بودنش) ... شايد عمل گرائي جرج بوش يکي از دلائل بوده باشه ... اما خوب مطمئنا دليل اصلي نيست ... &lt;br /&gt;مثلا فکر کنيد اگه آيت الله خميني رهبر بود و شرايط دقيقا همين ... نتيجه چي ميشد ؟ ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506306595522991?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506306595522991'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506306595522991'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post_16.html' title='پرونده هسته اي ايران'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506528617316121</id><published>2004-11-15T04:27:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T06:04:46.173+03:30</updated><title type='text'>جشن واقعي رمضان</title><content type='html'>ماه رمضون تموم شد ... اينکه کي چي کار کرد و کي چي کار نکرد به خودش ربط داره ... اصولا دين به حوزه مسائل شخصي ربط پيدا مي کنه ... اما توجه داشتين که امسال ماه رمضون از يه نظر با ماه رمضون هاي ديگه فرق داشت ... حکومت و به طور مشخص صدا و سيما بنا رو بر شادي و جشن گذاشته بود ... به غير از اون پنج روز البته ... چيزي که مثلا هشت نه سال پيش اصلا رعايت نميشد ... ماه رمضون ماهي بود که از اول تا آخرش بايد ميزدي تو سرت و مي رفتي پي روزه و روضه و ... &lt;br /&gt;يعني متوجه شدن که بايد به جامعه شادي رو تزريق کرد ؟ ... يعني افتاد که شادي و جشن با "به خدا رسيدن" ، "تقوا" و ... هيچ منافاتي نداره ؟ ... خدا کنه افتاده باشه !!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506528617316121?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506528617316121'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506528617316121'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post_15.html' title='جشن واقعي رمضان'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506284753085542</id><published>2004-11-12T04:47:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:38:49.146+03:30</updated><title type='text'>در راستاي روز قدس</title><content type='html'>در راستاي روز قدس من يه سخنراني شنيدم که شديدا تائيد ميشه ... اينجا ميذارم جهت شفافيت در مواضع !! ... البته جاهاي مهمش رو ... &lt;br /&gt;... به ما چه که فلسطينيا اسرائيليا رو مي کشن ، يا برعکس ! مگه زماني که با رضايت و لبخند بر لب زمينهاي نازنينشون رو مي فروختن از ما مشورت خواستن ؟ اصلا به ما چه که يه کشوري رو عليه کشور ديگه مي شورونيم ؟ما چيکاره ايم که براي جهان اسلام تعيين تکليف مي کنيم ؟ ما کجاي اين دنيا وايساديم که ميگيم اسرائيل بايد از بين برود ؟ به قول عبدالله نوري چرا کاسه داغ تر از آش شديم ؟ عرفات خدا بيامرز بعد از اون همه مبارزه ، اسرائيل رو به رسميت شناخت و با نخست وزير اسرائيل (اسمش در خاطرم نيست) در حضور کلينتون دست داد ، حالا ما چي ميگيم ؟ اسرائيل نباشد ؟ به ما چه ؟ خوشمون مياد اسرائيل هم بگه ايران بايد از بين برود ؟ بعد تو بوقش نمي کنيم که آهاي دنيا دخالت کردن و کشتن و بردن و ... &lt;br /&gt;حقوق بشر و مظلوم واقع شدن و امثال اين بهانه ها هم براي طرفداري از فلسطين پشمه ... ما اگه بيل زن بوديم در خونه خودمون رو بيل مي زديم ...&lt;br /&gt;همين فردا اگه اسرائيل و فلسطين صلح کنن و فلسطين مستقل بشه و دولت و دستک و دفتر براي خودش درست کنه به اولين کشوري که مي پره ايرانه ... اين اعراب اگه يه روز با اسرائيل جيجي باجي بشن کلامون پس معرکه است ... به خدا اينا با اسرائيل يه روز صلح مي کنن اما کينه شون از ايراني و آريائي جماعت صاف شدني نيست ... مي دونيد اگه با همين اسرائيلي که بايد از بين برود از در دوستي در مي اومديم چه منافعي برامون داشت ؟ ترکيه کم برده و خورده از اين رابطه ؟ يا کشورهاي ديگه ؟ از حمايت مردم به اصطلاح بوسني چي گيرمون اومد ؟ از حمايت اسلام گراها تو ترکيه چي ؟ چرا هزار بار يه راهو اشتباه رو ميريم ؟ گيرم فردا فلسين اسرائيل رو هم از بين برد و تموم ... فکر مي کنيد تاج سر ما ميذاره ؟ يا دستشو پر از عسل تو دهنمون مي کنه ؟ ... &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;چرا اسرائيل اين همه ايراني داره ؟ چرا وزير دفاعش يه ايرانيه ؟ چرا رئيس قوه قضائيه ما عراقيه ؟ اگه الان همچنان عضو مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق بود نبايد نامزد رياست جمهوري عراق ميشد ؟ کشوري که هنوز بال و پر در نياورده به پر و پاي ما مي پيچه و به فلان و بهمان متهممون مي کنه ؟ ... &lt;br /&gt;تکميل : اگه اسرائيل يک و فلسطين ده باشه ... من دو و نيمم !!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506284753085542?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506284753085542'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506284753085542'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post_12.html' title='در راستاي روز قدس'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506522613674427</id><published>2004-11-11T22:42:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T06:03:46.136+03:30</updated><title type='text'>شرق برتر از افتاب امد پديد</title><content type='html'>يه دو سه روزيه که شرق گيرم نمياد ... امروز ساعت ده صبح شرق تموم شده بود ... واقعا کفرم در اومد ... مجبور بودم تو اين دو سه روزه افتاب يزد و مردمسالاري و ايران بخونم ... خيلي وقته که روزنامه اي غير شرق نخوندم ... شايد بعد از صبح امروز (که هنوز آرشيوش رو با حدود ده شماره کم دارم) ديگه روزنامه اي رو به طور مداوم نخوندم تا شرق ... اين دو سه روزه که مجبور بودم افتاب يزد و مردمسالاري بخونم بيشتر به ارزش و قدرت شرق پي بردم ... مقاله هاي ترجمه اي عالي ، يادداشتهاي عالي تر نويسندگان تاپ ايراني ، کيفيت خوب ، طراحي ساده و دلنشين و جذاب ... اما در مقابل مثلا افتاب يزد کيفيت کاغذ مزخرف ، صفحه بزرگ پيام هاي خوانندگان جوات ، فونتهاي در هم برهم ، مقاله هاي ابدوغ خياري ، طراحي هم که واقعا شاهکاره ... از صفحه اول که بگذريم تو باقي صفحه ها سگ صاحبشو نميشناسه ... بگذريم ... تو اين دوسه روز به اين نتيجه رسيدم که شرق درسته که خيلي حرف و حديث پشت سرشه و حمايتهاي مالي بعضي از بزرگان رو (شايد) پشت سر داره ... اما تاپ ترين و قدرتمند ترين روزنامه موجود در دو سه سال اخيره ...&lt;br /&gt;تکميل : بله تو نت ميشه شرق رو خوند ... اما اصلا حال رزونامه کاغذي رو نداره ... اما خب سر مي زنم و تيترهارو حتما مي خونم ... &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506522613674427?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506522613674427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506522613674427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post_11.html' title='شرق برتر از افتاب امد پديد'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506278760773129</id><published>2004-11-07T04:22:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:23:07.606+03:30</updated><title type='text'>ضرب و شتم رئيس دانشگاه علم و صنعت</title><content type='html'>خيلي برام جالبه که ضرب و شتم محمد تقي صالحي رئيس دانشگاه علم و صنعت تو وبلاگها هيچ بردي نداشته ... شايد به اين خاطر که تحت الشعاع انتخابات رياست جمهوري امريکا قرار گرفته بود ...&lt;br /&gt;سر سخنراني ابرهيم يزدي و تاج زاده در مورد انتخابات آينده رياست جمهوري رئيس يکي از بزرگترين دانشگاههاي کشور رو تا جائي که مي خورده زدن ، سوار اتوبوس کردن و به اصطلاح بردن که تحويل وزير علوم بدن (گروگان گيري) ... بسيج دانشجوئي حادثه رو بر عهده نگرفته و تازه طلبکاره که شيشه هاي دفتر بسيج دانشجوئي شکسته شده ... نهاد نمايندگي رهبري هم محکوم کرده و بر بي کفايتي رئيس دانشگاه تاکيد کرده ... بقيه هم فقط محکوم کردن ... رئيس مشارکتي بدبخت دانشگاه هم تا دو سه روز پيش تو بيمارستان یستري بود و طي نامه اي اعلام کرده که استعفا داده و امنيت نداره که وارد دانشگاه بشه ... حادثه اي که تو دو سه روز اول هيچ توجهي بهش نشد و حالا کم کم داره به صدر خبرهاي خبرگزاريها پيش ميره ... &lt;br /&gt;دانشجويان و اساتيد علم و صنعت (اساتيد ؟ دانشگاه که مال محافظه کاراست) هم فعلا اعلام کردند که سر کلاسها حاضر نميشن ... فقط اميدوارم که دانشجوها (چه علم و صنعتي و چه دانشگاههاي ديگه) بازي نخورن و دوباره خودشون رو سپر بلاي اصلاح طلبان نکنن ... تجربه نشون داده که اين تحصن ها و دفاع از اصلاح طلبان هزينه زيادي رو به بدنه دانشجويان وارد کرده ... که در مقابل هيچ نفعي رو براشون نداشته ... &lt;br /&gt;راستي يه چيزي ... يعني تو اين همه وبلاگ فارسي يه نفر از علم و صنعت مشغول وبلاگ نويسي نيست ؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506278760773129?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506278760773129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506278760773129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post_07.html' title='ضرب و شتم رئيس دانشگاه علم و صنعت'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506272451029323</id><published>2004-11-03T19:21:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:22:04.510+03:30</updated><title type='text'>us election</title><content type='html'>خب ! اينجوري که بوش مياد (جرج نه ها بويش) روز روز ريپابليکن ها بوده ... برتري همه جوره بوش بر کري (آراي عمومي و الکتورال) ... برتري در انتخابات سنا و ... &lt;br /&gt;نکته جالب اينکه بعضي از دوستان برتري کري رو با اختلاف زياد پيش بيني کرده بودند ، اما اختلاف چهار ميليوني آراي عمومي و برتري اراي الکتورال (با توجه به اينکه تو سه ايالت باقي مونده اوهايو ، آيوا و نيو مکزيکو هم بوش از کري جلوتره) خلاف اين رو ثابت کرد ... &lt;br /&gt;کري و ادواردز هم زور بيجا دارن ميزنن ... دموکراتها در دومين انتخابات پياپي از ريپابليکن ها شکست خوردند ... و اين شکستها بيشتر از اينکه به خاطر سياستهاي کلي حزب باشه به خاطر کانديداهاي ضعيفيه که معرفي مي کنند ... نه کري و نه گور هيچکدوم کاريزماي بيل کلينتون رو نداشتند ... شايد حداقل در اين دوره که جرج بوش و ريپابليکن ها کاملا در موضع دفاعي بودند اگر فردي با قدرت کلينتون در مقابل بوش وجود داشت شکست بوش حتمي بود ... اما کري ... بيشتر يه شومن بود ... &lt;br /&gt;راستي ! ما نه ته پيازيم و نه سر پياز ... اما حالا که تحليلها و تفسيرهامون اشتباه بوده نتايجش رو بپذيريم و به مردم آمريکا توهين نکنيم ... هوم ؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506272451029323?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506272451029323'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506272451029323'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/us-election.html' title='us election'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506265398734038</id><published>2004-11-01T18:19:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:20:53.986+03:30</updated><title type='text'>من ، شمس و بازگشت هاشمي</title><content type='html'>ماشاالله شمس الواعظين تو &lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/830811/html/index.htm"&gt;سر مقاله امروز شرق&lt;/a&gt; به نکته اي که چند روز پيش من هم نوشته بودم اشاره کرده ! اينکه روندن هاشمي از جبهه اصلاح طلبان و درگير شدن با اون يه خطاي فاحش استراتژيک بوده ، نکته اي که در همون ايام انتخابات مجلس ششم صادق زيبا کلام هم بهش اشاره کرد ... &lt;br /&gt;به نظر من در شرايط فعلي به جز هاشمي هر فرد ديگه اي که رئيس جمهور بشه (از ميان گزينه هاي موجود مثل معين ، ولايتي ، لاريجاني و ... ) به بن بست ميخوره ، يه رئيس جمهور اصلاح طلب (به فرض موسوي و بهترين گزينه) دولتش سرانجامي بهتر از دولت خاتمي پيدا نمي کنه ... رئيس جمهور محافظه کار هم مطلوب هيچ کس (به جز محافظه کاران و هوادارانشون) نيست و تنها يه خروجي ميده ، حکومتي بسته و يکدست ... &lt;br /&gt;اما هاشمي با توجه به قدرت اجرائيش ، با توجه به اينکه به قول شمس از خاتمي تا ولايتي در کابينه اش وزير بودن و با توجه به اينکه فرصت جبران اشتباهات امنيتي و اطلاعاتي خودش رو داره ، مطمئنا در شرايط کنوني بهترين گزينه در انتخابات رياست جمهوريه ... &lt;br /&gt;ظريف ترين نکته اي که تو مقاله شمس بود اين دو جمله بود : دولت خاتمي زائيده دولت هاشمي بود و حالا خاتمي يکي از توتاليتر ترين دولتهاي ايران رو در دل دولت خودش جاي داده !!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506265398734038?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506265398734038'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506265398734038'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post_01.html' title='من ، شمس و بازگشت هاشمي'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506250222111329</id><published>2004-11-01T17:46:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:18:22.220+03:30</updated><title type='text'>چهار راه سياست</title><content type='html'>چهار راه سياست در شرايط کنوني :&lt;br /&gt;يک / گور باباي سياست و انتخابات رياست جمهوري و مملکت کرده ... سياست تحريم و بي خيالي !&lt;br /&gt;دو / دل بستن به انقلاب و مهيا کردن شرايط انقلاب توسط مردم ... سياست انقلابي !&lt;br /&gt;سه / دل بستن به سرنگوني حکومت توسط کشوري خارجي ... سياست خيانتي !&lt;br /&gt;چهار / شرکت در عرصه سياست و کوشش براي اصلاح حکومت ... سياست اصلاحي !&lt;br /&gt;با توجه به اينکه گزينه يک رو اصلا بهش فکر نمي کنم ! گزينه دو رو قبول ندارم و گزينه سه رو هم فکر کنم تو کت هيچ کدوممون نميره ، من گزينه چهار رو ترجيح ميدم !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506250222111329?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506250222111329'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506250222111329'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/11/blog-post.html' title='چهار راه سياست'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506243177022511</id><published>2004-10-31T01:07:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:17:11.770+03:30</updated><title type='text'>گزينه هاشمي</title><content type='html'>مي گم اگه پنج سال پيش اصلاح طلبا با هاشمي گلاويز نمي شدن و کار به آژان و آژان کشي نمي کشيد ... تو اين قحط الرجال با توجه به اينکه هاشمي هيچوقت يه راست نبوده ، نيست و نخواهد بود ... و با توجه تر اينکه بهترين گزينه اصلاح طلبان اگه تائيد شه و اگه راي بياره هم هيچ غلطي نمي تونه بکنه ... هاشمي گزينه بدي نبودا ... ايده آل نبود ولي خب ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506243177022511?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506243177022511'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506243177022511'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/10/blog-post_31.html' title='گزينه هاشمي'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506193001645634</id><published>2004-10-19T02:32:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:08:50.016+03:30</updated><title type='text'>1984 اثر جورج اورول</title><content type='html'>1984 دومين کتابي بود که از جرج اورول (George Orwell) خوندم که مثل قلعه حيوانات کتابي بود بر ضد مارکسيسم و سوسياليسم ! &lt;br /&gt;جهاني که اورول خلق کرده پر از نکبت و بدبختيه که در اون انسانها به دودسته تقسيم ميشن ... اعضاي حزب و رنجبران ! بهتره بگم انسانها به يک دسته تقسيم ميشن ، چون رنجبران از نظر حزب انسان به حساب نميان ! &lt;br /&gt;انسانها (اعضاي حزب) کاملا زير نظر گرفته ميشن ، هر حرکت و صحبتي از طريق تله اسکرينها (که حتي توي خونه ها وجود داره) تفسير ميشه ، حتي زمزمه هاي هنگام خواب هم از طريق تله اسکرينها شنيده ميشه ( و تفسير ميشه)! &lt;br /&gt;هيچ کس به هيچ کس اعتماد نداره (حتي مادر به دختر) چرا که بچه ها از کودکي در انجمنهاي جاسوسي تعليم ديده ميشن و در صورت لو دادن اعضاي خانواده (که ميتونه يه حرف ساده اما معنادار بر عليه حزب باشه و يا حتي يه زمزمه کوتاه در خواب) به پليس انديشه تشويق ميشن ! &lt;br /&gt;سکس ، عشق و علاقه به کلي نفي ميشه ، انجمني به اسم انجمن جوانان ضد سکس از ميان جوانان (و بيشتر دختران) عضو ميگيره ! سکس در حدي که به بقاي حزب کمک کنه محترم شمرده ميشه (تا به اعضا و وفاداران حزب اضافه کنه) ، وفاداري فقط در وفاداري به حزب معنا پيدا مي کنه ! &lt;br /&gt;فضا پر از ايدئولوژيه و دشمني خيالي به اسم گلد اشتاين که به اصطلاح به حزب و ناظر کبير (رهبر حزب) خيانت کرده به شکل لولوي سر خرمن عمل مي کنه ! مخالفان حزب ناپديد ميشن ، به صورتي که انگار اصلا متولد نشدن ، از ازل متولد نشدن ! پاکسازيهاي سراسري انجام مي گيره و در طي اون هزاران و بلکه ميليونها نفر ناپديد ميشن ! انگار که اصلا متولد نشدن ، از ازل متول نشدن !!&lt;br /&gt;گذشته اي وجود نداره ، مثلا اگر ديروز اقيانوسيه در جنگ با شرقاسيه و متحد اروسيه (جهان خلق شده اورول داراي سه کشور پهناور اقيانوسيه ، شرقاسيه و اروسيه است) بوده و امروز شرايط عوض شده باشه کليه روزنامه ها ، عکسها ، کتابها و خلاصه هر چيزي که در اون اشاره اي به اين موضوع شده باشه توسط وزارت حقيقت تصحيح ميشه ! به اين صورت که اقيانوسيه در جنگ با اروسيه و متحد با شرقاسيه بوده ، اقيانوسيه هميشه در جنگ با با اروسيه بوده ! &lt;br /&gt;کارمندان وزارت حقيقت در صورتي که ميدونن دارن جعل مي کنن اما بر اساس نظريه دوگانه باوري که حزب ارائه کرده (يعني اين که به دو فکر کاملا متناقض باور داشته باشي) باور دارن که در جنگ با اروسيه بوده ، هستند و خواهند بود ! &lt;br /&gt;حزب سه شعار داره : 1/ آزادي بردگي است 2/ جنگ صلح است 3/ناداني توانائي است &lt;br /&gt;در اين کشور چهار وزارتخانه وجود داره که وزارتخانه هاي حقيقت (جعل اخبار و متون و عکسها و ...) ، فراواني (مسئول امور اقتصادي) ، صلح (پرداختن به امور جنگ) و وزارت عشق (شکنجه و برقراري نظم و قانون !) هستند ! &lt;br /&gt;1984 داستان زندگي فردي به اسم وينستون اسميته که در اين فضا و دنيا زندگي ميکنه ... عضو حزبه اما به حزب اعتقاد نداره ... در انتظار وقوع انقلابي از طرف طبقه رنجبران دست به فعاليتهائي ميزنه ... عاشق ميشه ... و در آخر دستگير ميشه ... و ...&lt;br /&gt;1984 هم مثل قلعه حيوانات خوندني و دوست داشتنيه ... و تا حدودي براي ما ايراني ها قابل لمس (تاکيد مي کنم تا حدودي) ... دو تيکه از داستان رو خيلي دوست داشتم ... ديالوگهاي جوليا (معشوقه وينستون) و وينستون ... و همچنين بازجوئيهاي اوبراين از وينستون ... &lt;br /&gt;1984 کتابيه که اگه با فضاهاي تاريک و پر از بدبختيش درگير بشي ... ميتونه ديوانه کننده باشه ... اورول روحت شاد !!&lt;br /&gt;اطلاعات کتاب :&lt;br /&gt;نام : هزار و نهصد و هشتاد و چهار&lt;br /&gt;نويسنده : جورج اورول&lt;br /&gt;مترجم : صالح حسيني&lt;br /&gt;انتشارات: نيلوفر&lt;br /&gt;تعداد صفحات رمان : سيصدو پنجاه و پنج صفحه&lt;br /&gt;قيمت : دوهزار و صد تومن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506193001645634?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506193001645634'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506193001645634'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/10/1984.html' title='1984 اثر جورج اورول'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506567810835004</id><published>2004-10-05T03:08:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T06:11:18.106+03:30</updated><title type='text'>آفتهاي وسوسه انگيز وبلاگ نويسي</title><content type='html'>همين اولش بگم که نه مي خوام نظريه بدم و نه هيچ چيز ديگه اي ... اما به نظر من کامنت افت وبلاگه !! کامنت خيلي راحت مي تونه نويسنده يه وبلاگ رو از مسيري که در اول راه وبلاگ نويسي انتخاب کرده دور کنه ! مخصوصا اگه نويسنده وبلاگ آدمي باشه که براي نظريات ديگرون ارزش قائل باشه ! &lt;br /&gt;من الان يک ماهي ميشه که سيستم کامنتينگ وبلاگم رو برداشتم ! و خيلي آسوده تر و با ذهني آروم تر دارم مي نويسم ! شايد فرق تو نوشته ها و مطالبم رو حس کرده باشين ! نميگم اين فرم و شکل ايده آله ... اما خب شايد دو سال و خرده اي پيش که شروع کردم به وبلاگ نوشتن قصدم نوشتن خيلي از نوشته هائي که نوشتم نبود ... دنبال چيز ديگه اي بودم ... که شايد الان تا حدودي بهش نزديک شدم ... شايد فردا کامنتهاي اينجا باز شد ... شايد يه ماه ديگه و شايدم هيچ وقت ... و اين به خاطره اينه که کامنتها واقعا وسوسه کننده ان ... &lt;br /&gt;حتي اگه کامنتهاي اينجا هم باز شد ... مطمئنم (و شک ندارم) که اگه وبلاگ نويسي يه آفت داشته باشه ... اون چيزي نيست جز سيستم نظرخواهي و کامنتينگ !! &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506567810835004?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506567810835004'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506567810835004'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/10/blog-post_05.html' title='آفتهاي وسوسه انگيز وبلاگ نويسي'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506187276816586</id><published>2004-10-04T03:46:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:07:52.766+03:30</updated><title type='text'>گاوخوني اثر جعفر مدرس صادقي</title><content type='html'>خب نه به اون که يه خط قرمز دور ادبيات ايران کشيده بودم و اصلا طرفش نميومدم ... و نه به حالا که افتادم رو خط ادبيات ايران و بي خيالش هم نميشم !! &lt;br /&gt;تا حالا شده کتابي (و يا فيلمي) مغزتون رو درگير کنه ؟ شده در مورد کتاب (و يا فيلمي) ساعتها فکر کنين ؟ ... براي من خيلي پيش اومده ... يه موردش همين گاوخوني ! داستان پسر بيست و چهار ساله اي که اهل اصفهانه اما در تهران زندگي مي کنه و در کنار سه هم خونه اش (اين تيکه اش شبيه من تا صبح بيدارم بود) ... پسري که ذهنش درگير پدرشه و خاطراتش ... حتي وقتي پدرش مرده هم خواب پدر رهاش نمي کنه ... به قدري پسر تو فکر پدره که يه جاهاي داستان پدر (که مرده) وارد زندگي واقعي پسر ميشه ( که اگه هوشيار نباشي حتي ممکنه داستان از دستت در بره) ... &lt;br /&gt;از طرف ديگه انگار که پسر از پدرش متنفره ... جائي که ميگه تنها آرزوي من مردن پدر بود ... يا جائي که به دختر عمه اش (که زنش هم هست) دست نميزنه ... چون مي دونه که بچه اش شبيه پدرش ميشه ... &lt;br /&gt;يه جا پسر به پدر ميگه تو مادر رو دق دادي ؟ ... پدر : مادرت منو دق داد ... پسر : اون موقع که شما مردي مادر زنده نبود ... پدر : زنده نبود ولي من هرشب خوابشو ميديدم ... پسر : منم هرشب خواب شما رو مي بينم ... پدر : پس بپا دق نکني ! ...&lt;br /&gt;جعفر مدرس صادقي خوب بلده بازي کنه ... تصحيح مي کنم جعفر مدرس صادقي خوب بلده بازي بده !! ... نوع روايت کردنش رو دوست دارم و جعفر مدرس صادقي رو جزو نويسندگاني ميذارم که در خوندن کتاباش شک به دلم راه نميدم ... &lt;br /&gt;از کتاب گاوخوني ، بهروز افخمي هم فيلمي ساخته که الان در حال اکرانه ... با توجه به تعريفهائي که احسان از فيلم کرده خيلي دوس دارم وقت کنم فيلمش رو هم ببينم ...&lt;br /&gt;اينم اطلاعات کتاب : &lt;br /&gt;نام : گاوخوني&lt;br /&gt;نويسنده : جعفر مدرس صادقي&lt;br /&gt;انتشارات : مرکز&lt;br /&gt;قيمت : هزار تومن&lt;br /&gt;تعداد صفحات رمان : صد و پنج صفحه &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506187276816586?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506187276816586'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506187276816586'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/10/blog-post_04.html' title='گاوخوني اثر جعفر مدرس صادقي'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506181183269669</id><published>2004-10-02T02:03:00.000+03:30</published><updated>2005-01-07T05:06:51.833+03:30</updated><title type='text'>چراغها را من خاموش مي کنم اثر زويا پيرزاد</title><content type='html'>خب بالاخره طلسم شکست و چراغ هارا من خاموش مي کنم رو تموم کردم ! براي اين ميگم طلسم شکست که کتاب دويست سيصد صفحه اي به اين خوشخوني رو حدود يک ماه طولش دادم !! تا ميومدم که گرم شم و تمومش کنم مشکلي پيش ميومد و دو سه روزي اصلا فرصت نميشد که بخونمش ! بگذريم ... خلاصه که تموم شد ! &lt;br /&gt;چراغ هارا من خاموش مي کنم دومين کاري بود که از زويا پيرزاد خوندم ، بعد از عادت مي کنيم ! &lt;br /&gt;اولين نکته اي که با مقايسه دو کتاب به ذهنم رسيد شخصيتهاي اصلي دو داستان بود ! دوزني که صدو هشتاد درجه با هم فرق داشتند ... آرزو در عادت مي کنيم زني اجتماعي که کار مي کنه ، بيشتر در بيرون از خونه يا تو محل کارش مي بينيمش ... که حتي دوست پسر هم داره !! اما کلاريس در چراغ ها را من خاموش مي کنم ... زني خونه دار و داراي تعهده ... زني که شايد تو نود درصد موقعيتهاي خلق شده ... تو محيط خونه اس ! &lt;br /&gt;اگه بخوام دو کتاب رو مقايسه کنم ... چراغ ها را من خاموش مي کنم ... خيلي دوست داشتني تر و خوندني تر از عادت مي کنيمه ... ! يا راحت تر بگم ... من شخصيت کلاريس رو بيشتر از شخصيت آرزو دوس دارم ! &lt;br /&gt;چيز ديگه اي که در مورد چراغهارا من خاموش مي کنم نظر منو به خودش جلب کرد ... وسواسها و نگرانيهاي زن ايرونيه که به بهترين نحو نشون داده شده ... جاهائي که کلاريس خودخوري مي کنه و يا به قول خودش ورهاي مختلف مغزش با هم در گير ميشن برام خيلي دلنشين و دوست داشتني بودن !&lt;br /&gt;ديگه ... همين ديگه ! ... آها راستي اطلاعات کتاب :&lt;br /&gt;نام : چراغ ها را من خاموش مي کنم&lt;br /&gt;نويسنده : زويا پيرزاد&lt;br /&gt;انتشارات : مرکز&lt;br /&gt;قيمت : دو هزار ششصد و پنجاه تومن&lt;br /&gt;تعداد صفحات رمان : دويست و هشتاد و چهار صفحه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506181183269669?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506181183269669'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506181183269669'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/10/blog-post.html' title='چراغها را من خاموش مي کنم اثر زويا پيرزاد'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506174679978330</id><published>2004-09-07T04:33:00.000+04:30</published><updated>2005-01-07T05:05:46.800+03:30</updated><title type='text'>من تا صبح بيدارم اثر جعفر مدرس صادقي</title><content type='html'>با کتک زدن دختر ها شروع مي کنم . با اين که هيچ کتک زدني در کار نبود . همه ي آنهائي که شاهد ماجرا بودند و ريگي به کفششان نبود بعد ها شهادت دادند که کتک زدني در کار نبود . فقط هل دادن بود .&lt;br /&gt;داستان سيّد از اينجا شروع ميشه ... داستان سيّد با اتفاق ساده اي شروع ميشه ... اما ساده تموم نميشه ... با هل دادن چند تا از دخترهاي دانشکده با سيّد آشنا ميشيم و اون مارو با خودش به خونه اش مي بره ... با هم خونه اي هاش آشنا مي کنه ... از پدر ، مادر و نامادريش ميگه ... از زندان و از معشوقه هاش ميگه ... و از آدم شدنش ....&lt;br /&gt;بعد از خوندن کتاب مي تونم بگم که از طرفدارهاي جعفر مدرس صادقي شدم ... نوع روايت کردن داستان رو خيلي پسنديدم ... کل داستان از زبون سيده ... و اين برام دوست داشتني بود ! کلا کتاب خودندني ئي بود که نهايتا خوراک دو روزه ... &lt;br /&gt;هر چي با خودم کلنجار رفتم نتونستم اين بخش که ديوانه وار دوست دارم نقل نکنم : &lt;br /&gt;... من آن موقع اصلن نمي فهميدم ((شوهر کرد)) يعني چه . شوهر کرد که کرد . به من چه ؟ چرا ديگه نيست ؟ چرا ديگه من نمي بينمش ؟ تا اينکه کم کم فهميدم که ((شوهر کرد)) يعني اينکه ديگر کسي نبود که به من محل بگذارد ، کسي نبود که دستي به سر و گوش من بکشد . فهميدم که ((شوهر کرد)) يعني ((مرد)).&lt;br /&gt;نه زيبا که فوق العاده بود !! &lt;br /&gt;اطلاعات کتاب : &lt;br /&gt;نام : من تاصبح بيدارم&lt;br /&gt;نويسنده : جعفر مدرس صادقي&lt;br /&gt;انتشارات : مرکز&lt;br /&gt;قيمت : هزار تومن&lt;br /&gt;تعداد صفحات رمان : صد و ده صفحه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506174679978330?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506174679978330'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506174679978330'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/09/blog-post_07.html' title='من تا صبح بيدارم اثر جعفر مدرس صادقي'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506169305351254</id><published>2004-09-05T04:29:00.000+04:30</published><updated>2005-01-07T05:04:53.053+03:30</updated><title type='text'>عادت مي کنيم اثر زويا پيرزاد</title><content type='html'>کتاب رو با دودلي و شک شروع کردم ، با اينکه اطرافيان خيلي از کتاب تعريف کرده بودن و تا حدودي من رو وسوسه کرده بودن تا رماني از نويسنده اي ايراني رو بخونم با اينحال همچنان دودل بودم ! اما خب هر چي پيش رفتم بر دودلي خودم چيره شدم ! اگه از من بخوان که عادت مي کنيم رو تعريف کنم ، ميگم داستان ساده زني که ممکنه بارها و بارها باهاش برخورد کرده باشين ! و نکته اصلي همين ساده بودن و قابل لمس بودن کتابه ! نمي خوام از کتاب تعريف کنم و حتي قصد معرفي هم ندارم ، چون به مقدار کافي و يا حتي بيش از حد در موردش صحبت شده ... اما من کشته مرده پايان کتاب شدم ... جائي که برخلاف هميشه (در مورد نويسنده هاي ايراني غير از صادق هدايت ، تا جائي که من خوندم) نويسنده اتمام کار رو بر عهده خواننده گذاشت و سر و ته قضيه رو هم نياورد ! بر خلاف تصورم از پايان آب دوغ خياري خبري نبود و خيلي هوشمندانه همه چيز بر عهده خواننده گذاشته شد ! که برام جذاب بود ! &lt;br /&gt;همين ديگه ... باقي حرفهارو در مورد کتاب دوستان زدن ... در ضمن از همه کسائي هم که باعث شدن من کتابي از يه نويسنده ايراني بخونم ممنونم ! باعث شد مقداري از موضعي که در برابر نويسندگان ايراني گرفته بودم ، پائين بيام ... اما ... اما من هنوز رماني از ساراماگو ، کوندرا ، مارکز ، داستايوفسکي ، کافکا ، البر کامو و ... رو به رمانهاي ايراني ترجيح ميدم !! &lt;br /&gt;اينم اطلاعات کتاب :&lt;br /&gt;نام : عدات مي کنيم &lt;br /&gt;نويسنده : زويا پيرزاد &lt;br /&gt;انتشارات : مرکز&lt;br /&gt;قيمت : دو هزار و پانصد تومن&lt;br /&gt;تعداد صفحات رمان : دويست و پنجاه و نه صفحه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506169305351254?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506169305351254'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506169305351254'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/09/blog-post.html' title='عادت مي کنيم اثر زويا پيرزاد'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506237211214893</id><published>2004-09-01T05:43:00.000+04:30</published><updated>2005-01-07T05:16:12.113+03:30</updated><title type='text'>بچه يا صهيونيست ، مسئله اين است !</title><content type='html'>صبح ديروز خبر رو تو &lt;a href="http://edition.cnn.com/2004/WORLD/meast/08/31/mideast/index.html"&gt;سي ان ان&lt;/a&gt; ديدم ، تلويزيون هم روشن بود و شبکه خبر هر نيم ساعت يه بار از عمليت شهادت طلبانه مي گفت و هر بار اين نکته رو ذکر مي کرد که اين عمليات به تلافي ترور رهبر فقيد !! حماس انجام شده ... اما نکته اش :&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.isna.ir/news/NewsCont.asp?Lang=P&amp;id=425545"&gt;ايسنا&lt;/a&gt; : در دو عمليات شهادت طلبانه كه امروز (سه‌شنبه)‌ در جنوب سرزمين‌هاي اشغالي روي داد، حداقل 12 صهيونيست كشته و 35 تن ديگر زخمي شدند&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/news/story/2004/08/040831_mj-a_israel_blast.shtml"&gt;بي بي سي&lt;/a&gt; : يکی از امدادگران به حادثه ديدگان امروز، به بی بی سی گفت که هر دو اتوبوس پر از بچه ها و والدينی بوده است که در آخرين روز تعطيلات مدرسه برای خريد لوازم آموزشی سال آينده تحصيلی به خريد می رفتند&lt;br /&gt;نه تروريسم شاخ و دم داره و نه حمايت از تروريسم ... من و شما هم دراز گوش نيستيم ... جالبه نه ؟ ... &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506237211214893?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506237211214893'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506237211214893'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/09/blog-post_01.html' title='بچه يا صهيونيست ، مسئله اين است !'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506547885547525</id><published>2004-07-31T20:27:00.000+04:30</published><updated>2005-01-07T06:07:58.856+03:30</updated><title type='text'>Go Iran , Go</title><content type='html'>هشت سال پيش بعد از بازي ايران - کره (همون بازي ئي که شش به دو ما برديم) ، ذوق مرگ بودم ، دلم مي خواست بزنم بيرون ، انقدر خوشحال بودم که نمي تونستم يه جا بشينم ... هر چقدر دنبال اين بابا گشتم پيداش نکردم ... &lt;br /&gt;چهار سال پيش بعد از بازي با کره جنوبي (همون بازي ئي که ما دو به يک باختيم) با شهاب داشتيم دنبال داروخونه مي گشتيم ، بعد از گل دوم کره با مشت گذاشته بودم تو ديوار و دستم بد جور ضرب ديده بود ، اعصابا خرد و خاک شير بود و داشتيم زمين و زمون رو فحش مي داديم ... بعد از يکي دو ساعت زديم به چيز گاو و شروع کرديم به الکي خنديدن ... حالا نخند کي بخند ...&lt;br /&gt;امروز بازي کره - ايران رو با &lt;a href="http://chah.persianblog.com/"&gt;شهاب&lt;/a&gt; ديدم ... زنده شديم ... انتقام اون شب بد چهار سال پيش رو گرفتيم ... چه حالي داد ... به پيش ايران ، به پيش !!! &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506547885547525?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506547885547525'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506547885547525'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/07/go-iran-go.html' title='Go Iran , Go'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506516433857453</id><published>2004-07-10T05:29:00.000+04:30</published><updated>2005-01-07T06:02:44.336+03:30</updated><title type='text'>سالمرگ يا تولد چخوف ، مسئله اين است</title><content type='html'>حدود يه هفته پيش بود که روزنامه وقايع در صفحه آخرش (صفحه فرهنگي) تيتر زد که : &lt;a href="http://www.vaghaye.com/13830413/Page-12.html#1"&gt;جشن تولد ايراني براي 100 سالگي چخوف&lt;/a&gt; !!! &lt;br /&gt;عصر همون روز با &lt;a href="http://fleshes.persianblog.com/"&gt;احسان&lt;/a&gt; صحبت همين تيتر شد و کلي به موضوع خنديديم ! چون اصلا صدمين سال تولد چخوف نبود ، صدمين سالمرگش بود !!! احسان در اين مورد هم نوشت !&lt;br /&gt;گذشت و من منتظر شدم ببينم عکس العملي چيزي نشون ميدن يا نه ؟ (يا اگه دادن من نديدم) که ديدم 5 شنبه تو همون صفحه يه همچين تيتري خورد : &lt;a href="http://www.vaghaye.com/13830418/Page-12.html#2"&gt;بزرگداشت ايراني براي چخوف&lt;/a&gt; ! بدون هيچ اشاره اي به سوتي ئي که داده بودن !! &lt;br /&gt;من حرفي ندارم !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506516433857453?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506516433857453'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506516433857453'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/07/blog-post.html' title='سالمرگ يا تولد چخوف ، مسئله اين است'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506162043532164</id><published>2004-06-28T23:48:00.000+04:30</published><updated>2005-01-07T05:03:40.436+03:30</updated><title type='text'>قلعه حيوانات اثر جورج اورول</title><content type='html'>کتاب مزرعه حيوانات ظاهرا داستانيه راجع به حيوانات ، داستان در مورد انقلابيه که با شکست مواجه ميشه و بر اساس انقلاب روسيه و سو استفاده استالين از قدرت نوشته شده ! پيام کلي کتاب اينه که تمايل آدميزاد به قدرت مانع از شکل گيري جامعه بي طبقه ميشه . هر کدوم از حيووناي اين داستان نماينده تيپ يا طبقه خاصي از اجتماع هستن ، خوکها همان بلشويکها هستن که کارشون خوندن ، نوشتن و سازماندهي ساير حيواناته . ناپلئون همون استالينه و اسنوبال نقش تروتسکي رو ايفا مي کنه . بوکسر ، اسب زحمتکش هم نماينده ي طبقه ي کارگره ... &lt;br /&gt;گروهي از حيوانات مزرعه که مورد بد رفتاري صاحب مزرعه قرار گرفتن ، انقلاب مي کنن و قوانيني براي پايه گذاري جامعه بي طبقه و مبتني بر مساوات و برابري به تصويب مي رسونن ... ولي اين قوانين ...&lt;br /&gt;اين مطالبي که اين بالا هست ... يادداشتهاي مترجم در مورد کتابه ... کتابي که براساس انقلاب روسيه نوشته شده ولي ميشه راجع به خيلي از انقلابها تعميمش داد ... از جمله ... !!! بگذريم ... مي خواستم مقداري از کتاب رو نقل کنم ... هر جور حساب کردم ديدم نميشه چون به قدري کتاب خوندنيه و عالي که بي انصافيه اگه بخوام جائيش رو نقل کنم ... در مورد ترجمه هم ، من ترجمه ديگه هم از کتاب ديدم ... اما اين ترجمه عالي و روونه ... يکي از دوستان هم مقايسه کرده بود دو تا از ترجمه هارو ... گفت که اين ترجمه بهتره ... &lt;br /&gt;فقط مي تونم بگم که بخونيد ... چون اگه نخونديد نصف عمرتون بر فناست ... از من گفتن !&lt;br /&gt;نام : قلعه حيوانات &lt;br /&gt;نويسنده : جورج اورول&lt;br /&gt;مترجم : حميد بلوچ&lt;br /&gt;انتشارات : مجيد&lt;br /&gt;تعداد صفحات : صد و بيست و هفت&lt;br /&gt;قيمت : هشتصد و پنجاه تومان&lt;br /&gt;پ . ن : حتي اگه يه نفر هم بره دنبالش و بخونه و هم براي من کافيه ... &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506162043532164?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506162043532164'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506162043532164'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/06/blog-post_28.html' title='قلعه حيوانات اثر جورج اورول'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506154917257615</id><published>2004-06-22T16:36:00.000+04:30</published><updated>2005-01-07T05:02:29.173+03:30</updated><title type='text'>محاکمه اثر کافکا</title><content type='html'>حتما کسي به يوزف ک. تهمت زده بود ، چون بي آنکه خطائي ازش سر زده باشد يک روز صبح بازداشت شد .&lt;br /&gt;رمان محاکمه اثر فرانتس کافکاي قدر ، با اين جمله شاهکار شروع ميشه ! رماني که به زيبائي ، تنهائي انسان رو در برابر دستگاه عريض و طويل و فاسد حاکم نشون ميده . رمان محاکمه جز اون دسته از آثار کافکاست که در وصيت به ماکس برود (رفيق صميمي و بيست ساله اش) به صراحت خواسته بوده که از بين برده بشه ! اما ماکس برود اعتنائي به وصيت رفيق نمي کنه و اين رمان - وچند رمان ديگه رو - چاپ مي کنه ! (و چه خوب مي کنه !!!) چندين فصل از رمان نا تمام مونده ، چون کافکا اصلا قصد چاپ اين اثر رو نداشته ، اما رمان همچنان کشش خودش رو داره و تا آخرين صفحه خواننده رو به دنبال خودش مي کشه ! و دقيقا تا آخرين صفحه ! &lt;br /&gt;به نظر من زيباترين فصل رمان ، فصل کليساست . فصلي که يوزف ک. - کارمند بلند پايه بانک - به درخواست رئيس ، با شريک ايتاليائي بانک براي گردش و نشون دادن کليساي جامع شهر ، روبروي کليسا قرار ميذاره ، ايتاليائي سر قرار حاضر نميشه و ک. به کشيش زندان بر مي خوره و مي فهمه که کشيدنش تا اينجا توطئه بوده و ...&lt;br /&gt;ديالوگهاي کشيش و ک. ديوانه وار دوست داشتني ان ... مخصوصا اون جائي که کشيش براي ک. داستاني در مورد قانون تعريف مي کنه :&lt;br /&gt;... جلوي قانون درباني ايستاده است . مردي روستائي پيش اين دربان مي آيد و تقاضاي ورود مي کند . ولي دربان مي گويد که فعلا نمي تواند به مرد راه دهد . مرد فکري مي کند و مي پرسد که آيا پس بعدا اجازه خواهد يافت وارد شود . دربان جواب مي دهد : (ممکن است ، اما نه فعلا ) ار آنجا که در منتهي به قانون مانند هميشه باز است و دربان کنار مي کشد ، مرد خم مي شود تا از ميان در ورودي تو را نگاه کند . دربان که اين را مي بيند ، ميزند زير خنده و مي گويد : ( اگر اين همه برايت کشش دارد ، سعي کن بدون اجازه من بروي تو . اما توجه کن که من نيرومندم ، و من فقط فرو ترين دربانم {...}* و قيافه نگهبان سوم طوري است که من خودم جرات ديدنش را ندارم ) { پير مرد به انتظار مي نشيند }* دربان يک عسلي به او مي دهد و مي گذارد که کنار در بنششيند . او آنجا سالها و روزها به انتظار مي نشيند {...} دست از همه ي دارائيش ، هر قدر هم ارزشمند ، مي کشد ، به اميد انکه به دربان رشوه بدهد . دربان همه را مي پذيرد ولي هر پيشکشي که ميگيرد ، مي گويد :(اين را فقط از آن جهت مي گيرم که احساس نکني که کاري را فرو گذاشته اي) {...} در طي اين سالهاي ازگار مرد تقريبا پيوسته مراقب دربان است . پيرمرد دربانهاي ديگر را از ياد مي برد و اين يکي در چشم او تنها سد ميان او و قانون است {...} {تا اينکه لحظه مرگ پير مرد فرا مي رسد و تمام اين سالها در يک سئوال براي او خلاصه مي شوند } پير مرد مي پرسد : ( همه مي کوشند که به قانون دست يابند ، پس چطور مي شود که در همه اين سالها جز من هيچکس به طلب ورود نيامده ؟) دربان پي مي برد که مرد به پايانش نزديک مي شود و شنوائي را از دست مي دهد ، پس در گوشش نعره مي کشد که : ( جز تو هيچکس نمي تواند وارد اينجا شود ، چون اين در تنها براي تو بود . حالا مي روم و مي بندمش ) &lt;br /&gt;اما در مورد ترجمه ، من خودم در مورد ترجمه کتاب خيلي وسواس به خرج ميدم و تا از چند نفر که صاحب نظر مي دونمشون بهترين ترجمه رو پرس و جو نکنم ، کتاب رو نمي خونم ! ترجمه امير جلال الدين علم ترجمه ي متوسطيه ، اما خوب به نظر همه بهترين ترجمه موجود از رمان محاکمه است ! (من از اون جهت مي گم متوسط ، که با ترجمه ي مسخ توسط فرزانه طاهري مقايسه مي کنم از همين نويسنده) ... شديدا توصيه مي کنم خوندن رمان رو ، مخصوصا براي کسائي که کله شون بوي قرمه سبزي ميده و پيگير سياست هستن ! (البته اگر نخونديد)&lt;br /&gt;* کروشه ها و حذف ها از منه !&lt;br /&gt;مشخصات : &lt;br /&gt;نام : محاکمه &lt;br /&gt;نويسنده : فرانتس کافکا&lt;br /&gt;مترجم : امير جلال الدين اعلم&lt;br /&gt;انتشارات : نيلوفر&lt;br /&gt;کل صفحات : سيصد و چهل و دو صفحه&lt;br /&gt;تعداد صفحات رمان : دويست و هشتاد و يک صفحه&lt;br /&gt;قيمت : دوهزار و پانصد تومان &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506154917257615?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506154917257615'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506154917257615'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/06/blog-post_22.html' title='محاکمه اثر کافکا'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506498407058011</id><published>2004-06-19T09:24:00.000+04:30</published><updated>2005-01-07T05:59:44.070+03:30</updated><title type='text'>مادر</title><content type='html'>همينطور که روي تختخواب گرم و نرمش نشسته و از پنجره بيرون را نگاه مي کرد ، قطرات اشک صورتش را مي پوشاند ، و چه بي صدا و آرام ! بي صدا گريه مي کرد تا کسي از اشکهايش با خبر نشود ، و البته از دل شکسته اش . انگار که قلبش را چنگ مي زدند ، هق هق مي کرد و باز هم مراقب بود تا صدايش بلند نشود . مقداري آرام شد و فکر کرد ، خوب ميشد اگر مي توانست با کسي درد دل کند ، اما افسوس ! غرورش اجازه نمي دهد که حتي با نزديکترين رفقايش گپي بزند و خودش را سبک کند . ياد تنهائي اش افتاد و دوباره اشکها بي اختيار ، سرازير شدند . همانطور که به گوشه اي از آسمان چشم دوخته بود ، با دست صورتش را تميز کرد ، و به فکر فرو رفت ...&lt;br /&gt;مادر را به خاطر آورد در روزهائي که مانند حالا ، پريشان احوال نبود . در روزهائي که نقطه مرکزي خانواده بود و باقي ، به دور او مي چرخيدند . روزهاي خوبي که بوي خوش غذا ، هميشه سر ظهر در کل ساختمان مي پيچيد ، و مادر را به خاطر مي آورد که با خنده و فداکاري ، اجازه نمي داد بچه ها دست به سياه و سفيد بزنند و همچنين چاي و گفت گوي صميمانه بعد از غذا هم از ذهنش گذشت .&lt;br /&gt;هنگام مرور خاطرات ، از فرط گريه ، نفسش به شماره افتاد ، اما هنوز مراقب بود تا صدايش از اتاق بيرون نرود ! به آهستگي با خود گفت : اي کاش مرده بودم و اين روزها را نمي ديدم ...&lt;br /&gt;بي اختيار سرش را به ديوار تکيه داد ، چشمانش را بست ... او در همين لحظه مرده بود ، روحش مرده بود ! &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506498407058011?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506498407058011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506498407058011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/06/blog-post_19.html' title='مادر'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9744519.post-110506146776570870</id><published>2004-06-17T02:25:00.000+04:30</published><updated>2005-01-07T05:01:07.766+03:30</updated><title type='text'>جنايت و مکافات</title><content type='html'>بعد از حدود يک ماه و خرده اي کتاب جنايت و مکافات داستايوفسکي رو تموم کردم ! جزو اون دسته از کتابهائيست که حتما بايد خوند ، خيلي جاها با قهرمان داستان احساس همذات پنداري داشتم ، با راديون رومانويچ راسکلنيکف ! جواني که نه به خاطر مال و منال که به خاطر عقايدش آدم مي کشه ، حتي در دوران زندان هم از کرده خودش پشيمون نيست و تنها گناه خودش رو تسليم در برابر حس قوي ي زندگي کردن ميدونه و همچنين معرفي کردن خودش ، در صورتي که هيچ مدرکي دال بر گناهکار بودن او در دست پليس نبوده ! البته من خيلي کوچکتر از اونم که بخوام ايرادي بگيرم و يا حتي تعريف کنم ، داستايوفسکي بزرگ کجا و من کجا ؟ اما دوست داشتم که در دو سه خط آخر هم راسکلنيکف به درگاه خداوند برنمي گشت ! اي کاش فقط عشق سونيا رو در دل داشت و عقايد سونيا بر او تحميل نميشد ! بگذريم ! &lt;br /&gt;ترجمه عالي و روان مهري آهي رو از ياد نبرم ، و البته انتشارات خوارزمي رو ! خلاصه که اگر نخونديد ، حتما توصيه مي کنم بخونيد ! مخصوصا اگر کرم کتاب هم هستيد ! اين کتاب باعث شد من برم سراغ کارهاي ديگه داستايوفسکي ، و برادران کامارازوف و ابله اين استاد بزرگ رو هم پيدا کنم و بخونم ! البته فعلا کتابي از کافکا در دست دارم که در پايان کتاب ، حتما ازش خواهم نوشت !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9744519-110506146776570870?l=dailymiror.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506146776570870'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9744519/posts/default/110506146776570870'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dailymiror.blogspot.com/2004/06/blog-post.html' title='جنايت و مکافات'/><author><name>YS</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17786781097286868401</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://hostedpictures.com/uploads/2288568eab.jpg'/></author></entry></feed>
